🌑𝓛𝓸𝓽𝓼 𝓲𝓷 𝓽𝓱𝓮 𝓶𝓸𝓸𝓷🌒
Открыть в Telegram
«در دل شبهای طولانی،وقتی دنیا به خواب فرو میره من با کلمه ها حرف میزنم،اینجا جنگلی از متن هاست که درختانش از دل تنهایه منو تو روییده اند ،"اسم تو"هستم عاشق خلق کردن از هیچ☕📖.» اینجا بیا حرف بزنیم : https://t.me/uuyyiioopp قصه هاتو بگو : @bangtan6915
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
299
Подписчики
Нет данных24 часа
-67 дней
-4030 дней
Архив постов
جبران میشه اون روزایی که اصلا صبر کردن آسون نبود
ولی تو صبر کردی :) ......
☆...°•.•°...☆
سلام قشنگااااا
صبحتون بخیر، براتون روز خوبی رو آرزو میکنم🙃
میخوایم شروع کنیم و رمان جدید بنویسیم🥳🥳🥳
خیلی رمان قشنگیه امیدوارم که خوشتون بیاد و حمایت کنید
رمان : عشق یک خونآشام❤️🔥
شین زانو زده
با یک حلقه کوچیک
- یونا با من ازدواج میکنی؟
یکم مکث کردم
کلی ذوق کرده بودم و نمیدونستم چی بگم
- آره ازدواج میکنم
بلند شد
حلقه رو دستم کرد و بغلم کرد
- یونا از وقتی دیدمت شدی زندگیم
تو شدی صاحب قلبم
من از همون اول عاشقت شدم
- شین تا وقتی تو بودی انگار همه چی تکمیل بود
هیچ جا به اندازه بغلت امن نبود
همه ی بچه ها خوشحالی کردن و جشن گرفتن
ولی لیام انگار ناراحت بود
رو به شین کرد و گفت:
مراقب یونا باش تو زود تر از من به دستش آوردی زودتر تونستی دلشو به دست بیاری داشت میرفت
که شین گفت:
من مراقبشم
امیدوارم ناراحت نباشی یونا کنار من حالش خوبه
- پس میذاری بغلش کنم؟
لیام بغلم کرد و گفت:
خوشبخت شی
یکم که جشن گرفتیم راه افتادیم که برگردیم
و رفتیم خونه و کارامون رو کردیم و خوابیدیم
صبح با شین رفتیم دیدار مادر و برادرم
- مامان
الان میخوام یک چیزی بهت بگم لطفا ناراحت نشو
خوشحالم که داداش خوب شده و واقعا معذرت میخوام
- دخترم به خاطر تو بود که تونستیم برادر تو عمل کنیم
- مامان جدا از این
خواستم بگم من با یکی قرار میذارم
شین رو صدا زدم
- شین بیا داخل
اومد و و خیلی محترم به مادرم سلام کرد
- سلام مادر جان من شینم
خیلی معذرت میخوام که تا الان نتونستم خودمو بهتون معرفی کنم
- سلام ولی یونا چرا نگفتی حداقل یک چیزی درست میکردم
- نه مامان نمیخواد منو شین به زودی ازدواج میکنیم از این به بعد میایم بیشتر ازتون سر میزنیم
مادرم یا شین صحبت کردن و حسابی از شین خوشش اومده بود
- پسرم کنار یونا بمون
خیلی قشنگ بود
جوری که مادرم از شین خوشش اومده بود
- هی یونا خره الان که داری ازدواج میکنی اومدی جای ما
بازم داداشم بود
- الان به من گفتی خر مرتیکه بیشعور
دوباره دعوامون شد و داشتیم همو میزدیم که دیدم شین داره بهمون میخنده
-خب دیگه بسه یونا داداشتو ول کن تو ام دیگه اذیتش نکن ببین شین اینجاست خجالت بکشید
- آخه مامان اون منو اذیت میکنه
رفتم نشستم
و یادم افتاد که جای پدر شین هم باید میرفتیم
- او شین پدرت
مامان ما میریم فعلا
پاشدیم و رفتیم
