ru
Feedback
زادهِ خیال…

زادهِ خیال…

Открыть в Telegram

از این‌که هر روز تکه‌ای از روحم را گم می‌کنم خسته‌ام...

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
262
Подписчики
-524 часа
Нет данных7 дней
+1230 дней
Архив постов
متنفرم از افکاری که هنگام تلاوت دوره‌های قرآن به ذهنم هجوم می‌آورند افکاری که رشتهٔ تمرکزم را از هم می‌گسلند آیات را در ذهنم درهم می‌آمیزند و مرا از حضورِ قلبی که در برابر کلام خدا آرزو دارم دور می‌کنند. #اسراکریمی

کاش تو هم مثل اشک چشمانم وقتی دلم میگرفت می‌آمدی.!

دیگر توانِ وانمود کردن ندارم نمی‌توانم لبخند بزنم و بگویم همه‌چیز خوب است وقتی درونم شهری از سکوت و ویرانی برپا شده است.! #اسراکریمی

گویی بخشی از هستی‌ام دلیلِ ادامه دادن را فراموش کرده است.! #اسراکریمی

وقتی به مفهومِ دلتنگی می‌اندیشم کمتر می‌توانم آن را با واژه‌ها توضیح دهم زیرا بعضی احساسات را تنها قلب می‌فهمد نه زبان.!

ادامه......

پارت‌: #هفتادوپنج رمان: #ردی_از_خدا_در_دل_عشق نویسنده: #A_K فردای آن روز... سُها از همان صبح خودش را در کار غرق کرده بود روی میز دفترش چندین پوشه قرار داشت و در کنار آن‌ها یادداشت‌های مربوط به مونوگرافش گاهی گزارش‌های شرکت را بررسی می‌کرد و گاهی میان صفحات مونوگرافش می‌رفت اما با تمام این مشغله‌ها... ذهنش آرام نبود هر چند ساعت یک بار ناخواسته به یاد همان گفتگو می‌افتاد همان روزی که آراد گفته بود: «احساس میکنم یکی ره دوست دارم...» و هر بار قلبش کمی نامنظم‌تر می‌زد نزدیک ظهر که سُها برای بررسی یکی از پروژه‌ها مجبور شد به بخش فنی برود وقتی وارد سالن شد چند نفر مشغول کار بودند صدای بحث‌های فنی از گوشه و کنار شنیده می‌شد سُها مشغول بررسی چند سند بود که یکی از کارکنان گفت: ـ انجینر صاحب داخل اتاق جلسات استن او فقط سر تکان داد. اما نمی‌دانست چرا شنیدن نام آراد باعث شد برای لحظه‌ای تمرکزش به هم بخورد چند دقیقه بعد در اتاق جلسات باز شد آراد همراه چند نفر بیرون آمد همین که نگاهش به سُها افتاد مکث کوتاهی کرد. ـ السلام علیکم ـ وعلیکم السلام یکی از کارمندان گفت: ـ خانم سُها برای پروژه جدید آمده‌اند آراد سر تکان داد ـ بسیار خوب بعد رو به سُها گفت: ـ چند دقیقه وقت دارین؟ ـ بله و هر دو به سمت میز نقشه‌ها رفتند آراد مشغول توضیح جزئیات پروژه شد مثل همیشه دقیق... آرام و مطمئن سُها به حرف‌هایش گوش می‌داد اما بیشتر از توضیحات متوجه خستگی خفیفی شده بود که زیر چشمان آراد دیده می‌شد بالاخره نتوانست نادیده بگیرد ـ دیشب خوب نخوابیدین؟ آراد برای لحظه‌ای سکوت کرد انگار انتظار این سؤال را نداشت و تعجب کرده بود بعد لبخند کمرنگی زد ـ چرا؟ ـ کمی چهره تان خسته معلوم میشه ـ چیزی نیست فقط اندکی ذهنم درگیر است سُها چند ثانیه نگاهش کرد اما این بار حس کرد جواب کامل نیست درست مثل ماه‌ها قبل وقتی هر بار می‌گفت:چیزی نیست. بعد از پایان جلسه سُها به دفترش برگشت اما عجیب بود تمام راه به یک چیز فکر می‌کرد اینکه چرا متوجه خستگی آراد شده بود؟ و چرا برایش مهم شده بود؟عصر همان روز سینا وارد اتاق  سُها شد ـ هنوز مصروف استی؟ ـ متأسفانه ـ پس من اشتباه آمدم تو هم کار داری ـ خیر، بگو چه کار داری سینا روی چوکی نشست ـ مونوگراف چطور پیش میره؟ ـ خوب ـ اما نگران معلوم میشی سُها لبخند محوی زد و عصبی گفت ـ همه امروز تصمیم گرفتن روانشناس من شوند؟ سینا که تعجب کرده بود گفت ـ یعنی واقعاً چیزی نشده؟ ـ نه. اما خودش می‌دانست که دروغ گفته است چون چیزی بود فقط هنوز جرئت نداشت نامش را بر زبان بیاورد در همان ساعت آراد در دفتر خودش نشسته بود اما برای چندمین بار نگاهش روی گزارش‌ها ثابت نمی‌ماند ذهنش مدام به چند ساعت قبل برمی‌گشت به همان سؤال ساده دیشب (خوب نخوابیدین؟) شاید برای هر کس دیگری یک سؤال عادی بود اما برای او... نه چون سُها هیچ وقت از روی تعارف سؤال نمی‌پرسید اگر چیزی برایش مهم نبود درباره‌اش حرف نمی‌زد و همین موضوع باعث شده بود از صبح تا حالا چند بار آن لحظه را به یاد آورده بیاورد لبخند کوتاهی روی لبش نشست خیلی کوتاه اما واقعی برای اولین بار بعد از مدت‌ها احساس کرد شاید تنها کسی نیست که این روزها زیاد فکر می‌کند شاید... فقط شاید... سُها هم دیگر مثل گذشته بی‌تفاوت نباشد و همین امید کوچک تمام روز خسته‌کننده‌اش را قابل تحمل‌تر کرده بود. آن روز... کارهای شرکت دیرتر از همیشه تمام شد بیشتر کارمندان رفته بودند و ساختمان کم‌کم خلوت می‌شد سُها آخرین پوشه را بست و نگاهی به ساعت انداخت. خسته بود هم از کارهای شرکت و هم از فکرهایی که این روزها آرامش را از او گرفته بودند کیفش را برداشت و از دفتر بیرون شد. اما به جای رفتن به خانه راه مسجد را در پیش گرفت چند دقیقه بعد... وارد مسجد شد هوای آنجا مثل همیشه آرام و پاک بود سُها در گوشه‌ای نشست چشم‌هایش را بست سعی کرد ذهنش را از همه چیز خالی کند از شرکت... از مسئولیت‌ها... از مونوگراف... و از مردی که این روزها بیش از حد در فکرش حضور داشت اما موفق نشد هر بار که می‌خواست روی دعا تمرکز کند... چهره آراد ناخواسته در ذهنش ظاهر می‌شد آهسته زیر لب گفت: ـ خدایا دلم ره آرام کن خیلی بی قرار است ای روز ها... سپس سکوت کرد. چند دقیقه بعد... صدای قدم‌هایی از دور شنیده شد سُها توجهی نکرد اما وقتی سرش را بلند کرد برای لحظه‌ای خشکش زد آراد بود او هم تازه وارد مسجد شده بود آراد هنوز متوجه حضور سُها نشده بود به سمت بخش مردانه داخل مسجد رفت. راوی آراد نمازش را خواند بعد همان‌جا نشست سرش پایین بود انگار او هم در فکر چیزی عمیق فرو رفته باشد. حدود بیست دقیقه بعد... سُها از جایش بلند شد می‌خواست به خانه برگردد اما همین که به سمت در خروجی رفت آراد هم از سمت دیگر مسجد بلند شد هر دو تقریباً همزمان به در رسیدند چند ثانیه مکث کردند سُها آرام گفت: ـ السلام علیکم.

