زادهِ خیال…
Открыть в Telegram
از اینکه هر روز تکهای از روحم را گم میکنم خستهام...
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
283
Подписчики
-624 часа
+137 дней
+3030 дней
Архив постов
283
شعرِ اعجازِ ناز میخوانم
در نگاهش نماز میخوانم
رَبَّنَا آتِنَا هوایِ تنَش
اِهْدِنَا فِی صَرَاطِ آمدنش
که بیوفتد به کوچه ما گذرش
یا بچرخد به سمتَ ما نظرش
با همان چشم های بی بَدَلَش
که چه جان ها گرفته در قِبَلَش
283
ابتدا بِسْمِ رَبِّ آغوشش
گونهها، چشمها، لبش، گوشش
نقطهیِ عطفِ جذبهیِ رویش
انعکاسِ شکستِ ابرویش
283
Repost from آرامِ آوار (پروانه_نوشت)
میخواهم
سرم را بر زانویت بگذارم،
بگریم بیآنکه بپرسی چرا.
#کلماتیک
#پروانه_نوشت
#شامبخیر
@Avaare_Aram
283
Repost from N/a
بازی ابرها...آفتاب بر نیمهجانیهای دیوار میتابید. نیمی از دیوار، بیزاریاش را از آفتاب بیان کرده بود و با ترک شدن، مواجه بود. ابرها با بازیگوشی، جاهایشان را عوض میکردند. چشمهایم تعقیبِشان میکرد، و انتظار میکشیدم. انتظارِ همدمیکه مرا ببرد... چشمانم را با عشق به سوی آسمان دوختم و گفتم: _اگر میتوانستم؛ نمیگذاشتم ابرها به سویم با حسرت ببینند. میرفتم و به بازیی شان ملحق میشدم. همه، دامنهای همدیگر را محکم میگرفتیم و با سرعت، مشغولِ گذرِ ایام میشدیم. شب، چو نوزادی بر روی رنگِ آبیِ آسمان، میخوابیدیم. همینکه بوی «پشمک» و پریشانیی موهایم را حس کردم؛ لبخند بزرگی زدم. موهایم صورتم را به خارش وا میداشت. مطمئن بودم همدمم روزی مرا با بازیی ابرها یکجا خواهد کرد. همینکه نزدیکیاش را حس کردم؛ گفتم: _آمدی! نمیفهمی چقدر ذوق داشتم. _آمدم. آمدنم وابسته است. هرقدر میخواستم نزدیک بروم تا صورتش را ببینم، نمیشد، گفتم: _پس کی میخواهی صورتت را ببینم؟ _هاها، صورتم را چه میکنی؟ غریبه بودن خوبتر است. _میخواهم! _صورت زیبایی ندارم. به سویم با دقت دید و در حینیکه با موهایم بازی میکرد، گفت: _چرا اینقدر لباسهای زیبایی برتن کردهای؟ به سوی خود دیدم؛ لباس سفید بلندی برتن داشتم و شال حریر نازکی را، با سنجاق روی موهایم بسته بودم. گفتم: _مهمانی هست، خوش میگذره. وقتی صورتم را برگرداندم؛ ردش را دیدم اما خودش نه! نظری به سوی اطراف انداختم و دیدم با لباسی روی طناب، مشغول رقصیدن بود. لباس نارنجی با گلهای لطیف، خودنمایی میکرد. گلوی خشکم را تر کردم و نگاهیکه خیرهی آنها بود را برداشتم. فقط نگاه کردم... دستهایم را در کنارِ شانههایم رها کردم و به سوی آیینه دیدم. چرا میگفت صورت زیبایی ندارم؟ آیا... در بهت بودم، همدمِمن؟! و او آن لباسِ زیبا؛ به سوی ابرها رفتند. ابرها سببِ فقدانِمن، شروع به جابجایی کردند و قهرشان را با آبفرستادن به سوی زمین تهی کردند. وعدهی سعادت به من نداد و عملِ انجام برای او... بادِبیوفا! دوستِ شرمگینِمن! دوستیات سهمِمن نبود. بازیی موهایمن سهمِ خودم... برو ای آبی! باد از سوی تو میآید نه؟ دیگر تو را نخواهم دید. میخواستم بگریزم، کششی در بدنم ایجاد شد؛ کشیده شدم. چشمهایم را بستم. به سوی آسمان رفتم، ابرها با بیحسی به سویم خیره شدند، انگار چیزی را باید بدانم. خیرهام بودند و گفتند: _تو میدانی او چه بود؟ _... میدانم. _ او نمیتواند بماند، چیزی را که آزاد است، در بند نمیتوان نگهداشت. _ اما من میخواستم همراهش بیایم. _او به تو وعده نداد! _ پس چرا عادت کردم؟ او همدمم بود. _ تو عادت کردی. بعضی چیزها نمیمانند. _حالا من چه کنم؟ _ *رها شو!* نفسم لحظهی قطع شد؛ کشش بدنم اندکتر... چشمهایم را باز کردم. کسی نبود، روی زمین بودم. بازیی ابرها بدونِ من هم جریان خواهد داشت...
#عایشه_کمال
283
Repost from N/a
چه میدانی از درونِ آدمی؟؛ هر کس شهریست با ویرانیهایی که هیچکس ندیده است..
-یاریگر
283
Repost from ققنوس | فائزه هاشمی
ما انواع مختلف میکروب داریم؛ بکتریا، وایرس، فنجی، پرازیت، کرمها و گذشته.
گذشته میکروبیست که روحت را میکشد، گذشته را باید کُشت!
#فائزه_هاشمی
283
Repost from چـکـامـهـ زار 🌘📜
تمامِ این تابستان را
صرف گردآوری کلمه خواهم کرد
که وقتی پاییز رسید
طولانیترین قصیدهی عاشقانه را برایت بنویسم.
283
Repost from N/a
در آینه، خود را پاک و بیگناه دیدی؛
چون به عمقِ روح رفتی، جز گناه نچیدی.
:):
#نواا
283
ایدههای به نوشتن دارم،
پادکستهای به شنیدن دارم،
کتابهای به مطالعه دارم،
پژوهشهای به تایپ کردن دارم،
و منی دارم که تهی است از زندگی!
از نشخوارهای ذهنم ( برین )
283
هدف سفر زندگی،
یافتن حقیقت است.
در این سفر پختگیها، درسها، و تجربهها را باید از سرگذارند.
هر کس به اقتضای شعور خویش!
نوئل
283
اگر بتوانیم یک زندگی را از درد تهی سازم و یا رنجی را فرو نشانم ،
اگر بتوانم سینه سرخ مجروحی را کمک کنم تا دوباره به لانه خویش بازگردد، زندگیم بیهوده نخواهد بود.
امیلی دیکنسون
