یادداشتهای مهآلود
Открыть в Telegram
آرشیوی از چیزهایی که از ذهنم گذشتند و ارزشِ ماندن پیدا کردند...
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
256
Подписчики
-524 часа
-57 дней
+330 дней
Архив постов
کلام تلخ ولی صادقانه را بپذیر
بهانه است؟ چه بهتر! بهانه را بپذیر
چو بردهای که امیدش به روز آزادی است
صبور باش و به تن تازیانه را بپذیر
پرنده بودن خود را مبر زِ یاد ولی
کنون که در قفسی آب و دانه را بپذیر
نشاط عشق به رنج وجود میارزید
ملال این سفر جاودانه را بپذیر
کسی برای ابد با کسی نمیماند
زمانه است رفیقا! زمانه را بپذیر
#فاضل_نظری
جایی خوانده بودم آدمهایی را که برایتان آهنگ میفرستند، را قدر بدانید؛ آنها شما را لابهلای نتها و واژههای موسیقی پیدا کردهاند.
من فکر میکنم بعضی آهنگها را آدم برای فرد مورد علاقهاش میفرستد؛ گاهی ترانهای را میشنوی و بیاختیار به یاد کسی میافتی، گاهی هم آهنگی آنقدر شبیه حال دلت است که دلت میخواهد یک نفر دیگر هم آن را بشنود و شاید تو را در آن بفهمد.
راستی، اگر آهنگ محبوبی دارید، برایم بفرستید؛ دوست دارم بدانم دل شما کجاها آرام میگیرد. شاید از میان آهنگهایتان، کمی بیشتر با دنیایتان آشنا شوم.
https://t.me/HarfChatBot?start=295d0b65c266
همیشه باور داشتهام که بزرگیِ آدمها را نه در بلندیِ قامتشان، که در ظرفیتِ دلشان باید جستوجو کرد. کسی که خودش را میشناسد، برای اثبات ارزشش نیازی به کوچک شمردن دیگری ندارد؛ میتواند حق را بپذیرد، از خطایش برگردد و در برابر خوبی، قدردان باشد.
عزتنفس، آدم را از خواری حفظ میکند و تکبر، از انسانیت دور. و چه فاصلهای است میان کسی که حرمت خویش را نگه میدارد و کسی که برای بزرگ دیده شدن، دیگران را کوچک میخواهد.
«اما محبوب جانم، من از تو شعر را به یادگار دارم و تو از من، قلبی را که جز به زبان شعر، از دوست داشتن تو سخن نگفت.»
امروز وقتی در فضای مجازی میچرخیدم و پستهایی از اشعار حافظ میدیدم و میشنیدم، با خودم گفتم: بزرگداشت حافظ که قطعاً مختص به امروز نیست؛ اما انگار در فضای مجازی، همهچیز به همین یک روز خلاصه میشود. امروز همه از حافظ میگویند، شعرهایش را به اشتراک میگذارند و از بزرگیاش مینویسند؛ اما بعید نیست فردا، حافظ هم مثل بسیاری از چیزهای ارزشمند دیگر، از یادمان برود و جایش را به هیاهوی تازهای بدهد.
نمیدانم، شاید من زیادی به این چیزها فکر میکنم؛ اما همیشه دلم میخواسته آنچه ارزشمند است، اسیر مناسبتها نباشد. کاش حافظ را فقط امروز نمیخواندیم، کاش فردا هم کسی دلش هوای غزلی از او را میکرد، بیتی میخواند و لحظهای در معنایش مکث میکرد. کاش شعرهایش برایمان فقط چند بیت زیبا برای بازنشر کردن نبودند.
کاش بزرگداشت حافظ، فقط به یاد آوردن نامش در یک روز نبود؛ کاش بهانهای میشد برای دوباره خواندنش، برای بیشتر شناختنش و برای تأمل و تفکر به شعرهایش.
شب اگر باشد و مِی باشد و من باشم و تو
به دو عالم ندهم گوشهی تنهایی را
#حسین_منزوی
دختر بودن، موهبتیست که خداوند به جهان بخشیده؛ لطافتی که نباید با ضعف اشتباه گرفته شود و کرامتی که هیچکس حق ندارد آن را به میل و سلیقهٔ خود اندازه بگیرد.
چه تلخ است اگر روزی را به نام دختر جشن بگیریم، اما فراموش کنیم که خداوند، پیش از قضاوتهای ما، برای انسان کرامت قائل شده است.
دختر، نه برای جلب رضایت جهان آفریده شده و نه برای آنکه تمام عمرش را صرف اثبات ارزشهایش کند. او نیز حق دارد بیندیشد، انتخاب کند، بیاموزد و در مسیر بندگی خدا، استعدادها و آرزوهایش را شکوفا سازد.
