تردید|مصور رحیمی
Открыть в Telegram
در اینستاگرام: https://www.instagram.com/msawirrhimie/ واتساپ: +93781841597
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
224
Подписчики
-224 часа
-37 дней
-1230 дней
Архив постов
پریدن به هرکی پریدن به ریش بابا
اول از همه یک گیلاس قهوه بریزم و ترتیب خانم دوراس را بدهم. بعد هم ماجرایی نقدینگی را داریم که باید به یکی بپریم! حالا هرکی زیاد مهم نیست، پریدگی مهم است. فقط بپر. زیپ را بکش پایین و بشاش به هرچی هنر نیست. زیاد مهم نیست کی باشد. آقا یا بانو. تعارف نداریم کی!
برادر ریدهای در پیرنگ! برادر فارسی را میفهمی؟ برادر نثر رمانت که اشغال است! برادر تو کی گزارش روزنامه نوشتهای! اخه خانم محترم که مینویسی «یادداشتهای یک نفر دیوانه» تو گوگولی چخوفی تولستوی چیی؟ «یادداشتهای یک دخترکی عصیانگر» باشینا باخ سوپاپین آچیغدی*
#یادداشت_روزانه
——————————-
پانویس:
* یک نگاهی به سرت بنداز درش باز مانده.
بیا جور دیگر به هم عشق بورزیم
در مورد عشق اصلن شوپنهاور زده نیستم. باور دارم که وجود دارد. اگر فقط شهوت بود، مردگانمان را دوست نمیداشتیم. اما عشق امروز را نباید به چشم عشق کلاسیک نگاه کرد. اغراق نکردهام اگر بگویم «مرگ عشق کلاسیک فرا رسیده است» عشق کلاسیک دیگر وجود ندارد. یک نگاه به انیستاگرام کافیست تا متوجه شوید عشق به چی کلیشهی بلا زدهی بدل شده. چی مبتذلاتی. چی شهوتهای. چی رفتار غریزهای که از منطق بند ایزار سر چشمه دارد. عاشق و معشوق هردو بیسواد تشریف دارند. جواناند. حرف تازهای ندارند که دست کم رابطه را از دام کلیشه افتادگی نجات بدهد. باید بازاندیشی کرد. من زدهای این عشقها هستم.
اما اگر دوست داشتن و دوست داشتهگی در میان باشد:
اگر من را دوست داری؛ بیشتر رمان بخوان. اگر من را دوست داری بیشتر بنویس. اگر من را دوست داری سلیقهی سینماییایت را ببر بالا. اگر من را دوست داری موسیقی خوب بشنو. (لطفن باخ) اگر من را دوست داری تغذیه سالم داشته باش. اگر من را دوست داری آب کافی بخور. اگر من را دوست داری نظم بدار. اگر من را دوست داری خواب با کیفیت داشته باش. اگر من را دوست داری…
#یادداشت_روزانه
#مصور_رحیمی
هیچوقت با هدف خاصی راه نرو
➖ هرروز قول میدهم به شهر بگذرم، شبیه کسی که چیزی با ارزشی گم کرده و حالا سرخورده دنبال نشانهی میگردد. همیشه تلاش کردهام این ویژهکاریی من باشد. تقریبن هرروز باران نرم. هوای سبک و نسبتن سرد برای اهل سرماخور. همین قرار من و آسمان است. در جریان گامیدن است که یک تکهای از داستان را حذف میکنم. میفزایم. گاه واژهای به پدر میگویم و گاه دلجوی از مامان. گاه هم فکر میکنم این پسریی کاکایی من چرا شکم گنده کرده؟ یا آن دبنگ چرا پول من را بالا کشید؟ گاه هم به جوکهای خندهآفریناند میاندیشم.
قصارهای در وصف گامیدن:
➖ «فقط زمانی میتوانم فکر کنم که راه میروم. وقتی میایستم، فکر متوقف میشود؛ و مغزم تنها با پاهایم کار میکند.»
-ژان ژاک روسو
➖ «من با خودم میروم و برمیگردم. در طبیعت قدم میزنم تا روحم را بازیابم.»
-والت ویتمن
➖ «هیچوقت با هدف خاصی راه نرو. پیادهروی خودش هدف است.»
