پرنسسِبابام.
Открыть в Telegram
نیاز به تأیید هیچکس ندارم، بابام گفته همیشه حق بامنه. من؟ علیاحضرت شاهزاده والامقام پرنسس فاطمه سادات خانوم.🎀
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
294
Подписчики
+624 часа
+97 дней
+930 дней
Архив постов
غمگینم مثل سطلیای که بعد جنگ میخواست با کت و دامن بره مدرسه شاهنشاهی، ولی امشب باید مقنعه و مانتوش رو اوتو بزنه.
از من به شما نصیحت تا خونهٔ مامانتون هستید فقط از دستپختِ مامان بخورید که وقتی برید خونه خودتون همه چیز محدود میشه و شما نهایتاً هفتهای یک الی دوبار قسمتتون بشه دستپختِ مامان بخورید.
اون تصویر کوه فوجی ژاپن، جهت تداعی دماونده.
حالا هدف جدید چیه؟ آمادهسازی ذهن مردم ایران برایِ پذیرش حملهٔ اتمی آمریکا.
میخواد بگه ببینید آمریکا به ژاپن حمله اتمی کرد و باعث پیشرفتش شد، ولی کوبا چون تو مسیر ضدآمریکایی و نزدیک به شوروی قرار گرفت نابود شد. بنابراین هم میهمان عزیزم، همونجوری که برای شروع جنگ رضایت عمومیتون رو به دشمن اعلام کردید و ما هم صداتون شدیم، رفتیم اسرائیل درخواست جنگ کردیم؛ الان هم بیاید به حملهٔ اتمی آمریکا مشروعیت ببخشیم تا بشیم ژاپن☺️
دیگه زبانم واقعاً قاصره از اینکه چیزی بگم؛ فقط میدونم: وقاحت و بیشرفی و حرومزادگی، اگر آدم بود، میشد این زن و شوهر.
iran_country_2026
میدونستید همسر مشترک رضا پهلوی و تام مورلی مدام داره از خوبی های بمب اتم استوری میذاره؟🥰
وقتی عقل عاشق میشود، عشق عاقل میشود؛ آنگاه شهید میشوی(:
امروز سالگرد عقد شهید مصطفی علیخانی...
هُوَ رَبُّ المُستَحیل و أنت تبکی عَلَی المُمکن؟
او خدایِ ناممکنهاست، تو برای ممکن گریه میکنی؟
شبا بعد از تموم شدن همه کارام وقتی سرم خلوت میشه و به عکسشون نگاه میکنم انگار از اول آب سرد میریزن بالام. انگار از اول خبر شهادت رو میشنوم. دوباره مثل همون سحر اول حالم بد میشه. مثل همون روزای اول عالم رو سرم خراب میشه. با گذشت اینهمه شب هنوز هیچی برام عادی نشده.
گاهی دلم آنقدر برایت تنگ میشود که حتی نمیتوانم اسمش را دلتنگی بگذارم؛ این بیشتر شبیهِ جان دادنِ بیصدا در نبودن توست.
معمولاً در مواردی که پدر مخالفن با گریه همه چیز حل و فصل میشه ولی برای مامانم اهمیت نداره چقدر گریه کنم.
در ادامه فرمودند: فقط همین مونده دختر من شأن و شخصیت خودش رو بیاره پایین و خب من اینجوری بودم که
دیشب تو خیابون یک خانمی رو دیدم که سوار موتور بود و خیلی قشنگ داشت از جلومون رد میشد. تا اومدم به مامانم نشونش بدم و بگم مامان، ببینید چقدر باحاله... خانمه با موتور خورد زمین و قبل اینکه من حرف بزنم مامانم برگشتن بهم گفتن فاطمه سادات، دیگه حتی فکرشم نکن.
تو باشگاه، چون هدفون رو گوشام بود، هرچی مربیه صدام میزد، نمیشنیدم. بعد اومد یهویی هدفون رو برداشت، گذاشت رو گوشای خودش و گوشاش برای اولین بار با مداحیِ شیرینتر از بغل مادر حرمممم حسین حرمممم حسین شفا گرفتن.