و چه زیباست دختری که در میان هیاهوی این جهان، به خداوند ایمان دارد؛ نه از سر ناتوانی به خدا پناه میبرد، بلکه میداند تکیهگاهی هست که ارزش انسان را با پسند و ناپسند مردم نمیسنجد.
روز دختر مبارک؛ به امید روزی که هیچ دختری برای برخورداری از کرامتی که خدا به او بخشیده، ناچار به جنگیدن با جهان نباشد.
إِنَّ هؤُلاءِ يُحِبُّونَ الْعاجِلَةَ وَ يَذَرُونَ وَراءَهُمْ يَوْماً ثَقِيلاً
(۲۷؛ انسان)
ترجمه: آنها زندگی زودگذر دنيا را دوست دارند در حالی كه پشت سر خود روز سخت و سنگينی را رها میكنند.
دخترِ ندیدهام؛ سلام هەناسەکەم.
دخترم، نمیدانم کی قرار است بیایی؛ چند سال دیگر، در چه روزی و ساعتی برای اولین بار تو را ببینم. نمیدانم وقتی برای اولین بار بغلت میکنم، گریه خواهم کرد یا از شدت ذوق فقط نگاهت میکنم و لبخند میزنم. فقط میدانم دلم میخواهد بیایی و یک روز صدایم کنی: مامان.
گاهی به تو فکر میکنم؛ به لباسهای کوچکی که شاید برایت بخرم، به موهایت که با حوصله شانهشان کنم و به شبهایی که شاید خوابت نبرد و من هم کنارت بیدار بمانم. راستش را بخواهی، هنوز مادر نشدهام و نمیدانم چقدر قرار است در این کار خوب باشم. اما دلم میخواهد وقتی آمدی، با هم یاد بگیریم؛ تو زندگی کردن را و من مادر تو بودن را.
دخترم، دلم میخواهد در خانهمان آنقدر عشق باشد که مجبور نباشی برای به دست آوردنش خودت را تغییر بدهی. میخواهم بدانی لازم نیست همیشه دختر خوبی باشی تا دوستت داشته باشم. اگر اشتباه کردی یا تصمیمی گرفتی که من دوستش نداشتم، باز هم دختر منی. قرار نیست دوست داشتنم را به خوب بودن تو گره بزنم.
البته حتماً با هم اختلاف خواهیم داشت. من هم آدمم؛ گاهی خسته میشوم، اشتباه میکنم و شاید همیشه بلد نباشم حرفم را درست بزنم. اما دلم میخواهد هیچوقت میان ما آنقدر فاصله نیفتد که برای گفتن یک حقیقت، از هم بترسیم. نمیخواهم فقط مادری باشم که از او حساب میبری؛ دلم میخواهد بتوانی با خیال راحت کنارم بنشینی و از چیزهایی حرف بزنی که گفتنشان برایت آسان نیست.
دخترم، دلم میخواهد از دختر بودنت لذت ببری. میخواهم روزی که جلوی آینه میایستی، با خودت مهربان باشی. شاید همیشه از ظاهرت راضی نباشی، اما امیدوارم هیچوقت آنقدر درگیر چیزهایی که دوست نداری نشوی که زیباییهای دیگر خودت را نبینی. تو قرار نیست شبیه هیچ تصویر بینقصی باشی؛ دلم میخواهد شبیه خودت باشی.
میخواهم نجابت را یاد بگیری، اما نه طوری که از حق خودت بگذری و بقیه اسمش را بگذارند نجابت. مهربان باشی، اما نه آنقدر که هرکسی از مهربانیات سوءاستفاده کند. دلم میخواهد با ایمان باشی، ایمانت را دوست داشته باشی و وقتی دلت گرفت، بدانی جایی برای گفتن حرفهایی هست که شاید هیچکس دیگری نتواند بفهمدشان.
دخترکم، برای زندگیات منتظر نمان. منتظر نباش کسی بیاید و به تو بگوید میتوانی یا همهچیز درست شود. خیلی وقتها باید با همان ترسها قدم اول را برداری. درس بخوان، تلاش کن و برای خودت آرزو داشته باش. اگر هم روزی خسته شدی، استراحت کن. من فقط میخواهم زندگیات را زندگی کنی، نه اینکه تمام عمرت را صرف ثابت کردن خودت به دیگران کنی.
