𝓢erein
Открыть в Telegram
╴╌─ dream in the light dance in the dark ─╌╶ talk? @stroms_bot
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
196
Подписчики
-224 часа
+27 дней
+130 дней
Архив постов
202
Repost from 2000’s club
She always wanted to move away from home. To live in New York City perhaps. To study literature or art or the human mind. She loved the smell of coffee, but not its taste. She would spend her days in coffee shops reading. She loved the warmness of the sun, the coldness of the rain. She often questions why people love her. Why they would stare as she walked the streets, but was still never approached. She was unaware of it, but it was partly her beauty. Like fire, she was alive enough to attract. But don't get too close, because like fire, she also burns.
202
Repost from پیش از فراموشی
⚠️این پیام +پست فیوتون از چنل فور کنید
دو پست مشخص کنید ۱۰۰+ ویو داشته باشید
202
Repost from پیش از فراموشی
در ژرفای مرگ، آنجا که نور آخرین نفس را فراموش میکند، چیزی جز سکوتی سرد و تاریکیای بیانتها باقی نمیماند؛ تاریکیای که نه آغازش پیداست و نه پایانش. گویی زمان در آن نقطه از حرکت بازمیایستد و جهان، برای لحظهای کوتاه، نفس کشیدن را از یاد میبرد. انسانها مرگ را پایان یک داستان مینامند؛ آخرین واژه بر آخرین صفحهی کتابی که با گریهای کوتاه آغاز شد و با آهی بلند به پایان رسید. اما شاید مرگ پایان نباشد. شاید تنها ورق خوردن صفحهای باشد که چشمهای ما توان خواندن ادامهی آن را ندارند. تاریخ، پیرترین راوی جهان، بارها این راز را در گوش قرنها زمزمه کرده است؛ همانگونه که پایان باران، آغاز رویش جوانهای در دل خاک است، خاموشی یک زندگی نیز میتواند آغاز دگرگونی در روحی دیگر باشد. هیچ مرگی بیردپا نیست. هر انسانی که فرو میافتد، بخشی از وجود خود را در قلب بازماندگان به جا میگذارد؛ زخمی، خاطرهای، اندوهی یا عشقی که هرگز به خاک سپرده نمیشود. زندگی، نفس و آخرین ضربان قلب، در برابر چشمان انسانی دیگر خاموش میشود. پلکها بسته میشوند، لبها از گفتن بازمیمانند و گرمای وجود، آرامآرام در آغوش سرد سکوت گم میشود. اما درست در همان لحظه، در ژرفای نگاهِ شاهدِ آن خاموشی، چیزی متولد میشود؛ اندوهی که پیشتر ناشناخته بود، ترسی که نامی نداشت، یا حقیقتی که تا آن روز در تاریکی پنهان مانده بود. شاید به همین دلیل است که مرگ، بیش از آنکه پایانِ مردگان باشد، آغازِ رنج زندگان است. مرگ عجیبترین مهمان جهان است؛ همیشه دعوت نشده، همیشه ناگهانی، و همیشه در کمین. در سایهی هر خنده ایستاده است، پشت هر دیدار پنهان شده و در انتهای هر جاده انتظار میکشد. ما نامش را بر زبان میآوریم، از آن میترسیم، دربارهاش مینویسیم و برای فرار از آن هزاران رؤیا میسازیم؛ اما در نهایت، هیچکس نمیتواند از قدمهای آرام و بیصدایش پیشی بگیرد. و چه کسی میداند که حقیقت مرگ چیست؟ آیا سقوطی ابدی در دل نیستی است؟ یا بیدار شدنی در جهانی که هنوز برای ما ناشناخته مانده است؟ آیا تاریکیِ مطلق است، یا نوری که چشمان زمینی توان دیدنش را ندارند؟ هیچکس پاسخ را نمیداند.هیچکس...! جز آنان که یکبار از مرز میان بودن و نبودن عبور کردهاند؛ آنان که آخرین ضربان قلب را شنیدهاند، آخرین نفس را چشیدهاند و در آغوش سرد ناشناختهها قدم گذاشتهاند. شاید مرگ یک پایان نباشد؛ شاید تنها دری باشد که از نخستین روز تولد، آرامآرام به سوی آن قدم برمیداریم. دری که پشت آن، یا هیچچیز انتظارمان را نمیکشد، یا تمام پاسخهایی که یک عمر در جستوجویشان بودهایم. و شاید ترسناکترین حقیقت این باشد که تا زمانی که از آن عبور نکنیم، هرگز نخواهیم فهمید کدام یک حقیقت دارد..
202
خوشگلا اگر اینجا رو چک میکنید برام آیدیتون و چنلتون (اگر دارید) رو تو بات بفرستید.
بقیه رو میخوام بن کنم.
مرسی بوس بوس
@stroms_bot
202
And their echoes sit alone in a prison made of bone
In every place I'm on my toes, and still I feel like I impose
202
What's it say about me if I run away
Without you when I fall asleep
And in your head I'm always gonna stay?
What's it say about me if I never change
And I push everyone away
On borrowed time you know I can't repay?
202
It's really ridiculous. Everything about this life is ridiculous. You know, I always thought I had a purpose for living, something important, but lately I feel nothing about life. There's no motivation, no meaning.
I don't know when I became this kind of person, and I hate it. I hate even more that I can't change it. Nothing makes me feel better.