photo content

بیا کنارم باش مهم نیست اگر عاشقم نباشی.... عشقِ من برای تاریکی درونِ هر دویمان کافی‌ست.! #اسراکریمی

آسمان ستاره تاریکی تنهایی

همی پست فور بزنین کانال‌تان و سه تا شش کلمه بگین میایم در قالب داستان‌کوتاه، خاطره، دلنوشته یا تک خط چیزی می‌نویسم. شایدم یک عکس ضمیمه‌ کتیش ظرفیت: ادیت : کم شد پنج نفرک تکمیللللللللل زمان اتمام چالش: نامعلوم ادیت: ممکن نامه‌ی هم باشد

﴿نجِّنَا مِمَّا نَخَافْ﴾ ما را از آنچه می‌ترسیم نجات بده.

جسمم خسته است و روحم خسته تر از آن.!
#اسراکریمی

هیچ وقت پایان‌های غمیگن دوست نداشتیم؛ هر چند که او کتاب آموزنده باشد و مشهور.

کمی به قلبت آرامش بده و بگذار همه‌چیز همان‌گونه که خدا برایت نوشته اتفاق بیفتد.

چه میدانی.... شاید تقدیرت از آرزو هایت زیبا تر باشد.!

جان از تنم برود عمر ز سرم گذر کند اه، که من هنوز نزیسته‌ام

Repost from N/a
می‌گویند زمان مرهمِ زخم‌هاست، اما برخی زخم‌ها برای التیام آفریده نشده‌اند؛ برخی زخم‌ها قرار است تا پایانِ عمر، در گوشه‌ای از جانِ آدم بتپند و یادآوری کنند که روزی کسی بوده که تمامِ جهانِ آدم را در خود خلاصه می‌کرد… -یاریگر

چه مبارک است این غم که تو در دلم نهادی.....!

گاهی ایمان نه در کاری که می‌کنیم، در اندوهی‌ست که نمی‌توانیم نادیده بگیریم. و این اندوه شاید تنها چیزی‌ست که ما را هنوز انسان نگه داشته است. #اسراکریمی