•غزلِحافظ🤍•
Открыть в Telegram
در من غزلی درد کشید و سرِ زا رفت ...
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
267
Подписчики
Нет данных24 часа
-197 дней
-1930 дней
Архив постов
266
من واقعا در قبال سامورایی شرمنده هستم!!
نمیخواستم اینطور بشه ولی نمیدونم چرا اینطوری شد همچی.
266
کم بود،ولی وقتی امروز دیدمت فهمیدم که من هنوزم میتونم یک نفر رو با تمام وجودم دوست داشته باشم!..
ـ🧡
266
چه جوانانی، میبينی؟
چه جوانانی؛
بسياریشان هنوز صورت عشق را بر سينه نفشردهاند.
266
کاش
من اون رز سفید داخل گل فروشی ..
صدف کنار ساحل ..
لباس خوش رنگ پشت ویترین ...
رنگ سفید..
ابر تو آسمون..
بارون نم نم...
پروانه ی آبی ..
شعر حافظ بودم!
ولی آدمیزاد نبودم که من از مشکلات انسان بودن بسیار خسته ام!..
266
من هزار بار اومدم شهری که داخلش زندگی میکنی،و هزار و یکبار به خودم گفتم نه بهش نگو اون نمیاد تو رو ببینه!..
266
همین الان یه لحظه به این فکر کردم که ما واقعا هر دو میمیریم و تجزیه میشیم توی گور. تو مطمئنی نمیخوای بیای بغلم تا گرمم و زنده..؟!واقعا؟..
266
من فکر کنم تا آخر عمرم همون غزلی میمونم که مهربونه ولی نشون نمیده که چقدر آسیب دیده..
266
یجا دیدم نوشته بود: من هر وقت دلم برات تنگ میشه یادگاریت رو میندازم دستم...
(خیلی قشنگ بود بنظرم)