- شین حس خیلی خوبی دارم
- یونا من روز عروسی رو معلوم کردم
حتی فروشگاه لباس هم پیدا کردم
وقتی رسیدیم
- پدر ، پدر
- سلام چی شده اومدید اینجا؟
- سلام پدر جان ، منو شین میخوایم یک موضوع مهمی رو بهتون بگیم
لطفا اول بشینید
- پدر یادته بهم گفتی ازدواج کن با هرکس دوست داری
خب من الان دارم با یکی که دوست دارم ازدواج میکنم
- واقعا؟ دارین باهم ازدواج میکنید؟
- بله پدر جان
پدر شین دستمو گرفت
- یونا ازت ممنونم.... تاریخ عروسی کی هستش؟
- پدر آخر هفته
پس من اونایی که میدونم رو دعوت میکنم و به امور عروسی میرسم
شما میتونید راحت باشید
بعد از یکم حرف زدن با پدر یونا خداحافظی کردیم و اومدیم بیرون
- شین بریم یکم توی پارک شکوفه ها قدم بزنیم؟
- منم دوست دارم بریم
داشتیم کم کم قدم میزدیم که شین گفت:
اولین بار که اینجا دیدمت فکر نمیکردم آنقدر عاشقت بشم
- منم اصلا نمیدونستم
- فردا میریم لباس میخریم
- ممنونم که همه چی رو ترتیب دادی
با یک لبخند لب هامون به هم نزدیک شد و همو بوسیدیم
فردای همون روز به فروشگاه رفتیم
یک لباس عروس زیبا انتخاب کردیم
و یک کت شلوار برای شین انتخاب کردیم
از فروشگاه اومدیم بیرون
دو روز دیگه تا عروسی مونده بود
رفتیم شرکت و یکم کار های شرکت رو مرتب کردیم
و شب از شدت خستگی نفهمیدیم کی خوابمون برد
صبح روز بعد داشتم برای عروسی آماده میشدم
رفتم آرایشگاه و لباسمو پوشیدم
وارد تالار شدم و روی مبل نشسته بودم مادرم اومد
- دخترم چقدر زود بزرگ شد
- مامان ، ممنون که تا الان آنقدر مراقبم بودی الان وظیفه من اینه که مراقبت باشم
داداشم اومد
- تو همون دختر کوچیکه ای؟
همون فرشته ؟
خیلی خوشگل شدی
بغلشون کردم
- ممنون که تا الان کنارم بودید
همه رفتن و شین اومد
- آماده ای باهم بریم داخل
- دستمو بردم لای دستش
- بریم که زندگیمون رو بسازیم
وارد تالار شدیم و قدم برداشتیم اونجا حلقه هامون رو دست هم کردیم و عهد بستیم که تا آخر عمر کنار هم باشیم
همه دست زدن و جیغ کشیدن
و ما اون شب رو جشن گرفتیم
و بعد چند سال این زوج قشنگ شین و یونا صاحب دو فرزند شدن یکی دختر و دیگری پسر❤️💜
امیدوارم از این رمان لذت برده باشید🌹
ممنون که همراهمون بودید🙏
رمان: قدرت دستانت
پایان🌑🌘
https://t.me/kagame7
بوسیدمش
- میدونم رفتارم بد بود ببخشید
بغلم کرد و گفت:
شاید منم بد حرف زدم
اون شب رو باهم فیلم دیدیم و بیدار موندیم
صبح
با کلی خستگی رفتیم سرکار
اونجا داشتم قرارداد هارو چک میکردم که نامادری و پدر شین اومدن و گفتن:
اومدیم شین رو ببینیم
- اوه پدر جان ، مادرجان بفرمایید شین داخل دفترشه
شین پدرت اینجان
- سلام پدر خوش اومدید بفرمایین
- من میرم قهوه بیارم براتون
کل مدت که داشتم قهوه درست میکردم استرس داشتم
قهوه هارو آماده کردم و بردم داخل دفتر شین
پدر شین و شین داشتن درمورد امور شرکت باهم حرف میزدندو نامادری شین هم رو به من گفت:
شما دوتا خیلی کنار هم قشنگید
- ممنون لطف دارید
در همین حین پدر شین گفت:
شما دوتا کی ازدواج میکنید؟
از حرف ناگهانی پدر شین تعجب کردم
ولی این بار شین با یک لبخند زیبا رو به من کرد
- به زودی
به چشمام زل زد و لبخند میزد وقتی برگشتم چهره نامادری شین رو با یک پوزخند ترسناک دیدم
اون بار فهمیدم اون آدم های که اجازه ازدواج با شین رو بهم نمیدادن از طرف نامادریش بودن
وقتی رفتند
با خودم فکر کردم بهتره این موضوع رو به شین بگم
- شین یک موضوعی هست خیلی مهمه
چند وقت پیش من رو یک دسته گرفتن و بهم گفتن اگه با تو ازدواج کنم برات اتفاق بدی میوفته
نمیدونم چیه ولی فکر کنم از سمت نامادریته
- یونا چرا تا الان بهم نگفتی؟
- فکر میکردم نباید بگم
- خودم درستش میکنم نگران نباش
آها راستی این چند وقت سرمون خیلی شلوغ بود و زیاد دعوا کردیم
وقت نداشتیم کنار هم باشیم
با بچه های شرکت و ویلیام( از اون دوست صمیمیا که زندگیتو از خودت بهتر میدونن) یک مدت میریم طبیعت گردی خیلی دوست دارم
فردا راه میوفتیم
کارمون توی شرکت تموم شد و رفتیم خونه
- پس فردا میریم طبیعت گردی؟
- آره
- فقط خودمون و بچه های شرکتیم؟
- آره
- بچه های بخشCهم هستن؟
- بازم آره
- پس قراره لیام رو ببینی؟
- خیلی بده که باید تحملش کنمممم یادم ننداززز
- داشتم بهش میخندیدم که کل خونه رو اومد دنبالم
هردو خسته شدیم و رفتیم خوابیدیم
صبح وسایلمون رو جمع کردیم و راه افتادیم جلوی شرکت همو دیدیم و اتوبوسی که شین گرفته بود رسید
- بچه ها لیام نمیاد؟
- تو چرا آنقدر به فکر لیامی؟
- هیچی ببخشید
همون موقع لیام رسید
- ببخشید دیر اومدم
او یونا سلام
دستشو دراز کرد بهم دست بده
اما شین به جای من دست داد
- ای وای سلام
لیام یک نفسی کشید و رفت نشست در طول راه خسته بودم سرمو گذاشتم روی شونه شین
و بعد با صدای شین که میگفت: یونا رسیدیم پاشو
بیدار شدم
واقعا طبیعت زیبا بود
ویلیام با یک ماشین جدا اومد به شین سلام کرد
اومد سمت من و گفت:
سلام نامزد شین
یکم باهم توی طبیعت گشتیم و حرف زدیم
خیلی زیبا بود
کلی خندیدیم
موقع ناهار یک جا نشستیم و ناهارمون رو خوردیم
- یونا یک چیزی چسبیده کنار لبت
- اینجا؟
- نه اون ور تر
- اینجا؟
- نه
اومد نزدیک که پاکش کنه شین که دستمال برداشت
و کنار لبمو پاک کرد و به غذا ادامه داد
- شین وقتی حسودی میکنی خیلی با نمک میشی
برام غذا ریخت و گفت:
فعلا بخور هیچی نگو
همه خندیدن
و بعد ناهار وسایل رو جمع کردیم و رفتیم قسمت های رودخانه تا شب اونجا کلی خوشگذروندیم
و وقتی برگشتیم سمت اتوبوس هر کدوم از بچه ها به سمتی رفتن
فقط من موندم و شین
- یونا یک جا هست من خیلی دوسش دارم بیا بریم اونجا
باهم که قدم زدیم وقتی رسیدیم
یک میز کوچیک بود با یک کیک و کلی تزئینات قشنگ و هر کدوم از بچه ها از پشت درختا بیرون اومدن
وقتی برگشتم دیدم .....
رمان: قدرت دستانت
پارت هجده🌘🌑
https://t.me/kagame7