نمیدانم وقتی بزرگ شوی، دنیا چقدر با تو راه خواهد آمد. اگر کسی دوستت نداشت، فکر نکنی لابد چیزی در تو کم بوده است. اگر رابطهای تمام شد یا به آرزویی نرسیدی، یادت باشد زندگی مسابقه نیست. تو حق داری راه خودت را بروی، با سرعت خودت و انتخابهای خودت.
شاید روزی عاشق شوی. من برایت عشقی میخواهم که در آن آرامش داشته باشی؛ کسی که بتوانی کنارش حرف بزنی، بخندی و حتی گریه کنی، بیآنکه نگران باشی تو را ضعیف ببیند. اما بیشتر از همه، دلم میخواهد در آن روزها خودت را فراموش نکنی. یادت نرود پیش از آنکه کسی دوستت داشته باشد، تو انسانی با رؤیاها، علاقهها و دنیای خودت بودهای.
دخترم، نمیتوانم قول بدهم همیشه خوشحالت کنم یا هیچوقت از من ناراحت نمیشوی. شاید روزهایی برسد که بخواهی از من فاصله بگیری و زندگیات را خودت بسازی. من باید یاد بگیرم که این هم بخشی از بزرگ شدن توست. فقط دلم میخواهد هرجا که رفتی، بدانی خانهای هست که در آن، لازم نیست برای دختر من بودن کاری انجام بدهی.
شاید عجیب باشد که هنوز ندیدهات، اینهمه دربارهات خیال میبافم. دلم میخواهد با تو از چیزهایی حرف بزنم که شاید خودم دیر یاد گرفتهام؛ از دوست داشتن خودم، از نه گفتن، از عشق، از زن بودن و از اینکه چطور میشود هم لطیف بود و هم محکم. شاید هم روزی تو چیزهایی به من یاد بدهی که حالا حتی به ذهنم نمیرسد. چه کسی میداند؟ شاید من هم کنار تو بزرگتر شوم.
دخترِ ندیدهام، هنوز نمیدانم مادر خوبی خواهم شد یا نه؛ اما دلم میخواهد هر روز بیشتر یاد بگیرم چطور دوستت داشته باشم؛ نه آنطور که خودم میخواهم، بلکه آنطور که تو نیاز داری دوست داشته شوی.
و اگر روزی از من پرسیدی چرا اینهمه دوستت دارم، شاید فقط نگاهت کنم، موهایت را کنار بزنم و بگویم: نمیدانم جانِ مادر، مگر برای دوست داشتن تو باید دلیل داشته باشم؟
تو هنوز نیامدهای و من هنوز مادر تو نیستم؛ اما دلم برای روزی که صدایم کنی مامان، خیلی تنگ است.
تا آن روز، مراقب جایی در قلبم باش که هنوز هیچکس جز خیال تو در آن ننشسته است.
دوستت دارم، دخترم.
مادرت؛ آبی.
میدانی دخترکم، من نمیتوانم قول بدهم همیشه خوشحالت کنم. نمیتوانم قول بدهم هیچوقت از من ناراحت نمیشوی یا هیچوقت نمیگریی. شاید حتی روزهایی برسد که دلت بخواهد از من فاصله بگیری و زندگیات را خودت بسازی. من باید یاد بگیرم که این هم بخشی از بزرگ شدن توست. تو قرار نیست تمام عمرت کنار من بمانی؛ یک روز باید بروی، دنیای خودت را داشته باشی و خاطرههای خودت را بسازی. فقط دلم میخواهد هرجا که رفتی، دوست داشتن را با خودت ببری و بدانی خانهای هست که در آن، لازم نیست برای دختر من بودن کاری انجام بدهی.
شاید عجیب باشد که هنوز ندیدهات، اینهمه دربارهات خیال میبافم. هنوز نمیدانم اصلاً چه شکلی هستی، اما گاهی با خودم فکر میکنم اگر روزی دختری داشته باشم، چقدر دلم میخواهد با او از چیزهایی حرف بزنم که شاید خودم دیر یاد گرفتهام. از دوست داشتن خودم، از نه گفتن، از عشق، از زن بودن، از اینکه چطور میشود هم لطیف بود و هم محکم. شاید هم روزی تو چیزهایی به من یاد بدهی که حالا حتی به ذهنم نمیرسد. چه کسی میداند؟ شاید من هم کنار تو بزرگتر شوم.
دخترِ ندیدهام، من هنوز نمیدانم مادر خوبی خواهم شد یا نه. نمیدانم میتوانم تمام آنچه در دلم دارم، در عمل هم به تو بدهم یا نه. اما دلم میخواهد وقتی به دنیا آمدی، هر روز کمی بیشتر یاد بگیرم چطور دوستت داشته باشم؛ نه آنطور که خودم میخواهم، بلکه آنطور که تو نیاز داری دوست داشته شوی.
