Into the sun.
Открыть в Telegram
524
Подписчики
Нет данных24 часа
-117 дней
+1430 дней
Архив постов
سلام. من مطمئن نیستم که حالا زنده باشم، مطمئن نیستم که این سرب درون رگهایم، از نوادگان شجاعت باشد. چون وهم میپیچد در من؛ پس شجاعت نیست. من شجاع نیستم. من زخمی چرکینام.
Repost from ᅠᅠtannie’s ྀ
+2
به محمد حسینی که از لحظهی بازداشت تا اعدام حتی یک ملاقاتی هم نداشت. هیچکس رو نداشت که سنگش رو به سینه بزنه و بگه پسر من رو نکشید. توی زندگیش فقط یک دلخوشی داشت اون هم خرید اکسسوری و دستبند بود، دستبندی که فروشنده سرش کلاه گذاشت و هیچوقت هم به دستش نرسید. به محمد که توی زندگیش یه بار یه سفر به رامسر رفت اونم تنهایی که همه پست های اینستاگرامش از اون سفره و توی زندگیش یک آرزو داشت و اون هم خرید یک پراید دست دوم بود، که احتمالا هیچوقت به اون هم نرسید.
نوید عزیزم، من نمیدانم که ما موفق خواهیم شد یا نه، من نمیدانم سرنوشت ما چه خواهد شد، من نمیدانم که روزی شادی در کنار مردم خواهد ایستاد یا نه؛ من هیچ نمیدانم. اما میدانم که تو بسیار بیگناه بودهای. برای آنکه خاک آنقدر ظالمانه تو را در آغوش بگیرد، بسیار بیگناه بودهای؛ رویاپردازِ کوچک.. پسرِ ایران.. ته مایهی امیدی دارم که شاید ما روزی بتوانیم فریاد روحت را به روی حقیقت بکِشانیم تا ذرهای از جانفشانی تو بیهوده شمرده نشود... فرزندِ زندگی.. عزیز ایران.
اما اگر من، شبی از نفس کشیدنهای ناشیانه دست کشیدم و رفتم، درختهای ته حیاط همیشه استوار، منتظر و دلجو خواهند موند.
