زادهِ خیال…
Открыть в Telegram
از اینکه هر روز تکهای از روحم را گم میکنم خستهام...
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
257
Подписчики
-124 часа
-207 дней
+930 дней
Архив постов
258
ای عزیز دور...!
از پروردگار میخواهم تو را به چیزی که خودت می خواهی نرساند بلکه به چیز بهتری برساند آرامشی برایت بدهد که مدیون خودش باشی نه آدم های اطرافت.
258
پیش از آغاز یک حیات خوب اول باید شناختی از پروردگار یابد و سپس عشق به او را و این است فرمول درست یک حیات با کیفیت!
✍🏻 #half_breed_Princess
258
گاهی...
آدم قبل از اینکه عاشق شود
مدتی درگیرِ نفهمیدنِ حالِ خودش میشود.
✍🏻 #half_breed_Princess
258
بعضی اوقات بی دلیل دلم میگیره
ضربان قلبم بالا میره و حوصله هیچ بنی بشر را نمی داشته باشم
258
زیباییهایی داشت که منی که دیوانهوار عاشقش بودم، گاه به همان زیباییها هم حسادت میکردم…
آری…
او کسی بود که دیوانهوار دوستش داشتم.
✍🏻 #half_breed_Princess
258
اما صدایش…
صدایش بهترین ملودیای بود که تار و پودم را آرام میکرد آوایی که اگر میشنیدم، تمام آشوبهایم فرو مینشست، و دنیا برای لحظهای ساکت میشد…
نهتنها صورتی زیبا داشت، بلکه سیرتی زیباتر…
مهربانیاش، نگاهش، و آن وقاری که در رفتارش جاری بود…
✍🏻 #half_breed_Princess
258
#پارت: بیستم
#رمان: ردی از خدا در دلِ عشق
#نویسنده: A-k
آراد نگاهش را از صفحه گرفت برای چند لحظه هیچ کاری نکرد فقط نشست بیحرکت انگار ذهنش جلوتر از زمان ایستاده بود کارها روی میز بودند، فایلها باز، همهچیز منتظر…
اما درونش چیزی آرامتر از قبل اما عمیقتر در حال شکل گرفتن بود نه یک تصمیم نه یک احساس واضح فقط یک کششِ نامرئی.
با خودش گفت:
«نباید درگیرش شوم»
اما اینبار جملهاش حتی برای خودش هم محکم نبود چون نمیتوانست انکار کند. این حس از جنس چیزهایی نبود که با «نباید»
تمام شوند نگاهش ناخودآگاه به سمت اتاق سُها رفت هیچکس آنجا نبود اما ذهنش آن تصویر را هنوز نگه داشته بود آراد آهسته نفس کشید.
«چرا مهم شده…؟»
اینبار سؤالش صادقانهتر بود.
راوی....
وقتی کسی بیهیچ تلاشی در ذهنت بماند یعنی
جایی در تو برای ماندنش باز شده است.
نه به خواست تو، نه به برنامهات…
فقط اتفاق افتاده.
آراد دستش را روی پیشانیاش کشید کمی عقب رفت به پشتی چوکی تکیه داد چشمهایش را برای چند ثانیه بست اما حتی در تاریکی هم ذهنش خالی نشد سُها نه با جزئیات نه با تصویر کامل فقط بهعنوان یک «حضور».
چشمهایش را باز کرد اینبار لبخندش واضحتر بود اما هنوز کمرنگ.
«عجیبه…»
این کلمه بیشتر از هر توضیحی به حالش نزدیک بود صدای یکی از همکارها رشتهی فکرش را برید
«آراد، این بخش را چک میکنی؟»
سرش را بالا آورد چند ثانیه طول کشید تا برگردد به فضا.
«بله… بده.»
فایل را گرفت نگاهش روی صفحه حرکت کرد اما اینبار تمرکز کمی زمان میخواست کار میکرد…
اما کامل نه هرچند دقیقه یک لحظهی کوتاه میآمد که ذهنش بیاجازه برمیگشت.
راوی…
اینگونه شروع میشود نه با اعترافنه با نزدیک شدن نه با گفتنِ «دوستت دارم»…بلکه با
نداشتنِ تمرکز، با برگشتنهای بیدلیل،
با فکرهایی که نمیخواهی باشند اما هستند .
ساعتها گذشت کارها یکییکی تمام شدند شرکت آرامتر شد آراد کیفش را برداشت.
بلند شد اما قبل از رفتن یک لحظه مکث کرد.
نگاهش دوباره خیلی کوتاه به همان راهرو افتاد.
هیچکس نبود و شاید همین خالی بودن بیشتر از حضور در ذهنش ماند از شرکت بیرون رفت.
هوا رو به غروب میرفت نور کمکم نرمتر میشد آراد قدم میزد…
اما اینبار دیگر با خودش صادقتر بود.
زیر لب گفت:
«فکر کنم…
دیگه فقط یک دیدن ساده نیست…»
و این اولین باری بود که او بیآنکه کامل بفهمد قبول کرد چیزی در دلش در حال تغییر است.
258
نگاهت میکنم خاموش، و خاموشی زبان دارد
زبان عاشقان چشم است، و چشم از دل نشان دارد
#هوشنگ_ابتهاج
258
صورتی همچون مهتاب داشت روشن، آرام، بیهیاهو…
که انگار هیچ رنجی از این دنیا به آن نرسیده بود…
قامتی بلندتر از همه، استوار، و هیکلی ورزیده،که نشانی از قدرت و نظم داشت…
✍🏻 #half_breed_Princess
