ru
Feedback
زادهِ خیال…

زادهِ خیال…

Открыть в Telegram

میراث‌ ما به جهان نبشته‌های مان خواهد بود…

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
265
Подписчики
-424 часа
+207 дней
-2730 дней
Архив постов
«غم، هرگز عقب نمی‌نشیند مگر آن‌که به عقب برانی‌اش. نمی‌گریزد مگر آن‌که بگریزانی‌اش. آرام نمی‌گیرد مگر آن‌که بی‌رحمانه سرکوبش کنی.»

تا خودت را نفهمی، زندگانی‌ات را نخواهی فهمید.

مطئمن باشید؛ هر تعریفی که از زندگی داشته باشید، لحظه‌ها و روزهایتان نیز همان طعم را دارند.

چیزی در زندگی‌ام کم است، امید شاید، فراموشی یا دوست، شاید هم خودم! محمود درویش

ما همه، هم خوب و هم بد، هم خیر و هم شر هستیم؛و اگر شما هیچ ناپاکی و پلیدی در خودتان نمیبینید دلیلش آن است که خوب به خودتان نگاه نکرده‌اید.

خودت را تکانی بده، رنگ زندگی‌ات را تغییر بده!

Repost from N/a
شاید آن را ساخته بود تا یک نفر را به این‌جا بکشاند. اما چه کسی؟ و چرا او؟
--- یادداشت نهایی پرونده
دختر هنگام خروج، آخرین بار به قفسه‌ها نگاه کرد. صدها کتاب آن‌جا بود. همه متعلق به یوسف. اما روی یکی از قفسه‌ها جای خالی یک کتاب دیده می‌شد. روی برچسب آن فقط نوشته شده بود: «برای کسی که بعد از من خواهد آمد.» دختر کلید را در دست گرفت. در را بست. اما کلید را پس نداد. آن را با خودش برد. از آن روز به بعد، هر بار که باران می‌بارید، به همان کتابخانه برمی‌گشت. و هر بار یکی از کتاب‌های یوسف را می‌خواند. اما یک سؤال همچنان بی‌جواب مانده بود: یوسف واقعاً گم شده بود؟ هیچ‌کس نمی‌داند. فقط یک چیز قطعی‌ست: چند روز بعد، وقتی دختر دوباره به کتابخانه برگشت، روی میزی که قبلاً خالی بود، یک کتاب تازه گذاشته شده بود. کتابی که هیچ‌وقت آن‌جا نبود. روی جلدش فقط یک کلمه نوشته شده بود: «یوسف» و صفحه‌ی اولش با این جمله آغاز می‌شد: «حالا که رسیدی، باید برایت بگویم چرا ناپدید شدم...»
شاید هم پرونده، درست همان‌جا که باید، تمام شده باشد... 🕯️🍂

