ru
Feedback
زادهِ خیال…

زادهِ خیال…

Открыть в Telegram

از این‌که هر روز تکه‌ای از روحم را گم می‌کنم خسته‌ام...

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
261
Подписчики
-524 часа
Нет данных7 дней
+1230 дней
Архив постов
از من نخواه چیزی که خود با چشمانم دیده‌ام را فراموش کنم و تعصب اعتقادات پوچ شما را داشته باشم.

عاشق بوی کتاب استم بهترین عطر دنیاست!🤌

دست از پنهان کردنِ اندوهت بردار؛ دلم می‌خواهد این بار به جایِ آغوش برای دلت یک «پناه» باشم. #کلماتیک #پروانه_نوشت @Avaare_Aram

Repost from N/a
پارت‌: #شصت‌وهفت رمان: #ردی_از_خدا_در_دل_عشق نویسنده: #A_K در همان ساعت... آراد روی پشت‌بام خانه ایستاده بود باد آرامی می‌وزید نگاهش به آسمان بود اما ذهنش جای دیگری بود بارها خودش را قانع کرده بود که هیچ حقی روی سُها ندارد بارها به خودش گفته بود که هنوز هیچ چیز مشخص نیست. اما حالا... فکر حضور دائمی سینا در کنار او آرامشش را گرفته بود و همین موضوع برایش عجیب بود تا چند ماه قبل تمام زندگی‌اش کار بود پروژه بود موفقیت بود. اما حالا... دختری با چشمان خاکستری آرام... توانسته بود همه معادلات زندگی‌اش را به هم بزند آراد لبخند تلخی زد بعد آرام گفت: ـ خدایا... فکر کنم این بار امتحان سخت‌تر از چیزی است که تصور می‌کردم. و برای اولین بار از آینده ترسید نه بخاطر خودش بلکه بخاطر این احتمال که شاید روزی مجبور شود فقط تماشاگر خوشبختی سُها باشد و هیچ سهمی در آن نداشته باشد. فردای آن روز... آراد از همیشه زودتر به شرکت رسید هوا هنوز کاملاً روشن نشده بود محوطه شرکت تقریباً خالی بود و فقط چند نفر از نگهبانان و کارکنان خدماتی مشغول کار بودند آراد موترش را پارک کرد و آرام وارد ساختمان شد اما برخلاف همیشه مستقیم به دفترش نرفت برای چند لحظه در دهلیز ایستاد نگاهش به سمت دفتر جدید سُها رفت. دفتر صبور رادمنش... یا بهتر بود بگوید دفتر سُها هنوز هم عادت کردن به این موضوع برایش آسان نبود نه بخاطر اینکه سُها لیاقت آن جایگاه را نداشت برعکس... او از همه بیشتر شایسته آن مقام بود اما برای آراد عجیب بود که دختری که چند ماه پیش فقط همکارش بود حالا مهم‌ترین آدم زندگی‌اش شده باشد آن هم بدون اینکه خودش متوجه زمان شروعش شده باشد. حدود یک ساعت بعد... کارمندان یکی یکی وارد شرکت شدند صدای سلام و احوال‌پرسی در دهلیزها پیچیده بود سُها هم وارد شد لباس رسمی قهوه‌ای پوشیده بود و کیفی در دست داشت چند نفر به احترامش از جا بلند شدند هنوز همه به رئیس شدن او عادت نکرده بودند سُها با لبخند جواب سلام‌ها را داد و به سمت دفترش رفت اما قبل از رسیدن به در صدای آراد را شنید ـ صبح بخیر. برگشت، آراد چند قدم آن طرف‌تر ایستاده بود ـ صبح شما هم بخیر. ـ دیروز، روز اول مدیریت چطور بود؟ سُها لبخند زد ـ اگر بگویم سخت کم گفته‌ام. آراد خندید. ـ طبیعی است. ـ پدرم چطور این همه سال این همه مسئولیت را تحمل کرده بود؟ ـ احتمالاً با صبر ـ و مقدار زیادی چای این بار هر دو خندیدند برای چند لحظه فضای میانشان راحت‌تر از همیشه شد. اما ناگهان سُها گفت: ـ راستی آقای آریایی ـ بله؟ ـ احتمالاً امروز سینا برای دیدن شرکت می‌آید و دوباره... همان حس ناخوشایند در دل آراد زنده شد هرچند سعی کرد چیزی نشان ندهد ـ خوب است ـ می‌خواهم قبل از تصمیم نهایی همه بخش‌ها را ببیند ـ تصمیم عاقلانه‌ای است اما وقتی این جمله را گفت خودش فهمید صدایش مثل همیشه نیست نزدیک ظهر... سینا وارد شرکت شد چند نفر او را می‌شناختند چون قبلاً چند بار به شرکت آمده بود وقتی وارد دفتر سُها شد سُها با لبخند از او استقبال کرد. ـ بالاخره آمدی ـ گفتی بیا آمدم ـ تشکر. ـ هنوز هم فرصت دارم فرار کنم؟ ـ نه. ـ پس کارم تمام است هر دو خندیدند در همان لحظه صبور رادمنش وارد شد. ـ سلام بر جوان‌ها ـ سلام پدر جان ـ سلام کاکا جان صبور رادمنش دستش را روی شانه سینا گذاشت ـ خوش آمدی پسرم ـ تشکر ـ بیا تا شرکت را نشانت بدهم اما سُها فوراً گفت: ـ اجازه بدهید خودم این کار را بکنم پدر صبور رادمنش لبخند زد ـ بسیار خوب پس مسئولیتش با خودت تقریباً یک ساعت بعد... سُها و سینا در بخش‌های مختلف شرکت قدم می‌زدند سُها درباره پروژه‌ها توضیح می‌داد از برنامه‌های آینده صحبت می‌کرد و از تغییراتی که می‌خواست بعد از بازنشستگی پدرش ایجاد کند سینا با دقت گوش می‌داد گاهی سؤال می‌پرسید گاهی نظر می‌داد و گاهی فقط تحسین می‌کرد. ـ راستش را بگویم؟ سُها نگاهش کرد ـ بگو ـ برت افتخار می‌کنم سُها خندید ـ چرا؟ ـ چون هر چیزی که به دست آوردی حاصل زحمت خودت است سُها چیزی نگفت اما شنیدن این جمله خوشحالش کرد. در همان زمان... آراد دورتر ایستاده بود و آن‌ها را میدید سُها و سینا کنار هم در دهلیز قدم می‌زدند مشغول صحبت بودند و چند بار صدای خنده‌شان شنیده شد دست آراد روی خودکارش محکم شد بعد بلافاصله خودش را سرزنش کرد. ـ بس کن آراد... زیر لب این جمله را گفت اما قلبش گوش نمی‌داد چون هرچه بیشتر نگاه می‌کرد... بیشتر احساس می‌کرد چیزی در درونش فشرده می‌شود. عصر... سینا دوباره به دفتر سُها برگشت هر دو خسته روی چوکی نشستند