-رابرت لوئیس استیونسون
➖ «تمام افکار واقعاً بزرگ هنگام پیادهروی شکل میگیرند.»
-نیچه
#یادداشت_روزانه
#مصور_رحیمی
جمعهها با فیلم*
فیلم پترسون
از جیمز رابرت جارموش
فیلم در مورد یک موتروان اتوبوس که از قضا شاعر هم هست، نیست. فیلم خود شعر است که ادعایی شعر بودن ندارد. مدام یک موزیک تکرار شونده. هرشب یک صحنه. یک تخت خواب. و یک زن (گلشیفته فراهانی) و یک مرد (آدام درایور) منظرهای تکرار شونده.
آهنگ ایرانی که در حاشیهی فیلم مینوازد، آدم را یاد شرق میاندازد.
تگویی یک تکهی شرق را برداری ببری امریکا!
گلشیفته فراهانی بدون اغراق، درخشان است. بهقدری درخشان که حسادت آدم را گل میاندازد. در «سنگ صبور» عتیق رحیمی، دلزدگیای نسبت به او پیدا کرده بودم. نمیدانم چرا آن نقش را بازی کرد. چرا آن تصویر را از خودش ساخت. اما حالا، با پترسون، انگار دوباره زیبا شده؛ گلشیفته دوباره دل بستهآورد که این کارش البته حجاکبر است.
#فیلمنویس
_________
پانویس:
*این عنوان را از خانم گلی موعودی وامگرفتهام.
چند گپ در مورد منوچهر فرادیس
والا ما خیال کردیم خرِ ما بالاخره به پشت رفتن را یاد گرفت اما منوچهر فرادیس هنوز نفهمید نویسندگی چیست و از کجا آب میخورد. گمان کردیم حضرت فرادیس که این همه سال عرق ریزی کرده و به اندازهی برق منطقهای تلاش، لابد روزی شوالیه برمیخیزد و میرود نوبل را از دهن دایناسور هم بکِشد. اما برادر آمد با استدلالی «رمانم چیز خوبیه چون سریال پیکی بلایندرز چیز خوبیه، و چون اون سریال یک دیالوگ خوب دارند و رمان من هم شبیه همان دیالوگ را دارد، پس نتیجه میگیریم که رمان من اصل جنس است.» ریدمان را بیشتر کرد. راستش این استدلالهای تدافعی، من را یاد چای تلخ ۵ صبحی میاندازد. اگر بخوری شاشیدهای، اگر نخوری تشنه گلو.
آخ برادر جان، با این حساب چون کفتر جلدیام بال دارد و هواپیما هم بال دارد، پس من بوئینگ تربیت کردهام؟
سالهاست این رمان زیر تختم مانده. هر وقت دلم برای ادبیات مظلوم میسوزد، یکی دو صفحهاش را میخوانم. بیبینم کشف تازهای رخ میدهد یا نه. ولی دریغ! جز یک کیلو هدایتزدگی، نیم سیر شعار، یک پاو ادبیات متعهد از نوع خشک و چوبی، و مقداری کلیشه که گویی از انبار تلویزیون ملی بیرون کشیده باشد. چیز خاصی ندارد. حالا شاید یک دیالوگت هم بخورد به کمر قانون کارما. اما دِ جان مادرت با یک دیالوگ خوب نمیشود رمان را از زیر آوار نجات داد.
یک روز، بلکه پنجاه سال دیگر موهای نوهات را نوازش میکنی در ایوان پاییز و به شعرهای شاعری میاندیشی که در جوانیات عاشق تو بود شاعری که اگر زنده بود هنوز هم میتوانست موهای سپیدت را به نخستین برف زمستان تشبیه کند
-یغما گلرویی
چند گپ در مورد مارگریت دوراس
من عاشق دوراسم. جدی میگویم! نه به عنوان نویسده. نه به عنوان خالق رمانی که دوستش دارم. به عنوان زنی که عاشقش استم. از عکس ریشخندآمیز پشت جلد کتاب «گفتا که خراب اولی» نشر نیلوفر که بگذریم. انصافن دوراس، زنی زیبایی است.