Repost from N/a
🕯️ پرونده‌ی گمشده | شماره ۳
شیء: یک کلید آهنی قدیمی صاحب: یوسف سن: نامشخص آخرین محل مشاهده: نامشخص وضعیت صاحب: مفقود وضعیت کلید: پیدا شده مکان مرتبط با کلید: نامشخص وضعیت پرونده: باز
--- صاحب کلید
از یوسف چیز زیادی نمی‌دانیم. حتی معلوم نیست این نام، نام واقعی او بوده باشد... هیچ چیز واضحی از او وجود ندارد.. هیچ‌کس دقیق نمی‌داند چند ساله بوده، کجا زندگی می‌کرده یا چرا ناگهان ناپدید شده است. تنها چیزی که از او باقی مانده، چند جمله‌ی پراکنده در حاشیه‌ی کتاب‌ها و یک کلید قدیمی‌ست. از نوشته‌هایش می‌شود فهمید که آدم‌ها را خوب می‌شناخته؛ یا دست‌کم، زیاد از آن‌ها زخم خورده بوده. یک‌جا نوشته بود: «از بین چیزهایی که از دست دادم، بیشتر از همه دلم برای خودم تنگ شده.»
 --- کلید کلید را دختری جوان پیدا کرد...
یک روز پاییزی، هنگام برگشتن از خانه‌ی یکی از دوستانش، در کوچه‌ای قدیمی متوجه چیزی شد که میان برگ‌های خشک کنار دیوار افتاده بود. کلید را برداشت. ساده بود. قدیمی. سنگین‌تر از چیزی که باید می‌بود. روی بدنه‌اش هیچ نامی حک نشده بود. فقط پشت حلقه‌ی کلید، با خطی بسیار ریز، یک کلمه دیده می‌شد: یوسف دختر نمی‌دانست یوسف کیست. اما نام برایش غریبه نبود. انگار کسی را صدا می‌زد که سال‌ها منتظر شنیده‌شدن بوده. کلید را در جیبش گذاشت.
 --- دختری که کلید را پیدا کرد
او از آن دخترهایی بود که با چیزهای ساده خوشحال می‌شد. باران برایش فقط باران نبود؛ گاهی بهانه‌ای بود برای نشستن کنار پنجره و فکر کردن. پاییز را دوست داشت. کتاب‌ها را نه برای این‌که خوانده باشد، برای این‌که میان صفحات‌شان خودش را پیدا کند. گاهی از آدم‌ها خسته می‌شد و به جای توضیح دادن، می‌نوشت. از دروغ بیزار بود.. به آدم‌هایی علاقه داشت که حتی در تنهایی هم ارزش‌های‌شان را نمی‌شکستند. به عشق باور داشت، اما نه عشقی که آدم را کوچک کند؛ عشقی که وفاداری، احترام و ماندن در روزهای سخت را بلد باشد. در نوشته‌هایش از وطن، از آدم‌ها، از غرور، از رنج و از دوباره برخاستن حرف می‌زد. و شاید عجیب‌ترین شباهتش با صاحب کلید همین بود: هر دو از گم‌کردن خودشان بیشتر از گم‌کردن آدم‌ها می‌ترسیدند
. --- جست‌وجو
دختر چند روز کلید را نزد خودش نگه داشت. اما نمی‌توانست از آن کلمه‌ی کوچک روی بدنه‌اش بگذرد. یوسف. سرانجام شروع کرد به جست‌وجو. نام‌های زیادی پیدا کرد. اما هیچ‌کدام همان یوسف نبودند.. تا این‌که پیرمردی که سال‌ها در همان محله زندگی کرده بود، وقتی کلید را دید، فقط یک جمله گفت: «فکر نمی‌کردم هنوز کسی این را پیدا کند.» دختر پرسید: «یوسف کیست؟» پیرمرد جواب نداد. فقط آدرس کوچه‌ای دورتر را روی تکه‌کاغذی نوشت. و گفت: «اگر واقعاً می‌خواهی بدانی، برو آن‌جا.» -- خانه‌ای که خانه نبود آدرس، او را به ساختمانی قدیمی رساند. ساختمان از بیرون شبیه یک خانه‌ی متروکه بود. اما پشت در، راهرویی طولانی قرار داشت. در انتهای راهرو، دری چوبی بود. دختری که کلید را در دست داشت، آن را داخل قفل گذاشت. قفل باز شد. و پشت در... کتابخانه‌ای بود. نه یک کتابخانه‌ی معمولی. اتاقی بسیار بزرگ با دیوارهایی پوشیده از قفسه. صدها کتاب. هزاران صفحه. و سکوتی که انگار سال‌ها کسی آن را نشکسته بود.
 --- کتابخانه‌ی یوسف
هیچ کتابی برای فروش نبود. روی هر کتاب، با دست‌خطی یکسان، یک تاریخ نوشته شده بود. دختر یکی را برداشت. صفحه‌ی اول: یوسف کتاب دوم: یوسف سومی هم. چهارمی. همه مال او بودند. اما چیزی عجیب‌تر وجود داشت یوسف فقط کتاب‌ها را نخوانده بود. روی حاشیه‌ی صفحات برای خودش یادداشت نوشته بود. کنار شعرهای عاشقانه: «دوست داشتن همیشه به معنای ماندن نیست.» کنار کتاب‌های فلسفی: «آدمی بیشتر از آن‌که از رنج خسته شود، از تکرار آن خسته می‌شود.» کنار کتابی درباره‌ی وطن: «کاش روزی وطن را با خاطره‌ی رفتن بهیاد نیاوریم.» و در حاشیه‌ی یک کتاب، فقط یک جمله: «من هنوز نمی‌دانم چرا آدم‌ها وقتی می‌روند، بخشی از خودشان را با خودشان نمی‌برند.» دختر ساعت‌ها میان کتاب‌ها قدم زد. هر صفحه، یوسف را کمی بیشتر نشان می‌داد. اما هیچ صفحه‌ای نمی‌گفت او کجاست.
--- آخرین کتاب
در آخرین قفسه، تنها یک کتاب باقی مانده بود. بر خلاف بقیه، هیچ عنوانی نداشت... دختر آن را برداشت. صفحه‌ی اول سفید بود. صفحه‌ی دوم هم. تا رسید به آخرین صفحه. آنجا فقط یک جمله نوشته شده بود: «اگر تو این کتاب را پیدا کرده‌ای، یعنی بالاخره کسی کلید را پیدا کرده است.» دختر نفسش را حبس کرد. صفحه‌ی بعد را برگرداند. اما صفحه‌ای وجود نداشت. فقط یک جای خالی. و پایین آن، یک آدرس. نه آدرس خانه‌ای. نه آدرس شهری. فقط مختصات یک مکان. دختر به کلید نگاه کرد. بعد به کتابخانه. و برای نخستین بار به این فکر افتاد: شاید یوسف این کتابخانه را برای نگهداری کتاب‌هایش نساخته بود.