photo content

گاهی فکر می‌کنم خدا بعضی آدم‌ها ره برای یادآوری خودش خلق می‌کند و او یکی از آنهاست. #تکه‌ای‌_از_رمان: #ردی_از_خدا_در_دل_عشق

هر چه آدمی به علت شرایط ذهنی یا عینی کم‌تر مجبور به تماس با دیگران باشد، در وضع بهتری است. در باب حکمت زندگی آرتور شوپنهاور

یاس عزیز بی صبرانه منتظریم💜

خواننده باشیم از یاس خوش‌نویس!

👑
👑

از یک روح خسته چی‌انتظار داری؟ کافی نیست که هنوز بایبند روح هست… #بیک

تو حالِ خوشی نداشتی، عزیزم. من بال‌هایت را دیده بودم که بی‌تابِ اوج گرفتن بودند، اما اندوه چنان در جانت ریشه دوانده بود که فرصت پرواز را از تو دریغ می‌کرد.

من هنوز یک دنیا خط قرمز دارم و به این مسئله افتخار میکنم

شناخت من برایت سخت خواهد بود چون حتی گاهی اوقات خودم هم خودم را نمی شناسم

احساس می‌کنم که، افکار عهد بسته‌اند که فقط شب به سراغت بیاین. لیکن شب برای آسایش…

و امشب عجیب اندوه‌ی بی‌نام و نشانی در دل دارم!
#خدیجه_بانو

نویسنده‌ی بدون مطالعه، بسان مرده‌ی متحرک هست.

