Diu
Открыть в Telegram
پادکستها پین شدن 🪐🧡
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
386
Подписчики
-324 часа
-97 дней
-2230 дней
Архив постов
386
یادمه بعد اعدامهای سال ۱۴۰۱ بود، متنی حمید سلیمی نوشته بود که لحظات اخر یک فرد محکوم به اعدام رو تصویر سازی میکرد. روزهای خیلی بدی بود فک میکردم بدتر از این نخواهد شد. خواستم این متن رو تبدیل به پادکست کنم شروع به ضبط میکردم به وسطاش میرسیدم بغض گلوم رو میگرفت به دقیقههای اخر که میرسیدم دیگه بغض تبدیل به هق هق میشد و هر بار ماجرا تکرار میشد و نتونستم ضبط کنم. حالا هر بار خبر اعدام میشنوم اولین چیز خودم رو جای اون فرد میبینم لحظات آخر، افکار، ترسها، گریهها ناامیدی ها و قلبم مچاله میشه هربار.
386
ما انگار پشتِ یه پنجره به دنیا اومدیم و همونجا بزرگ شدیم. پنجره آهنیه، میلههاش چفتن، نمیتونیم بریم بیرون، فقط میتونیم نگاه کنیم. گاهی گرمای نور خورشید و گاهی نمنمِ بارون که از لای میلهها میاد داخل رو حس میکنیم، ولی فقط در همین حد.
386
شما ولی به اسم هایسن منو میشناسین که اسم اصلیم نیست اونم احتمالا میتونید حدس بزنید که چیه. شغل اصلیم خیاطیه، گویندگی و تدوینم انجام دادم. مدرک فنیحرفهای گویندگییم چند روز پیش اومد که احتمال زیاد بندازمش یهگوشه و به هیچ دردی نمیخوره. در سنین جوانی ترک تحصیل کردم و به کار رو آوردم. با مادرم زندگی میکنم و در تلاش برای بقا هستم. نمیدونم با زندگیم میخوام چیکار بکنم و صادقانه گزینههای زیادی هم وجود نداره و تلخترین بخش بیوگرافیم برای من اینکه ۲۷ سالمه، و اصلا نمیدونم چی شد که به این سن رسیدم برام سن خیلی زیادیه. انگار یهو از ۲۲ تلپورت شدم تو این سن. خلاصه که اره این منم و تابحال اینجوری خودم رو معرفی نکرده بودم و برام یه انقلابی حساب میشه.
386
اگه بخوام یه بیوگرافی از خودم بدم فقط در یک کلمه اون کلمه مودی هست این لقبیه که دوستام روم گذاشتن. یه لقب دیگم گذاشتن که اون زشته.
386
باید کولهام رو ببندم و برم دنبال امیدم بگردم بعد اخرین دعوامون قهر کرد و رفت، اولش از سکوتی که بود خوشم اومد اما بعد مدتی خونه تاریک و غمگین شد باید امیدم رو پیدا کنم زندگی بدون امید نمیشه میرم و پیداش میکنم.
386
روز عجیبیست ماندهام خیره به تمام گذشته به اشتباهات به اتفاقات خوب و بد به مسیری که رفتهام به مسیرهایی که نرفتهام، گذشتههم خیره شده به من به جایگاهی که رسیدهام به آدمی که شدم به گمانم جفتمان فکر نمیکردیم چنین شود.
386
بیا که زیر بارانِ نگاهت جان دوباره بگیرم. روحم تیره شده است. با نورِ وجودت مرا آغوش بگیر و تاریکی را از من فراری بده. ای تو که موهایت میشود طنابی برای رهایی، برای پیدا کردن راهی از سقوط ابدی. بیا جانم، بیا که نفسم به شماره افتاده، از نبودِ نفسهای تو در هوای زندگیام.
