سقوط یک ستاره
Открыть в Telegram
ستاره چرخید و رقصید و چرخید تا سقوط کرد. و باقی ماجرا در یادداشتهای کنتس آمده، شاپم @sumoonshop
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
496
Подписчики
-324 часа
-47 дней
-4130 дней
Архив постов
ولی خب واقعا نمی تونی بدون آرایش بری بیرون؟ عکس یا استوری پست کنی و اجازه میدی سال ها مارکتینگ برات تصمیم بگیره که تو لیاقت خودت بودن رو هم نداری؟
بنظرم هرگز نباید باور هایی که بهشون ایمان داری رو با بقیه به اشتراک بذاری، انگار آدمیزاد آفریده شده تا شک و ظن رو آهسته آهسته به وجودت تزریق کنه. درسته که اگر باور هات رو به چالش نکشی منفعلی اما لزومی داره وقتی بار ها با خودت جنگیدی هربار شهودت رو اثبات کنی؟
مخصوصاً با من بنوشید من به همدردی شما نیاز مندم میبینم که از بیان این مطلب تعجب میکنید آیا شما هرگز ناگهان احتیاج به ،همدردی به ،کمک به دوستی پیدا نکرده اید؟ بله، البته
-سقوط،کامو
این اعتقاد چه عادی و چه غیر عادی دیرزمانی مرا از جریان روزمره زندگی بالاتر برد و من طی سالیانی دراز که راستش را بخواهید هنوز حسرتش را به دل ،دارم به معنای واقعی کلمه در اوج آسمان پرواز میکردم من در اوج آسمان باقی ماندم تا شبی که ... ولی نه این حکایت دیگری است و باید فراموشش کرد به علاوه، شاید من غلو میکنم راست است من از هر نظر آسوده بودم ولی در عین حال از هیچ چیز راضی نبودم هر شادی در من آرزوی شادی دیگر بر می انگیخت. از جشنی به جشنی دیگر میرفتم گاه میشد که شبهای دراز، در حالی که بیش از پیش شیفته موجودات و زندگی بودم، به رقص بپردازم. بعضی وقتها، دیرگاه در این شبهایی که رقص و الكل ملایم و طغيان هیجانات من و شدت تسلیم همه مرا در جذبه ای خسته و در عین حال سرشار فرو می برد، در نهایت خستگی و در فاصله یک لحظه به نظرم می رسید که سرانجام به راز موجودات و جهان دست می یابم اما صبح روز بعد خستگی و به همراه آن راز هستی ناپدید میشد و من از نو خیز بر میداشتم بدین طریق در حالتی همواره سرشار ولی نه هرگز سیراب می دویدم بی آنکه بدانم در کجا باید توقف کنم تا روزی که بهتر است بگویم تا شبی که موسیقی از ترنم بازماند و روشنیها خاموش شد.
سقوط، کامو