و اگر روزی از من پرسیدی چرا اینهمه دوستت دارم، شاید جواب خاصی نداشته باشم. شاید فقط نگاهت کنم، موهایت را کنار بزنم و بگویم: نمیدانم جانِ مادر، مگر برای دوست داشتن تو باید دلیل داشته باشم؟
تو هنوز نیامدهای و من هنوز مادر تو نیستم؛ اما دلم برای روزی که صدایم کنی مامان، خیلی تنگ است.
تا آن روز، مراقب جایی در قلبم باش که هنوز هیچکس جز خیال تو در آن ننشسته است.
دوستت دارم، دخترم.
مادرت؛ آبی.
دخترِ ندیدهام؛ سلام هەناسەکەم.
دخترم، نمیدانم کی قرار است بیایی. نمیدانم چند سال دیگر، در چه روزی و در چه ساعتی قرار است برای اولین بار تو را ببینم. نمیدانم وقتی برای اولین بار بغلت میکنم، گریه خواهم کرد یا از شدت ذوق فقط نگاهت میکنم و لبخند میزنم. نمیدانم چشمهایت شبیه من است یا قرار است تمام عمر دنبال شباهتی از خودم در صورت تو بگردم. فقط میدانم دلم میخواهد بیایی و یک روز، صدایم کنی: مامان.
گاهی به تو فکر میکنم؛ به روزهایی که قرار است با هم بگذرانیم، به لباسهای کوچکی که شاید برایت بخرم، به موهایت که دلم میخواهد با حوصله شانهشان کنم و به شبهایی که شاید خوابت نبرد و من هم کنارت بیدار بمانم. به روزی که برای اولین بار از چیزی ناراحت میشوی و نمیدانم چطور باید آرامت کنم. راستش را بخواهی، من هنوز مادر نشدهام و نمیدانم چقدر قرار است در این کار خوب باشم. اما دلم میخواهد وقتی آمدی، با هم یاد بگیریم؛ تو زندگی کردن را و من مادر تو بودن را.
دخترم، یک چیزهایی هست که دلم میخواهد از همان اول برایت فراهم کنم؛ نه اسباببازیهای گرانقیمت، نه لباسهای رنگارنگ و نه حتی زندگیای که هیچ غمی در آن نباشد. دلم میخواهد در خانهمان آنقدر عشق باشد که مجبور نباشی برای به دست آوردنش خودت را تغییر بدهی. میخواهم بدانی لازم نیست همیشه دختر خوبی باشی تا دوستت داشته باشم. اگر روزی اشتباه کردی، اگر چیزی را خراب کردی، اگر تصمیمی گرفتی که من دوستش نداشتم، باز هم دختر منی. قرار نیست دوست داشتنم را به خوب بودن تو گره بزنم.
البته حتماً با هم اختلاف خواهیم داشت. شاید روزی از حرفم ناراحت شوی، شاید فکر کنی زیادی سخت میگیرم، شاید هم من از دستت دلخور شوم. من هم آدمم، دخترکم. گاهی خسته میشوم، گاهی اشتباه میکنم و شاید همیشه بلد نباشم حرفم را درست بزنم. اما دلم میخواهد هیچوقت میان ما آنقدر فاصله نیفتد که برای گفتن یک حقیقت، از هم بترسیم. من نمیخواهم فقط مادری باشم که از او حساب میبری؛ دلم میخواهد مادری باشم که میتوانی با خیال راحت کنارش بنشینی و از چیزهایی حرف بزنی که گفتنشان برایت آسان نیست.
دخترم، من دلم میخواهد دختر باشی و از دختر بودنت لذت ببری. دلم میخواهد روزی که جلوی آینه میایستی، با خودت مهربان باشی. نمیگویم همیشه از ظاهرت راضی خواهی بود؛ من هم زنم و میدانم گاهی آدم بیدلیل جلوی آینه میایستد و از خودش ایراد میگیرد. فقط امیدوارم هیچوقت آنقدر درگیر چیزی که دوست نداری، نشوی که زیباییهای دیگر خودت را نبینی. تو قرار نیست شبیه هیچ تصویر بینقصی باشی. من دلم میخواهد شبیه خودت باشی، همان دختری که با همه تفاوتهایش، برای من دوستداشتنی است.
