𝕽𝖊𝖉 𝖒𝖔𝖔𝖓🌑
Открыть в Telegram
549
Подписчики
-324 часа
-47 дней
+9530 дней
Архив постов
549
بزرگسالی زمانیه که میفهمی خالهها هم اندازه عمهها سمی و تاکسیکن فقط تیم روابط عمومی بهتری داشتن.
549
Repost from بارکُد||||
یه دختره داشت تعریف می کرد:
" یه خاطره خوب من از کنکورم اینه که زمان کنکور مامانم حال نداشت، بجاش دوست پسرم منو رسوند و منتظر موند تا کنکورمو بدم. (سال ۸۹ بود). من کنکورم تموم شد برگشتم دیدم تو چمنای بغل دانشگاه کنار بقیه مامانا نشسته اونا دارن از نگرانیشون برای بچه هاشون تعریف میکنن اینم داشت از نگرانیاش واسه من تعریف میکرد برای اونا :)) بعدا بهم گفت وقتی سر جلسه بودم با بقیه مامانا قرآنم خونده بوده برای قبولی من:))"
حقیقتاً این خاطره جزء قشنگ ترین و احساسی ترین خاطره هایی بود که تاحالا شنیده بودم. گفتم باهاتون به اشتراکش بذارم.
@barcod | قشاع
549
Repost from S|. AURANEX
گفت: «چرا یهو غیب شدی، کجا رفتی؟»
گفتم: دورم خلوت بود، اما دورت داداشیات زیاد بودن... ترسیدم مزاحم جمعتون بشم.
