Sheikh drug
Открыть в Telegram
برشهایی کوتاه(قول نمیدم) از مطالبی که به اون علاقهمندم من مغزمو اینجا بلاگری میکنم سادهترین مسائل با پیچیدهترین بیان ممکن نمایندگی اسلام آمریکایی برای همیشه در جستوجوی دانش شیخ (صلیالله) ناشناخته: http://t.me/HidenChat_Bot?start=905379092
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
445
Подписчики
-124 часа
+17 дней
+2230 дней
Архив постов
447
آری دنیا را نباید خیلی جدی گرفت. هیچچیز آنقدر مهم نیست که فکر را سخت به خود مشغول سازد چون:
447
وَ كُونُوا عَنِ الدُّنْيَا نُزَّاهاً وَ إِلَى الْآخِرَةِ وُلَّاهاً، وَ لَا تَضَعُوا مَنْ رَفَعَتْهُ التَّقْوَى وَ لَا تَرْفَعُوا مَنْ رَفَعَتْهُ الدُّنْيَا، وَ لَا تَشِيمُوا بَارِقَهَا وَ لَا تَسْمَعُوا نَاطِقَهَا وَ لَا تُجِيبُوا نَاعِقَهَا وَ لَا تَسْتَضِيئُوا بِإِشْرَاقِهَا وَ لَا تُفْتَنُوا بِأَعْلَاقِهَا، فَإِنَّ بَرْقَهَا خَالِبٌ وَ نُطْقَهَا كَاذِبٌ وَ أَمْوَالَهَا مَحْرُوبَةٌ وَ أَعْلَاقَهَا مَسْلُوبَةٌ. أَلَا وَ هِيَ الْمُتَصَدِّيَةُ الْعَنُونُ وَ الْجَامِحَةُ الْحَرُونُ وَ الْمَائِنَةُ الْخَئُونُ وَ الْجَحُودُ الْكَنُودُ وَ الْعَنُودُ الصَّدُودُ وَ الْحَيُودُ الْمَيُودُ؛ حَالُهَا انْتِقَالٌ وَ وَطْأَتُهَا زِلْزَالٌ وَ عِزُّهَا ذُلٌّ وَ جِدُّهَا هَزْلٌ وَ عُلْوُهَا سُفْلٌ؛ دَارُ [حَرْبٍ] حَرَبٍ وَ سَلَبٍ وَ نَهْبٍ وَ عَطَبٍ، أَهْلُهَا عَلَى سَاقٍ وَ سِيَاقٍ وَ لَحَاقٍ وَ فِرَاقٍ؛ قَدْ تَحَيَّرَتْ مَذَاهِبُهَا وَ أَعْجَزَتْ مَهَارِبُهَا وَ خَابَتْ مَطَالِبُهَا؛ فَأَسْلَمَتْهُمُ الْمَعَاقِلُ وَ لَفَظَتْهُمُ الْمَنَازِلُ وَ أَعْيَتْهُمُ الْمَحَاوِلُ. (خطبهی ۱۹۱)
447
اما وقتی در خواب ناز به سر میبردیم دوستان چنلهای دیوار به دیوار ما استریو تایپیدند و اقوام و قماشِ گوناگونِ این بوم را به یک کاسه کردند و «کورجاجینگ» نمودند.
هرکس در محیطی که متولد شده برای موفق شدن در همانجا خودش را کاریکاتورطور رشد میدهد و در محیط دیگر وصلهی ناجور مینماید. اما شما دوستان عزیز نیز مستثنی نیستید و اگر مهمانشان باشید قطعا ویرد بنظر خواهید آمد.
فلذا لهذا الأمر من حیث المجموع باهم دوست باشید و بازی کنید؛ یکدیگر را نکنسلید که خداوند مُکنسلون را دوست ندارد.
بهیاد دورانهای خیلی گذشته «مرسی، اه»
447
میدانی؟ اینکه تجربه میکنی، میفهمی، میبینی، میچشی و درک میکنی حس عجیبیست. فارغ از آنکه لذتبخش باشد یا تلخ.
بعضی اوقات شده در آیینه نگاه کنی، به پیشانیت، به لبانت و موهایت نگاه کنی و خیره در چشم خود در دل بگویی چقدر عجیب! من! یعنی چه؟ چگونه هستم و خود را میبینم؟ برای من که خیلی اتفاق افتاده. ممکن است با این تجربه بیگانه باشی اما اگر نباشی سریعاً میفهمی از چهچیز دارم برایت میگویم.
بگذریم. واقعاً بودن چیز غریبیست و احساس آن غریبتر.
اما از همهی اینها حیرتآورتر احساسات دیگر است. خود را که میفهمم. قبول. اما یعنی چه که نسیمی پاییزی بوزد و من کمی به خود بلرزم؟ لرزیدن را که میدانم. مطمئنم توهم میدانی. واکنش طبیعی بدن است برای اینکه اگر خیس باشیم قطرات آب را بتکاند و بیشتر سرما نخوریم. شاید هم کمی تولید گرما. همهش فرگشت است. میدانم دوست عزیز! اما من... منی که وجود دارم و احساس میکنم هستم دارد این سرما را احساس میکند. دارد تجربه میکند. رشتههای عصبی پیام سرما را به مغزم منتقل کردهاند و واکنش مناسب هم صادر شده. اما چه کسی سردش است؟ آنجایی که اعصاب میرود؟ خیر. آنجا سرما معنایی ندارد. من. من دارم سرما میخورم.
همهی اینها را گفتم برای اینکه بدانی کسی آنطرف میز معامله حداقل شاید نشسته باشد.
خب.. چگونه؟ بگذار تا افکارم کمی برایت برقصند.
#جریان
#فصل_اول : #میعان
صفحهی دوم
447
برای اندکی از دیگران کناره میگیری. دراز کشیده و خیره به سقف یا شاید هم ایستاده با نگاهی گذرا به اطراف و ورانداز کردن جنبشی که همهچیز دارد. آخر چه شد؟ چه شد که ناگهان این شد؟ که این شدم؟ اصلا که چه؟
هرقدر بیشتر از تولدت گذشته باشد این سوال هولناکتر خواهد بود. شاید هم آنقدر گذشته و آنقدر به ذهنت آمده که دیگر مهم نیست. اشکالی ندارد. شاید واقعا هم مهم نباشد. در واقع به خودیِ خود اصلا هم مهم نیست اما اگر تنها اندکی احتمال داشته باشد که بفهمم زندگی از من چهچیز خواسته و چهچیز میخواهد؛ اگر بتوانم مرادش را بیابم و با مرادم آن را معامله کنم چرا که نه؟ ها؟ آخر باید بدهبستانی در کار باشد دیگر؟ اگر میخواست مرا بازی بدهد و حیرانیام را به تمسخر بگیرد خیلی راههای زیباتری بلد بود. اگر میخواست رنج مرا ببیند آتش بهمراتب انتخاب مناسبتری بود برایم برایش.
نه؟ شاید بهدنبال آن باشد که چیزی را به من بفهماند اما چگونه میتوانم بگوشمش؟ همهچیز را از اول بهخاطر بیاورم و مرور کنم شاید زبان باز کند؟ آه. ملال.
#جریان
#فصل_اول : #میعان
صفحهی یکم
