🌑𝓛𝓸𝓽𝓼 𝓲𝓷 𝓽𝓱𝓮 𝓶𝓸𝓸𝓷🌒
Открыть в Telegram
«در دل شبهای طولانی،وقتی دنیا به خواب فرو میره من با کلمه ها حرف میزنم،اینجا جنگلی از متن هاست که درختانش از دل تنهایه منو تو روییده اند ،"اسم تو"هستم عاشق خلق کردن از هیچ☕📖.» اینجا بیا حرف بزنیم : https://t.me/uuyyiioopp قصه هاتو بگو : @bangtan6915
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
299
Подписчики
Нет данных24 часа
-57 дней
-4330 дней
Архив постов
خب خوشگلای من 🌷
ممنون که با وجودتون چنلمو زیباتر کردید 💜
امیدوارم از فعالیتم راضی باشید 😘
عاشقتونم 🫶
شب بخیر 🌑🌘
با حس خوب بخوابید
هاکان گوشهای از حیاط داره فیگور ورزشکاری میگیره
( دروغ نگم ولی واقعاً بدن خوبی داشت لامصب)
خندش گرفته بود ولی حواسش بود کسی نفهمه داره هاکان رو میبینه
لیونا:
یهو سنگ بزرگی که بابام از زمان بچگیام به عنوان بزرگترین سنگ تزئینی حیاط گذاشته بود رو بلند کرد
شوکه شده بودم
آخه باورم نمیشد
اون سنگ ۲۰۰ کیلو بود
این غیر قابل باور بود عمرا اگه یک انسان قابلیت این کارو داشته باشه اونجا بود که تمام کارهایی که کرده بود رو مثل یک پازل کنار هم گذاشتم و یه چیزی این وسط اشتباه بود ولی هرچی فکر میکردم نمیفهمیدم دقیقا چی
حس کردم متوجه حضورم شده برای همین سرمو آوردم پایین خیلی سریع سنگ رو گذاشت پایین و به دور و برش نگاه کرد منم داشتم از گوشه پنجره یواشکی نگاهش میکردم به سرعت باد دوید آنقدر سریع که انگار غیب شد
باورم نمیشد اون هاکانه برای همین رفتم طبقه پایین تا ببینم اون توی اتاقشه یا نه
بدون اینکه در بزنم در اتاقو باز کردم
با صحنه ای رو به رو شدم که اون توی اتاقش بود و داشت کتاب میخوند
بعد نگاهم کرد
- چیزی شده؟
- ه ه ه هیچی هیچی فقط کنجکاو شده بودم که الان داری چیکار میکنی
- او خب من دارم کتاب میخونم من خیلی کتاب دوست دارم و بعضی وقت ها خودم هم رمان مینویسم.
از اینکه اون هم به کتاب خوندن علاقه داره خوشحال شدم ولی به روی خودم نیاوردم
- آره خب دارم میبینم خب من میرم تو اتاقم خدافظ
- باشه خانوم لطفا اگر چیزی لازم داشتید بگید
سرمو به نشونه ی تایید نشون دادم
و در اتاق رو بستم
و رفتم توی اتاق خودم
در حالی که فکر میکردم خیالاتی شدم
نگاهی به پنجره انداختم و دیدم.....
رمان: عشق یک خون اشام
پارت پنج🔥❤️🔥
https://t.me/kagame7
چیزی که مهمه تصمیماتی هستند
که ما هنگام روبه رو شدن با
تغییرات و سختی ها میگیریم:)
جانگ جی-هوپ
خب خوشگلای من 🌷
ممنون که با وجودتون چنلمو زیباتر کردید 💜
امیدوارم از فعالیتم راضی باشید 😘
عاشقتونم 🫶
شب بخیر 🌑🌘
با حس خوب بخوابید
هاکان لیونا رو بغل میکنه
- آره من دوست پسر این فرشتم( من غشششششششش)
- خب دیگه این عشقولانه بازی هارو تموم کنین بریم داخل
وقتی هاکان و لیونا میرن داخل
میشینن تا باهم غذا بخورن
گوشه لب لیونا یکم غذا میمونه
و تیام دستشو دراز میکنه که پاکش کنه
اما هاکان محکم دستش رو میگیره و فشار میده
- تو حق این کارو نداری
- هی این به تو ربطی نداره
- من دوست پسرشم نه تو
- خب دیگه بچه ها تمومش کنین بسه
هاکان بیخیال اون فقط میخواست کمک کنه
- نه نمیخوام اون کمک کنه تا من هستم
- باشه ولش کن حالا
- هاکان تو واقعا خیلی خوشتیپی چیکار کردی ( اینو یکی از دخترا گف)
- ممنونم لطف دارید
آنا دستش رو میذاره روی شونه هاکان
- ولی لیونا خیلی خوش شانسه
و انگشتش رو میذاره روی چونه هاکان ( دختره کثیف فاصله بگیررر)
در همین حین لیونا میگه
آره خیلی خوش شانسم و الانم اون مال منه
هاکان با یک خنده ریز میگه
دیگه بسه هرچی اینجا بودیم
دست آنا رو پرت میکنه و با لیونا از اونجا میرن بیرون
وقتی سوار ماشین میشن
هاکان میگه
خانوم لطف کنین دیگه منو به عنوان دوست پسرتون معرفی نکنید من فقط بادیگارد شما هستم
- هی خودتم بدت نمیومد اون جوری غیرتی میشدی
- این وظیفه منه که شمارو از اونا فاصله بدم در ضمن میخواستم داد بزنم دوروغ میگه؟
امشب پدرتون نیست مادرتون هم یک مسافرت کاریه
- ای بابا خسته شدم انقدر اینا کنارم نیستن
وقتی میرسن خونه
هاکان درو برای لیونا باز میکنه و میرن داخل خونه
وقتی لباساشون رو عوض میکنن
لیونا شام سفارش میده و میخوره
اما هاکان دست به غذا نمیزنه حتی با کلی اسرار لیونا
شب که لیونا میره تو اتاقش
هاکان یواشکی میره داخل حیاط
و یهو صدایی میاد
لیونا بیرون رو که نگاه میکنه
میبینه.....
رمان: عشق یک خون اشام
پارت چهار🔥❤️🔥
https://t.me/kagame7