یک جهان تشکر بانو!

Repost from N/a
زاده خیال 💘 من از تو حس سپیدار را می‌گیرم؛ زنی که ریشه‌هایش در خاک است، اما رؤیاهایش تا آسمان قد کشیده‌؛ بلندپرواز، ظریف و شاعر...

که من زاده نسل خراسانم…

به دوش خود کشم بارِ هزاران رنج و سختی را به دست خود بسازم، من بنای نیک‌بختی را! پارسا

من از تبارِ زنانِ بلندپروازم عقابِ سرکشم و مغرور و سرافرازم من از دیارِ مسعودِ قهرمان هستم ز نسلِ سیاوش و آرش و ارسلان هستم غرور و همتِ من در وجودِ من پیداست درونِ سینه‌ی من عشقِ پاکِ سبحان است من آن تاجیکِ پرآوازه‌ی جهانم که... ز نسلِ رستم و خاکِ من خراسان است اگرچه جورِ زمانه شکست بال و پرم میانِ درد، دوباره بلند خواهم شد میانِ درد، دوباره طلوع خواهم کرد من آن کسی‌که همه‌پسند خواهم شد پروانه_ پارسا

🍂🍂🍂💜
+2
🍂🍂🍂💜

شروع پاییز با شازده کوچولو🍂🍁
+6
شروع پاییز با شازده کوچولو🍂🍁

Repost from حُبّ𖹭
فور‌کنید‌فولدر‌بزارم «+60 » جذب بگیرید اسپانسر𐙚
جوین بودنتون چک میشه ،فقط چنل هایی که داخل حمایتی تگ میدن داخل فولدر قرار میگیرن..
+ تبلیغ با تخفیف ویژه مهر ماه 🌱

از بین چیزهایی که از دست دادم بیشتر از همه دلم برای خودم تنگ شده.   

راستش نمی‌دونم کدومشون بدترن... شیاطین، یا آدمایی که از باور ما سوءاستفاده می‌کنند. 🎥 The Conjuring 2    - @timemoodz1

آموخته‌ام كه مَردم حرف‌هاى شما را فراموش مى‌كنند كارهاى شما را فراموش مى‌كنند، ولى احساسى را كه در آن‌ها ايجاد كرده‌ايد هيچ وقت فراموش نمى‌كنند... مايا آنجلو   

Repost from N/a
عاشقت باشم و عاشقم نباشی … #صوفی
عاشقت باشم و عاشقم نباشی … #صوفی