ru
Feedback

Не попадитесь на канал ботавода! Telemetrio находит и помечает такие каналы 👉 Хотите видеть метку — оформите подписку

قصه‌گویِ ویندریا.

قصه‌گویِ ویندریا.

Открыть в Telegram

_ویندریا؛ همانجایست که مَن قِصه گویش هستم. [همه نوشته ها شخصی هستن؛ امانت دار باشیم.] چنل بله:ba_ghalam جایی برای شنیدن قِصه هایت: https://t.me/HarfChatBot?start=10af191418f5

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
322
Подписчики
Нет данных24 часа
Нет данных7 дней
-830 дней
Архив постов
لطفا بهش بی‌تفاوت نباشیددد:)) [وی در این راه بارها قصد ترکوندن مغزشو داشته*]

سه ماه از آخرین دیدارمان می‌گذشت و امروز، بالاخره با آن چهره‌ی مهربانش مهمان خانه‌ام می‌شد. از صبح، بی‌آنکه دلیل موجهی داشته باشم، مدام به ساعت دیواری چشم می‌دوختم. گویی عقربه‌ها نیز از آمدنش خبر داشتند و با لجاجتی کودکانه، کندتر از همیشه پیش می‌رفتند. نزدیک غروب بود که صدای چرخ‌های کالسکه بر سنگفرش خیابان پیچید. از پشت پنجره، پرده را اندکی کنار زدم و چراغی را دیدم که در مهِ کم‌رنگ عصر به سوی خانه‌ام می‌آمد. بی‌اختیار لبخند زدم. شومینه از صبح روشن بود و بوی چای تازه‌دم، اتاق را پر کرده بود. پیش از آنکه در به صدا درآید، آن را گشودم و همان لحظه، چهره‌ی او، به لطافت نخستین روشناییِ صبح، پیش چشمم نشست؛ چون آفتابی کم‌جان در واپسین ساعات عصر، با چشمانی آرام و زلال، همچون شبنمی نشسته بر برگ‌های باغ. قدمی به داخل گذاشت که همان کافی بود تا عطر تنش که چون بوی شکوفه می‌مانست، فضای خانه را در آغوش بگیرد. با آن مرواریدهای درخشان، به دو فنجانِ روی میز چوبی نگاه کرد، یکی خالی و دیگری از چای پر شده بود. گویی همین کافی بود تا لبخندش چون گرمایی دلنشین، بر چهره‌اش گسترده‌تر شود. با صدایی که همچون نغمه‌ای زیبا، خاطرات را به خاطرم می‌آورد، گفت:«تو هنوز یادته؟» همچون او، لبخندی به پهنای صورت زدم. «البته که یادمه، خانم کوچک!» او چای را همیشه سرد می‌نوشید؛ نمی‌دانم چرا همین را دوست داشتم. و من، برای نخستین‌بار پس از سه ماه، دیگر دلیلی برای شمردن روزها نداشتم.
#خطوط_بی‌هوا

رفقا یه چیزی نوشتم:))))

خدای من:)) چرا این انقدر قشنگ بووودددد

Repost from Eternity
https://t.me/ba_ghalam
آماتراسو ایزدبانوی خورشید در اسطوره‌های ژاپنه و در روایت معروفی با پنهان شدن او، جهان برای مدتی در تاریکی فرو می‌ره. این افسانه برای توئه چون شاید حضور تو بیشتر از چیزی که فکر می‌کنی روی آدم‌های اطرافت اثر می‌ذاره؛ حتی وقتی خودت چیزی نمی‌گی.

چه هیجان‌انگیززز

Repost from Eternity
این پیام رو فوروارد کنید تا بهتون بگم وایب چه افسانه ای رو میدید.

Repost from پوست
در صورتی که مایل هستید این پیام رو فوروارد کنید تا به شما بگم اگر روزی میل به ناپدید شدن پیدا کردید، چه محیطی رو برای سکونت انتخاب می‌کنید. این محیط می‌تونه در فیلم، کتاب، گیم، انیمه، دنیای خیال و یا حقیقی واقع شده باشه.

وای دقیقااااا😂 دوستان لطفا این قضیه رو جدی بگیرید😂🤝

وقتی به یه نویسنده آسیب می‌زنی، فکر نکن همه چیز همونجا تموم شده اون شاید تورو ببخشه و دیگه براش مهم نباشی، اما تو رو تبدیل می‌کنه به شخصیت های منفور توی داستان هاش و اینجوریه که تا ابد سمبل یه آدم مزخرف باقی می‌مونی😂🚶🏻‍♀

:)))

واقعا راز اینجور افراد چیه؟

در این مورد خیلی شده تلاش کنم اون کلمه رو یاد بگیرم، اما آخرش بازم فراموش میکنم:)))

واقعا به اونایی که میتونن کلمات قلمبه سلمبه بگن و معنیشو میدونن حسودیم میشه، اخه چجوری؟:)

برام جالب بود:)

Repost from Eternity
https://t.me/ba_ghalam
چهار نفر دور میز نشستن و حرف می‌زنن. صندلی پنجم خالیه و هیچ‌کس چیزی درباره‌ش نمیگه.

امان از این موقعیتا پیرت کرده اصلا

_

Repost from Eternity
این پیام رو فوروارد کنید تا بهتون بگم کدوم اثرِ هنریِ گمشده ، شبیه داستان توئه.

یعنی واقعا توانایی داد زدن و همزمان کوبیدن سرم تو دیوارو دارم:)