اُکتـبر در سیاتـِل
Открыть в Telegram
﹙ Summarized in rain, coffee, the scent of cinnamon, and memories 📷 ﹚ ﹢ ֹ ׅ ۪ 𖥦 🍁 ֹ @Letterfor_Cinnamonbot ─ׅ 𔒌 ┄ֹ
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
324
Подписчики
+1024 часа
+47 дней
+730 дней
Архив постов
You took away my heart and Told me we were different Beautiful, with room to grow You left me in the morning Softly without warning How was I supposed to know? Oh, I'm trying Give me a reason To let you go 'cause Right now, I can't I'm in pain I'm in pain And I feel lost without you Never thought to doubt you Oh, who else is there to blame? So save your best excuses They can't get me through this Maybe time can, maybe space Oh, I'm trying Give me a reason To let you go 'cause Right now, I can't I'm in pain I'm in pain Should I say I'm sorry? Did I mess it up? All that you got from me Was it not enough? I'm in pain I'm in pain You're to blame I'm in pain
اورثینکرا یا کسایی که نشخوار فکری دارن رو بابت اینکه حتما باید یه چیزی گوش بدن و بخوابن، هرگز سرزنش نکنین. من امشب نتم بده نتونستم تو یوتیوب پرونده گوش بدم تا کمک کنه بخوابم، و باورتون نمیشه که چطوری یه داستان رو، تا سه فصل با جزییات تمام بردم جلو، و الان مغزم چقدر خسته و دردمنده. نه درد از روی ناراحتی و اینا ها فقط از فکر و تجمع کلمات کنار هم. واقعااا جلوشو گرفتن سخته و دارم خیلی خیلی تلاش میکنم از منجلابش بیام بیرون. البته قطعا که موفق میشم؛ اما فقط خواستم نصف شبی بگم، حواستون به این دسته از افراد باشه! چون واقعا دست خودشون نیست و حتی انتخابشون هم همچین چیزی نیست؛ اما بابتش اذیت و حتی سرزنش میشن✨🍓
زیر درخت نشسته بود؛ هوای گرگ و میش لرزه به جسم کوچکش میانداخت.
آسمان بنفش و نارنجی بود؛ درست مانند یک دشت از گلهای وحشی.
سبدی که در کنارش بود حکم همدمش را داشت، در او همیشه یک سیب سرخ، قلم پر و دفترچه یادداشتی به همراه داشت. در حالی که به طلوع گوی ذرّین درست در وسط آسمان و از میان کوه ها زل زده بود آهی کشید.
این اواخر چیزهای کوچک و بزرگ زیادی را متحمل شده بود. جسمش هیچ دردی نداشت اما روحش به اندازهی یک اسلحه با خشابی پر، سنگین و مملو از تیرگی بود.
تقریبا فراموش کرده بود چطور میتوانست زمانی از بوی نم خاک پس از باران ، نوشتن و حتی قدم زدن لذت ببرد؟
در چشمانش ندامت و غم در هم آمیخته بودند و دخترک را سخت آزار میدادند. طرهای از گیسهای طلاییاش را پشت گوش انداخت و به بوتهای گلیاش خیره شد:
- "نمیدونم چطور دوباره خودم رو تو حالتی پیدا کردم که ماهها تلاش کرده بودم ازش فاصله بگیرم."
من نمیدونم مشکل کجاست اما احساس میکنم تمام حرفهام روی هم انباشته شده، زخمم کهنه شده و انگار هیچکس به زبان من صحبت نمیکنه.
شاید من یک ادم فضاییام که هیچکدوم از انسانها قادر به فهم حرفاش نیستن.
من هرگز نخواستم افکار و حالات درونیم منو به سمت سوگ سوق بده اما وقتی کلماتم رو بیان میکنم در جواب آنچنان ضربهای دریافت میکنم، که بعد از اون بارها با خودم تکرار میکنم "سکوت هرچند بهای سنگینتری داره اما حداقل درد جدیدی رو بهم اضافه نمیکنه...."
خورشید دیگر بالا آمده بود، سیب سرخ در میان دستهای یخ زدهاش مانند یاقوت میدرخشید. آن روز تنها آسمان و زمین شاهد و شنونده تپشهای نامنظم قلب دخترک بودند نه هیچ جنبنده ای...!
حضورش به لطافت قطرات باران است؛
بوسههایش همچون شبنم بر روی گلبرگ هستند؛
و لبخندش،
مانند تلالو خورشید پس از گریهٔ آسمان است.
با حرفهای شیرینش ابر های ابهام کنار میروند؛
و حرم نفسهایش
مُهر تاییدی بر رنگارنگ بودن خاطراتم است.
معجزه خواندنش کم لطفیست؛
او پاداش من برای تکتک اشکهایم است....!
And when you go away, I still see you The sunlight on your face in the rearview Sun sets, I want to hear your voice A love that nobody could destroy Took photographs like prodigals Book covers that we both adored
کلاویهها سکوت سالن را میشکنند؛
همه چیز تازه آغاز شده.
نوری سرد صحنه را رنگ میبخشد؛
سفیدیِ کوچکی وارد میشود؛
او میچرخد و حیرت به جا میگذارد.
صحنه عوض میشود.
سفیدی اکنون کمی بزرگتر شده؛
اما همچنان مانند پرستویی سبک بال،
صحنه را غرق در خود میکند.
پرده بالا و پایین میرود.
اکنون سفیدی خستهتر به نظر میرسد؛
گامهایش کوتاه و نفسهایش منجمد است؛
چند قدم برمیدارد و باز میچرخد.
سکانس آخر است.
سپیدی اکنون سیاه شده؛
حریری مشکی او را پوشانده؛
و سریعتر از هر زمان میرقصد.
خون از زیر کفشهایش راه خود را پیدا میکند؛
سالن آکنده از صدای پیانو،
و رایحهی خون میشود.
بالرین کوچک اکنون
با ناملایمت های زندگی آشنا شده.
او به زیبایی قویی سیاه،
صحنه را با خون نقاشی میکند؛
و آن قدر میرقصد و میچرخد،
تا کلاویه ها میایستند.
حضار دست میزنند اما؛
قوی سیاه هرگز تعظیم نمیکند!
