ru
Feedback

Не попадитесь на канал ботавода! Telemetrio находит и помечает такие каналы 👉 Хотите видеть метку — оформите подписку 👈

زادهِ خیال…

زادهِ خیال…

Открыть в Telegram

از این‌که هر روز تکه‌ای از روحم را گم می‌کنم خسته‌ام...

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
257
Подписчики
-124 часа
-207 дней
+930 дней
Архив постов
ای عزیز دور...! از پروردگار میخواهم تو را به چیزی که خودت می خواهی نرساند بلکه به چیز بهتری برساند آرامشی برایت بدهد که مدیون خودش باشی نه آدم های اطرافت.

پیش از آغاز یک حیات خوب اول باید شناختی از پروردگار یابد و سپس عشق به او را و این است فرمول درست یک حیات با کیفیت! ✍🏻 #half_breed_Princess

گاهی... آدم قبل از اینکه عاشق شود مدتی درگیرِ نفهمیدنِ حالِ خودش می‌شود. ✍🏻 #half_breed_Princess

بعضی اوقات بی دلیل دلم میگیره ضربان قلبم بالا میره و حوصله هیچ بنی بشر را نمی داشته باشم

خدایا... اینان جهان را به گند کشیده‌اند کمی خشمگین شو...

زیبایی‌هایی داشت که منی که دیوانه‌وار عاشقش بودم، گاه به همان زیبایی‌ها هم حسادت می‌کردم… آری… او کسی بود که دیوانه‌وار دوستش داشتم. ✍🏻 #half_breed_Princess

اما صدایش… صدایش بهترین ملودی‌ای بود که تار و پودم را آرام می‌کرد آوایی که اگر می‌شنیدم، تمام آشوب‌هایم فرو می‌نشست، و دنیا برای لحظه‌ای ساکت می‌شد… نه‌تنها صورتی زیبا داشت، بلکه سیرتی زیباتر… مهربانی‌اش، نگاهش، و آن وقاری که در رفتارش جاری بود… ✍🏻 #half_breed_Princess

باز آی که از صبوری دوری بسوختیم #مولانا

چه سود از این سکوت و آه از این صبوری #احمد‌_شاملو

گفتم غم تو دارم، گفتا غمت سرآید #حافظ

رفته ای از برما، چشم بر راهیم بیا شمس لنگرودی

صبر را عاجز کند دردی که بیشتر از طاقت است
صائب تبریزی

#پارت‌: بیستم #رمان: ردی از خدا در دلِ عشق #نویسنده: A-k آراد نگاهش را از صفحه گرفت برای چند لحظه هیچ کاری نکرد فقط نشست بی‌حرکت انگار ذهنش جلوتر از زمان ایستاده بود کارها روی میز بودند، فایل‌ها باز، همه‌چیز منتظر… اما درونش چیزی آرام‌تر از قبل اما عمیق‌تر در حال شکل گرفتن بود نه یک تصمیم نه یک احساس واضح فقط یک کششِ نامرئی. با خودش گفت: «نباید درگیرش شوم» اما این‌بار جمله‌اش حتی برای خودش هم محکم نبود چون نمی‌توانست انکار کند. این حس از جنس چیزهایی نبود که با «نباید» تمام شوند نگاهش ناخودآگاه به سمت اتاق سُها رفت هیچ‌کس آن‌جا نبود اما ذهنش آن تصویر را هنوز نگه داشته بود آراد آهسته نفس کشید. «چرا مهم شده…؟» این‌بار سؤالش صادقانه‌تر بود. راوی.... وقتی کسی بی‌هیچ تلاشی در ذهنت بماند یعنی جایی در تو برای ماندنش باز شده است. نه به خواست تو،  نه به برنامه‌ات… فقط اتفاق افتاده. آراد دستش را روی پیشانی‌اش کشید کمی عقب رفت به پشتی چوکی تکیه داد چشم‌هایش را برای چند ثانیه بست اما حتی در تاریکی هم ذهنش خالی نشد سُها نه با جزئیات نه با تصویر کامل فقط به‌عنوان یک «حضور». چشم‌هایش را باز کرد این‌بار لبخندش واضح‌تر بود اما هنوز کمرنگ. «عجیبه…» این کلمه بیشتر از هر توضیحی به حالش نزدیک بود صدای یکی از همکارها رشته‌ی فکرش را برید «آراد، این بخش را چک می‌کنی؟» سرش را بالا آورد چند ثانیه طول کشید تا برگردد به فضا. «بله… بده.» فایل را گرفت نگاهش روی صفحه حرکت کرد اما این‌بار تمرکز کمی زمان می‌خواست کار می‌کرد… اما کامل نه هرچند دقیقه یک لحظه‌ی کوتاه می‌آمد که ذهنش بی‌اجازه برمی‌گشت. راوی… این‌گونه شروع می‌شود نه با اعتراف‌نه با نزدیک شدن نه با گفتنِ «دوستت دارم»…بلکه با نداشتنِ تمرکز، با برگشتن‌های بی‌دلیل، با فکرهایی که نمی‌خواهی باشند اما هستند . ساعت‌ها گذشت کارها یکی‌یکی تمام شدند شرکت آرام‌تر شد آراد کیفش را برداشت. بلند شد اما قبل از رفتن یک لحظه مکث کرد. نگاهش دوباره خیلی کوتاه به همان راهرو افتاد. هیچ‌کس نبود و شاید همین خالی بودن بیشتر از حضور در ذهنش ماند از شرکت بیرون رفت. هوا رو به غروب می‌رفت نور کم‌کم نرم‌تر می‌شد آراد قدم می‌زد… اما این‌بار دیگر با خودش صادق‌تر بود. زیر لب گفت: «فکر کنم… دیگه فقط یک دیدن ساده نیست…» و این اولین باری بود که او بی‌آنکه کامل بفهمد قبول کرد چیزی در دلش در حال تغییر است.

photo content

غره مشو گر ز چرخ کار تو گردد بلند زان که بلندت کند تا بتــــواند فکند #مـــولانا

نگاهت میکنم خاموش، و خاموشی زبان دارد زبان عاشقان چشم است، و چشم از دل نشان دارد #هوشنگ_ابتهاج

photo content

صورتی همچون مهتاب داشت روشن، آرام، بی‌هیاهو… که انگار هیچ رنجی از این دنیا به آن نرسیده بود… قامتی بلندتر از همه، استوار، و هیکلی ورزیده،که نشانی از قدرت و نظم داشت… ✍🏻 #half_breed_Princess

🤲🏻

عصر جمعه لحظه طلایی اجابت دعا