ru
Feedback

Не попадитесь на канал ботавода! Telemetrio находит и помечает такие каналы 👉 Хотите видеть метку — оформите подписку

قصه‌گویِ ویندریا.

قصه‌گویِ ویندریا.

Открыть в Telegram

_ویندریا؛ همانجایست که مَن قِصه گویش هستم. [همه نوشته ها شخصی هستن؛ امانت دار باشیم.] چنل بله:ba_ghalam جایی برای شنیدن قِصه هایت: https://t.me/HarfChatBot?start=10af191418f5

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
322
Подписчики
-124 часа
Нет данных7 дней
-830 дней
Архив постов
این چند خط رو بخونید بچه ها، بخونید. شاید این همون چیزیه که گاهی ماهم دچارش میشیم. شاید خیلی از ماها این قسمت از کتابو زندگی کرده باشیم، حس مارکوس رو درک کرده باشیم. و حتی خیلی از جاها، همچنان اونو حس کنیم.

_این خانه، خانه خودش است. [لاشهٔ لطیف]
_این خانه، خانه خودش است. [لاشهٔ لطیف]

من زیاد با خوندنpdf راحت نیستم و تاحالا pdf های زیادی رو نصفه رها کردم امیدوارم این یکیو بتونم تموم کنممم:)

بچه ها دیشب به طور کاملا اتفاقی و یهویی کتابِ"سنگدل"رو شروع کردم.. با اینکه همچنان درحال خوندن کتاب لاشهٔ لطیفم اما اینم شروع کردم:) ژانر کتاب ها یه تضاد خیلی شدید باهم داره امیدوارم به مشکل نخورممم برای دوستایی که نمیدونن، کتاب سنگدل ژانر فانتزی داره و از اونجایی که قیمت بالایی داشت من pdf این کتابو پیدا کردم:) تازه فقط بیست و خورده‌ای صفحه ازش خوندم و بنظرم خوب بود.. اما میدونید چی باعث شد من یه لبخند بزرگ بزنمم، اینکه اسم شخصیت اصلی کاترین بود:) نمیدونم یادتون هست یا نه اما منم یه کارکتر به اسم کاترین داشتم که شماهام خیلی دوستش داشتید این دختر خیلی شبیه کاترین داستان من بود و من عمیقن حس خوبی ازش گرفتم:))

سعی کردم کمتر از قبلیا غمگین باشه، چند درصد موفق بودم؟🙂‍↕️😂

هر غروب، پیش از آنکه آخرین رشته‌های نور از شانه‌ی آسمان فرو افتد، آدِلین کنار پنجره می‌نشست. پرده توری را کنار میزد، و همراه قاب پنجره، چشم به راهی می‌سپرد که انتهایش در پیچ و خم کوچه، گم گشته بود. سال های درازی از این انتظار گذشته بود. انتظار نامه‌ای که گویی باد، نشانی خانه‌اش را از آن پنهان کرده‌ام بود. نامه‌ای شاید به اسم امید! گویی خورشید از این انتظار خسته شده بود و هرلحظه، بیشتر پشت کوه ها پنهان میشد. اما آدلین با لبخندی کوتاه همچنان آنجا بود، همان لبخندی که از خاطره‌ای دور برمی‌خاست.. سرانجام، تاریکی با گام هایی سبک مهمان آسمان شد، آدلین آرام از جا برخاست و تا غروب فردا، از قاب پنجره خداحافظی کرد؛ پنجره‌ای که تنها شاهد سال‌های انتظارش بود.
#خطوط_بی‌هوا

دوستان، خطوط بی‌هوا نوشتم:)✨

خواستم بگم سفارشتون آمادست:))✨

«گرمایِ یک آرزو» ای دِلبندم... نامَت را به اسمِ آرزو دَر میانِ انگشتانم به آغوش کشیده‌ام. دَر قلبی لبریز از آرزو، نامِ تو را
«گرمایِ یک آرزو»
ای دِلبندم... نامَت را به اسمِ آرزو دَر میانِ انگشتانم به آغوش کشیده‌ام. دَر قلبی لبریز از آرزو، نامِ تو را میان دستانِ گره‌خورده‌ام پنهان کرده‌ام.. مَگر می‌شود تنها نامَت این‌گونه آشوبِ وجودم را آرام کند؟ گویی این تویی که مَرا دَر آغوش گرفته‌ای، نه مَن نامَت را. آه، دِلبندم... هَراسم از آن است که روزی، گرمای نامَت نصیبِ بیگانه‌ای شوَد.. وَ مَن، سرگردان و با قَلبی آکنده از آرزوهایِ ازدست‌رفته، هَم تو را گُم کنم، و هَم راهِ رسیدن به تو را. #سرود_نگاشتم

یکی از شما دوستا سفارش سرودنگاشتم داده بود..

برای راهنمایی و راحتی شما عزیزان:) پوستر اول پوستر دوم پارت یک پارت دو هشتک ها🌱🌟 #سرود_نگاشتم #خطوط_بی‌هوا #نیمچه_داستان

_ما ویروسِ خودمان هستیم. [لاشهٔ لطیف]
_ما ویروسِ خودمان هستیم. [لاشهٔ لطیف]

به یک قسمت از کتابِ "لاشه لطیف" رسیدم که نمیدونم باید درموردش چی بگم..

مرا هزار امید است و هر هزار تویی شروع شادی و پایان انتظار تویی بهارها که ز عمرم گذشت و بی تو گذشت چه بود غیر خزان‌ها اگر بهار تویی دلم ز هرچه به غیر از تو بود خالی ماند در این سرا تو بمان! ای که ماندگار تویی شهاب زود گذر لحظه های بوالهوسی است ستاره ای که بخندد به شام تار تویی جهانیان همه گر تشنگان خون منند چه باک زان همه دشمن، چو دوستدار تویی دلم صراحی لبریز آرزومندی است مرا هزار امید است و هر هزار تویی _سیمین بهبهانی_

کافیه دیگه، مارکوس زیادی گناه داره:)

_شاید در بعدی دیگر، روی سیاره‌ای دیگر... [لاشهٔ لطیف]
_شاید در بعدی دیگر، روی سیاره‌ای دیگر... [لاشهٔ لطیف]

جدیدا خطوط بی‌هوام یکم غمگین شده:)

آن شب چه شبی بود، قطرات درشت باران بی‌ملاحظه خود را بر شیشه ها میکوبیدند، چنان که گویی آسمان چیزی برای سوگواری داشت. خانم مارگارت، با نگاهی مملو از دلتنگی نامه را بست و بر لبه میز چوبی گذاشت. چشمانش گویی چون آسمان، هوای باریدن کرده بود. حتی شومینه هم دیگر نمی‌توانست کمی از سرمای آن شب را کم کند، آتش با نوری کم سو، بر دیوار سنگی سایه انداخته و برای خاموش نشدن تقلا می‌کرد. مارگارت بی صدا اشک ریخت، و با اندوهی که قلبش را چون گلی پژمرده کرده بود، از کنار پنجره دور شد. باهر گامی که برمی‌داشت، رد کفش هایش بر کفپوش چوبی چون ناله‌ای سوزناک درخانه میپیچید.. گویی آن شب، همه چیز دست به دست هم داده بود تا او درغم غرق شود.
#خطوط_بی‌هوا

بچه ها دارم یه چیزی مینویسم..

اینو دوستش داشتم✨ ممکنه با ری اکت هاتون قشنگش کنید؟:))