#پارت‌: شصت و شش #رمان: ردی از خدا در دلِ عشق #نویسنده: A-k راوی بعد از پایان جلسه... کم‌کم شرکت به حالت عادی برگشت کارمندان هر کدام به بخش‌های خود رفتند اما هنوز موضوع واگذاری مدیریت شرکت به سُها بحث اصلی همه بود بعضی‌ها از این تصمیم تعجب کرده بودند بعضی‌ها خوشحال بودند و بعضی‌ها اصلاً از مدت‌ها قبل انتظار چنین روزی را داشتند در تمام آن سال‌ها سُها فقط دختر صبور رادمنش نبود او یکی از فعال‌ترین و منظم‌ترین افراد شرکت محسوب می‌شد برای همین بیشتر کارمندان از این تصمیم استقبال کرده بودند چند ساعت پیش سُها فقط یکی از مدیران شرکت بود اما حالا مسئولیت همه چیز روی شانه‌هایش قرار گرفته بود او تصمیم اش را گرفته بود و میخواست هر طور شده سینا را راضی کند تا با او همکاری کند. میخواست با سینا تماس بگیرد که همان لحظه در زده شد. ـ بفرمایین. آراد وارد شد پوشه‌ای در دست داشت ـ این گزارش پروژه است سُها پوشه را گرفت ـ تشکر. آراد چند لحظه ایستاد انگار چیزی برای گفتن داشت اما نمی‌دانست چگونه بالاخره گفت: ـ تبریک میگم سُها لبخند زد ـ تشکر ـ حق شما بود ـ امیدوارم بتوانم از پسش برآیم آراد بدون مکث گفت: ـ می‌توانید. آنقدر مطمئن گفت که سُها برای لحظه‌ای سکوت کرد بعد لبخند کمرنگی زد ـ امیدوارم. آراد هم لبخند زد اما درست همان لحظه سُها گفت: ـ راستی... آراد نگاهش کرد ـ احتمالاً به زودی یک نفر دیگر هم به مدیریت شرکت اضافه می‌شود ـ واقعاً؟ ـ بله ـ چه کسی؟ ـ سینا پسر مامایم میشناسین اش. لبخند آراد تقریباً محو شد اما آنقدر سریع خودش را کنترل کرد که شاید هیچ کس متوجه نمی‌شد. ـ سینا، بلی میشناسم ـ خوبه ـ قرار است اینجا کار کند؟ ـ هنوز قطعی نیست اما می‌خواهم با او صحبت کنم ـ فهمیدم. سُها ادامه داد: ـ آدم قابل اعتمادی است وتجربه خوبی دارد ـ درست است ظاهر آراد کاملاً آرام بود اما چیزی در درونش آرام نبود اصلاً آرام نبود بعد از تمام شدن صحبت شان آراد از اتاق سُها بیرون شد و مستقیم به اتاق خودش رفت در اتاق خودش نشسته بود اما از صبح حتی یک صفحه هم درست نخوانده بود. ذهنش مدام به همان جمله برمی‌گشت. "می‌خواهم با سینا صحبت کنم." "سینا به شرکت می‌آید." چند بار سعی کرد روی نقشه‌ها تمرکز کند اما موفق نشد بالاخره پوشه را بست از جایش بلند شد و کنار پنجره رفت حیاط شرکت تقریباً خلوت بود آراد آهی کشید خودش از خودش ناراحت شده بود. سینا آدم بدی نبود برعکس مرد محترمی بود با شخصیت بود و از خانواده‌ای بود که آراد برایشان احترام زیادی قائل بود پس چرا اینقدر ناراحت شده بود؟ جواب را می‌دانست اما دوست نداشت قبولش کند چون برای چندمین بار بود که حسادت را تجربه می‌کرد. همان عصر... سُها به سینا زنگ زد چند دقیقه بعد صدای او از پشت گوشی آمد ـ سلام خواهر. ـ سلام سینا. ـ مبارک باشد رئس صاحب سُها خندید ـ تو چی وقت خبر شدی؟ ـ تمام دنیا فهمیده ـ مبالغه نکن ـ خب بگو ببینم چرا زنگ زدی سُها چند لحظه سکوت کرد بعد گفت: ـ می‌خواهم یک پیشنهاد برت بدهم ـ گوش می‌کنم ـ می‌خواهم به شرکت بیایی ـ شرکت؟ ـ بله ـ برای چی؟ ـ برای همکاری با من چند ثانیه سکوت برقرار شد سینا جدی‌تر شد ـ منظورت چیست؟ ـ می‌خواهم در مدیریت شرکت کنارم باشی ـ سُها... ـ جدی می‌گویم. ـ چرا من؟ ـ چون بهت اعتماد دارم ـ آدم‌های زیادی در شرکت هستند ـ اما تو خانواده ام هستی و برادرم سینا سکوت کرد سُها ادامه داد: ـ می‌دانم عجله‌ای نیست فکر کن بعد جواب بده ـ باشه فکر می‌کنم ـ منتظر جوابت هستم سُها امروز خیلی خسته شده بود به همین خاطر وقت تر رفت خانه، هیچ کار خاصی نکرده بود اما شرایط برایش سخت شده بود او حتی فکرش را هم نمیکرد تا تمام مسئولیت شرکت روزی بر دوش او باشد. شب... سُها در حویلی کنار پدرش نشسته بود هوا خنک شده بود صبور رادمنش گیلاس چای را روی میز گذاشت و گفت ـ با سینا صحبت کردی؟ ـ بله ـ چی گفت؟ ـ گفت فکر می‌کند مرد لبخند زد ـ جوابش را می‌دانم ـ از کجا؟ ـ چون سینا هیچ وقت درخواست تو را رد نکرده سُها خندید ـ شاید این بار رد کند ـ بعید می‌دانم بعد چند لحظه سکوت کرد ـ انتخاب خوبی است ـ واقعاً؟ ـ بله ـ چرا؟ ـ چون شرکت فقط به مدیر خوب نیاز ندارد به آدم‌های قابل اعتماد هم نیاز دارد سُها سر تکان داد و خوشحال شد از اینکه پدرش مخالفتی نکرده. در همان ساعت... آراد روی پشت‌بام خانه ایستاده بود باد آرامی می‌وزید نگاهش به آسمان بود اما ذهنش جای دیگری بود بارها خودش را قانع کرده بود که هیچ حقی روی سُها ندارد بارها به خودش گفته بود که هنوز هیچ چیز مشخص نیست.

photo content

واژه ای ندارم که تمام مهربانی‌ات را توصیف کند پس تنها میگم.... روزت خجسته باد ای عشق من!💜