ru
Feedback
زادهِ خیال…

زادهِ خیال…

Открыть в Telegram

از این‌که هر روز تکه‌ای از روحم را گم می‌کنم خسته‌ام...

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
288
Подписчики
+3124 часа
+127 дней
+3230 дней
Архив постов
انسان کسی را می‌تواند نجات دهد که خود اصرار به سقوط نداشته باشد؛ ولی وقتی سرشت کسی چنان فاسد شد که سقوط در نظرش نجات جلوه کرد، چه می‌شود کرد؟

همراهت می‌آیم تا آخر راه…! و هیچ نمی‌پرسم هرگز؛ با تو اول کجاست، با تو آخر کجاست… عباس معروفی

پای در سرزمین عشق مگذار! آنجا، جان سانی است بی‌رحم، به نام اشتیاق … _نزار قبانی

عشق! یک سینه و هفتاد و دو سر میخواهد! بچه بازیست مگر؟؟ عشق جگر میخواهد...

بله، به تو احتیاج دارم زیرا تو تنها کسی هستی که می‌توانم در مورد رنگ یک ابر با او صحبت کنم ولادیمیر

photo content

ما در دلتنگی دستی نداشتیم؛ و در فاصله‌ای که داشتیم ، هزار دست داشتیم ! سلام بر تو که حقیقتاً دلتنگ توام؛ و سلام بر من، برای آن‌که دلتنگم . محمود درویش

بگذار سخاوتمندانه فراموش کنیم هر آنکه را به ما عشق نمی‌ورزد

گفت: خواهم آمد منتظر بمان، و رفت… من منتظر نماندم او نیز نیامد. چیزی رخ داد به مانند مرگ اما بی‌آن‌که کسی بمیرد. ~ازدمیر آصف

و در تقویم افغانستان، ماه اسد، تاریخ ۲۹ با خون نوشته شد!

همه جا تاریک بود و همه خواب بودند جز من و او که داشتیم چای می‌خوردیم تا خواستم دوربین را بیارم و عکس بگیرم که دیدم او زودتر ا
همه جا تاریک بود و همه خواب بودند جز من و او که داشتیم چای می‌خوردیم تا خواستم دوربین را بیارم و عکس بگیرم که دیدم او زودتر از من دست به کار شده و چاکلیت اش را باز کرده با معصومیت طرفش نگاه کردم گفتم:میخواستم عکس بگیرم لبخند زد و گفت:در این تاریکی سرم را به نشانه تایید تکان دادم گفت: خب مشکلی نیست بیا همی رقم عکس بگیر در آخر هم گفتم یک دقیقه اجازه می‌دادی عکس میگرفتم باز تو میخوردی گفت: صبر کرده نمی توانستم میفهمی ادامه داد و گفت: من تا آخر عمرم عاشق چای و شیرینی میمانم

یک ممبر روان کردم پشت‌کارش، وقتی اینجا را دوست نداری پس چرا جاین استی؟!

هر انسانی که از هراسِ این جهان گذشته باشد، به اندازه‌ی خویش زخمی از زندگی با خود حمل می‌کند؛ و شاید هرکس، سرانجام، تنها به مرگی آرام و درخور نیاز دارد. پس چه جای قضاوت است؟ ما که از تمام رنج‌های یکدیگر بی‌خبریم، چگونه می‌توانیم بر کردار دیگری حکم برانیم و خود را در جایگاه خدا بنشانیم؟ شاید اخلاق، پیش از آن‌که قضاوتِ دیگری باشد، پذیرفتنِ ناتوانیِ خویش در فهم تمام حقیقتِ یک انسان است. ~ناآشنا

حسیب قوای مرکز، یا همان حسیب پنجشیری؛ یکی از جوان‌مردترین مردانی بود که وطن به چشم دیده بود. پنج سال تمام، در سیاه‌ترین روزهای افغانستان، در برابر وحشی‌ترین و جاهل‌ترین حاکمیت تاریخ ما ــ طالب ــ ایستاد؛ نه برای مقام، نه برای نام، بلکه برای وطن، برای آزادی و برای دخترانی که حق نفس‌کشیدن از آنان گرفته شد. پنج سال کوه‌های پنجشیر شاهد قدم‌های مردی بودند که تسلیم را بلد نبود. جنگید، زخم برداشت، یارانش را از دست داد، اما سنگر را رها نکرد. صدها جوان به قامت او امید بسته بودند؛ امید داشتند شاید با مردانی چون او، روزی این خاک دوباره رنگ آزادی را ببیند. و حالا حسیب هم رفت… شهادت نصیب هر کسی نمی‌شود؛ بعضی مردان آن‌قدر بزرگ زندگی می‌کنند که مرگ نیز نمی‌تواند پایان‌شان باشد. امروز پنجشیر تنها یک فرمانده را از دست نداد؛ یکی از ستون‌های امیدش فرو ریخت و دوباره بی‌صاحب‌تر از دیروز ماند. نام «حسیب پنجشیری» باید با قلم زرین در حافظهٔ این سرزمین حک شود؛ تا فردا، وقتی فرزندان افغانستان پرسیدند در روزگاری که همه‌جا را ظلم گرفته بود چه کسی ایستاد، تاریخ شرمنده نباشد و نام مردانی چون او را برای گفتن داشته باشد. روحت شاد، فرمانده؛ تو از سنگر رفتی، اما نامت از پنجشیر نخواهد رفت!

نمیدانم شبم را چطور صبح کنم با این خبر😭💔

عجیب است، نمی‌دانستم که به کسی که برای من و تو جنگید اوباش خطاب می‌شود…

💔

اه ، شراره‌ عزیز! آن‌های که این سخنان را می‌گویند نشان‌ می‌دهند در چی سطحی و در کدام خانواده بزرگ شده‌اند!

او برای وطنش جنگید در روزگاری که خیلی‌ ها ترجیح دادند از وطن دور شوند و جان خود را نجات دهند امروز که دیگر در میان ما نیست هنوز کسانی پشت سرش بد می‌گویند و حتی مرگ یک انسان را هم از دریچه قوم و تعصب نگاه میکنند درد افغانستان فقط جنگ و ویرانی نیست درد بزرگتر ما این است که هنوز نتوانسته‌ایم فراتر از قوم زبان و تعصب به یک انسان نگاه کنیم تا وقتی کسی برای وطن ایستادگی میکند اما بعد از مرگش به جای احترام سهم او را با تعصب و بدگویی پاسخ می‌دهیم چگونه انتظار داریم این سرزمین آباد شود؟ افغانستان زمانی آباد میشود که انسان را پیش از قومش ببینیم و وطن را بزرگ‌تر از تعصب‌های خود بدانیم بخاطر چنین آدم‌های بدبخت است که این کشور آباد نمی‌شود.

او از خانه و دیارش فاصله گرفت، برای چی؟ برای آزادی من و تو و قیمتش با جانش پرداخت و تو با آن فکر پوچت به او سخنان ناپسند می‌گویی!