𝑺𝑬𝑪𝑹𝑬𝑻 𝑵𝑨𝑴𝑬
Открыть в Telegram
《 بعضی نامها را نمی شود نوشت؛فقط میشود برایشان شعر گفت.همه ی شعرها ، برای کسی است که نمیداند....ℯ》 @parnia100bot
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
222
Подписчики
Нет данных24 часа
-67 дней
-1030 дней
Архив постов
222
اونجا که فریدون مشیری میگه:شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم آن عاشق دیوانه که بودم. در نهانخانهی جانم گل یاد تو درخشید باغ صد خاطره خندید، عطر صد خاطره پیچید تو، همه رازِ جهان ریخته در چشم سیاهت. من همه محو تماشای نگاهت ...
222
Repost from N/a
از چیزایی که انقد دوسشون دارم که
باعث میشن ته دلم بریزه متنفرم همون
موقع سعی میکنم ازشون فرار کنم
ولی بیشتر عاشقشون میشم.
222
در سرم نیست دگر غیر تو رویای کسی
قبلن هرگز نشدم این همه شیدای کسی
آنچنان در همه جای دل من جا شده ای
که به غیر از تو نباشد دل من جای کسی
ℯ
222
گاهی آنقدر به همهچیز اهمیت میدهیم که فراموش میکنیم قرار نیست بار تمام دنیا را روی شانههایمان حمل کنیم. بیشتر استرسهای ما از آدمهایی میآید که شاید حتی ارزش یک دقیقه فکر کردن را هم نداشته باشند؛ چه برسد به اینکه آرامشمان را به خاطرشان از دست بدهیم. یاد بگیر نسبت به بعضی اتفاقها و بعضی آدمها بیتفاوت باشی، چون همهچیز لایق توجه تو نیست.
بدترین قسمت ماجرا اینجاست که استرس، آرامآرام از یک حس موقت به یک بیماری تبدیل میشود؛ درست وقتی که به خودت میآیی و میبینی جسم و روحت هر دو خستهاند. آن لحظه میفهمی هیچکس، هیچ اتفاقی و هیچ آدمی به اندازهی خودت ارزش ندارد. مراقب آرامشت باش؛ چون اگر آن را از دست بدهی، هیچکس نمیتواند مثل خودت دوباره به تو برگرداند.
222
عاشق نباشید؛
نمیفهمید لمسِ دستهایش در خواب یعنی چه...
و تلختر از آن، بیدار شدنیست که یادت میاندازد 🥀
تمام آن گرما، سهمِ خواب بود
و در واقعیت، هنوز باید از دور
به تماشایش بسنده کنی. ✨
ℯ
222
میان تمام واژههایی که تا امروز به یادِ او روی کاغذ نشاندهام، این یکی برایم عزیزتر است.
شاید چون در شبِ اول بهمن جان گرفت؛ همان شبی که تقویم، نامِ او را در دل خود نوشت و دلِ من، بیش از همیشه به یادش تپید.
همهی نوشتههایم از او آغاز میشوند و به او ختم؛ اما این یکی، انگار تپش دیگری در دلش دارد... حسی که هنوز هم نمیتوانم نامی برایش پیدا کنم.✨
ℯ
222
دیبا منقوشلمس خدا نخستین بار در تیله گُرگ و میش او بود. نخستین جایی که ابریشم لطیف هستی در مردمک چشمانش خانه داشت فصل یخ سال با گرمای وجودش ذوب می شود زمستان با عِرفِ تن او بهار میشود و هستی با تمام پهنایش بر شانه های او جای میشود
222
Repost from 𝐉𝐮𝐬𝐭 𝐮𝐬🎀
به همدیگر بیشتر بگویید دوستت دارم اینجا سرزمین بی ثباتی و بلاتکلیفی هاست، شاید فردا نباشیم:)
222
متوجه نمیشم، چرا در راه عشق، خجالت و غرور همچون کوههای سخت بر سر راه ما میایستند؟ 🏔️🕊️
اگر دوست داشتن حقیقتی است، چرا باید پشت دیوارهای غرور پنهان شود، همانگونه که در کتاب مزامیر آمده: «پروردگارا، قلبی پاک در من آفرین، و روحی راست در درون من نو ساز»؟ و اگر دل بیقرارِ دیدن کسی است، چرا خجالت مانع میشود حتی یک قدم به سوی او بر داریم؟
عشق میدان جنگ نیست تا هر کس عقبنشینی کرد بازنده باشد و هر کس زودتر اعتراف کرد شکست بخورد؛ بلکه عشق یعنی آرام گرفتنِ دو دل در کنار هم، نه مسابقهای برای پنهان کردن احساسات. 🕊️💔
گاهی دو نفر یکدیگر را دوست دارند، اما یکی از ترسِ خجالت سکوت میکند و دیگری از سرِ غرور، و میان این دو سکوت، هزار حرف ناگفته و هزار حسرت متولد میشود.
کاش در دوست داشتن، دلها کمی شجاعتر بودند؛ آنقدر که نه خجالت سد راه احساس شود و نه غرور، فاصلهای میان دو قلب بسازد، زیرا «کسی که نمیترسد، برتر است از کسی که میترسد». ❤️
ℯ
222
Repost from اونجا که میگه:
اونجا که کاظم بهمنی میگه:
کم به دست آوردمت، افزون ولی انگاشتم
بیش از اینها از دعای خود توقع داشتم
بید مجنون کاشتم، فکر تو بودم، خشک شد
زرد میشد مطمئناً کاج اگر میکاشتم
آن که زد با تیغ مکرش گردنم را، خود شمرد
چند گامی سوی تو بیسر قدم برداشتم
ای شکاف سقف ِبر روی سرم ویران شده
کاش از آن اول تو را کوچک نمیپنداشتم
آه ِمن دیشب به تنگ آمد، دوید از سینهام
داشت میآمد بسوزاند تو را، نگذاشتم
222
Repost from اونجا که میگه:
اونجا که عطار میگه:
بی تو دل و جانِ من سیر شد از جان و دل
جان و دلِ من تویی ای دل و ای جانِ من