در میان رمان و آن فیلمنامهی مشهور (هیروشیما، عشق من) ناخوداگاه به آن مردک چینی حسادت میکنم. البته من فینفسه آدم حسودی هستم و فقط در مورد خانم دوراس نیست که حسادت من گل میکند. اما در این مورد کار به لاتبازی و قمهکشی میرسد.
چند روز پیش خواب دیدم با یک قمهای دراز افتادهام دنبال یک مردک چینی. مردک چینی هم که میبیند من اعصاب ندارم فرار میکند و میگوید: آوهایو. در جریان تعقیب و گریز استراتیژیک کفشهای نازنازی مردک جا میماند و من با قمه به کفشهای خشروش میزنم. این کفشهای چینی هم به طرز عجیبی خوبند. قمه کند میشود اما دریغ از یک خط کوچک روی این کفشهای ظریف. بعد دلم به خودم کباب شد که چرا تا هنوز از این کفشها ندارم؟ نمیدانم چرا آدم در خواب باید دلش کباب شود. اما جدن از من کباب شد.
Repost from محمود درویش 🦋
لو كان
لأبتسامتي وجهٌ،
لكانت ملامحكِ.
اگر لبخندم را رخساری بود،
بیشک نشانههای از سیمای تو داشت.
#محسن_حيدر
ترجمه: #محمدرضا_موسوی
شبنشینی پستمدرنیستی
چند روزی است که از اهالی شب شدهایم. یعنی مجبور بودیم شبچراغی کنیم. یک چیزایی اینطور حکم میکرد. اما شبنشینی نه به آن معنی کلاسیکش. به معنی پسمدرنیستیاش. یعنی شبنشینی نه با میناب و پیر مغان و شرابناب و یارناب و رفیقایی گیلاس گیلاس نوش این جَک و جونور بازی. شبنشینی با اضطرابناب و بیقراریتاب و دلتنگیخواب و سردردی حاد و بیقراری باد. شب بود و بساط شطرنج را پهن کردیم که یک سیستم لندن عجیب غریب بازی کنیم. دیدیم دوکتور راکی با خون دماغ آمد تا آسب را دو حرکت به جلو و یک حرکت به کنار برود. گفتم: دوکی دماغت! گفت: کو؟ قطره بسیار غلیظ روی شاه سفید افتاد. حالا اگر این شاه را دوکی حرکت میداد حتمن دستهای کثیفش را روی هاتوسکا میکشید. آن وقت هاتوسکا خرخر کنان خودش را به من میمالید. گفتم: دوکی شاه سفید به خانه d1 برو، کیش نخوری. دوکی حرکت را زد. هاتوسکا خرخر کنان خودش را به من مالید. دوکی گفت این گربه ات چرا دماغ سگی دارد. هاتوسکا سگ بود. فقط پشمهای گربهای داشت. چکمههای هاتوسکا را دوکتور راکی به پا کرد. سیاه وزیر را در ستون نیمه باز d گذاشت. میخواست سرنیزه بزند که در دو حرکت مات کند. گفتم دوکی مات شدهای. راکی با پای چپ چکمه هاتوسکا زد به سر شاه سیاه. شاه سیاه افتاد. وزیر سیاه بلند شد. گفت این چطور بازی کردهنیه؟ هاتوسکا گفت تقلب کرد تقلب کرد. راکی گفت گربهها هم حرف میزنند؟ گفتم گربه نیست سگ است. راکی گفت حالا هرچی. وزیر سیاه قهر کرد. پیادهها کاس و کوزهها رو جمع کردن رفتن.
ابتدا معشوقتان شما را ترک میکند
و سپس خوابتان
و بعد نه معشوق به شما باز میگردد
نه خواب…
-جمال ثریا
Repost from شهرام شیدایی
توانایی دوباره مُردن را یافته بودم
سهبار مُردن را
مدام مُردن را
این هم انتقامی بود که از جاودانهگیها میگرفتم
فقط مرگ میتوانست زنده باشد....
بخشی از شعر
#شهرام_شیدایی
از کتاب سنگی برای زندهگی سنگی برای مرگ
@shahramsheydayi
آرام
خسته
و گریهآلود
لبم را کنار لبت میگذارم.
شبیه کودکی که بعد از یک گریهای طولانی
برایش اسباب بازی خریدند.
#شعر_گونه