میخواهم نجابت را یاد بگیری، اما نه طوری که از حق خودت بگذری و بقیه اسمش را بگذارند نجابت. میخواهم مهربان باشی، اما نه آنقدر که هرکسی خواست از مهربانیات سوءاستفاده کند. میخواهم باادب باشی، اما بدانی که احترام گذاشتن به دیگران به معنای کوچک کردن خودت نیست. دلم میخواهد با ایمان باشی و ایمانت را دوست داشته باشی، با خدا حرف بزنی و وقتی دلت گرفت، بدانی جایی برای گفتن حرفهایی هست که شاید هیچکس دیگری نتواند بفهمدشان.
و یک خواهش دیگر هم از تو دارم، دخترکم؛ برای زندگیات منتظر نمان. منتظر نباش کسی بیاید و به تو بگوید میتوانی، منتظر نباش همه شرایط درست شوند، منتظر نباش هیچ ترسی در دلت نماند. خیلی وقتها باید با همان ترسها قدم اول را برداری. درس بخوان، تلاش کن، چیزی یاد بگیر که دوستش داری، برای خودت آرزو داشته باش. اگر هم روزی خسته شدی، استراحت کن. قرار نیست برای اثبات تواناییات، همیشه از خودت کار بکشی. من فقط میخواهم زندگیات را زندگی کنی؛ نه اینکه تمام عمرت را صرف ثابت کردن خودت به دیگران کنی.
نمیدانم وقتی بزرگ شوی، دنیا چقدر با تو راه خواهد آمد. دلم میخواهد مهربان باشد، اما اگر نبود، امیدوارم تو با خودت مهربان باشی. اگر کسی دوستت نداشت، فکر نکنی لابد چیزی در تو کم بوده است. اگر رابطهای تمام شد، اگر به آرزویی نرسیدی، اگر روزی احساس کردی از بقیه عقب افتادهای، یادت باشد زندگی مسابقه نیست. قرار نیست همه در یک سن، به یک جا برسند. تو هم حق داری راه خودت را بروی، با سرعت خودت، با انتخابهای خودت.
دخترم، شاید روزی عاشق شوی. شاید کسی بیاید که با آمدنش، دنیا برایت کمی قشنگتر شود. من برایت عشقی میخواهم که در آن آرامش داشته باشی؛ کسی که بتوانی کنارش حرف بزنی، بخندی، حتی گاهی گریه کنی و نگران نباشی که مبادا تو را ضعیف ببیند. کسی که تو را دوست داشته باشد، نه فقط وقتی مطابق میل او رفتار میکنی. اما بیشتر از همه، دلم میخواهد آن روزها خودت را فراموش نکنی. یادت نرود پیش از آنکه کسی دوستت داشته باشد، تو یک انسان مستقلی با رؤیاها، علاقهها و دنیای خودت بودهای.
من به تلنگری بندم؛ تو همان تلنگر شو، تو که خوب میدانی کجای این دل را نشانه بگیری. آنقدر نزدیک شو که دیگر نتوانم خودم را از افتادن نجات بدهم. دستم را نگیر، این بار نگذار عقل، مرا از تجربهٔ جنونِ دوستداشتنت منصرف کند. بگذار سقوط کنم، حتی اگر تمام راه، نام تو را زیر لب زمزمه کنم. من از افتادن نمیترسم، از این میترسم که تمام عمر، لبِ پرتگاهِ تو بمانم و هرگز نفهمم سقوط در آغوش تو چه طعمی دارد.
مثل فرهادی که خوابِ هر شبش شیرین شده
قصهی عشقش میانِ شهرها شیرین شده
پیش چشمش گرچه دنیا رنگِ دیگر میگرفت
با خیالِ یار، حتی دردها شیرین شده
شب به شب تصویر او را در خیالش میکشد
صبح میبیند که خوابِ چشمها شیرین شده
گفته بودم عشق یعنی انتظارِ بیقرار
دیدم اما با حضورش لحظهها شیرین شده
رفته از من، لیک در من مانده عطرِ خاطرات
بعدِ او حتی غمِ دیروزها شیرین شده
کاش یک شب اتفاقی در زند بر خانهاش
تا بفهمد انتظارِ سالها شیرین شده
#آبی
Repost from چاینعنا
فور کنید با توجه به وایب چنلتون یک جمله بهصورت تایپوگرافی، دست نویس و بسیار ساده براتون طراحی کنم و تقدیم کنم-🤍🪿
شعر میگویم ولی معشوقهای در کار نیست
پس چرا این دل هنوز از عشق دستبردار نیست
#آبی
یک نفر در من پر از رؤیای فرداهای دور
یک نفر در حسرتِ یک اتفاقِ ساده سوخت
یک نفر دل بسته بر رؤیای بارانی شدن
یک نفر از بس که باران دید، از باران گریخت
#آبی
