ru
Feedback

Не попадитесь на канал ботавода! Telemetrio находит и помечает такие каналы 👉 Хотите видеть метку — оформите подписку

闇 | 𝖄𝖆𝖒𝖎

闇 | 𝖄𝖆𝖒𝖎

Открыть в Telegram

𝕀𝕟 𝕥𝕙𝕚𝕤 𝕓𝕠𝕕𝕪, 𝕒 𝕤𝕠𝕦𝕝 𝕙𝕒𝕤 𝕕𝕚𝕖𝕕. هر ویدئویی خواستید توی بات بگید که بذارم چنل. برای صحبت با من: @DepressedGuyinDepressedSity_bot

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
417
Подписчики
-224 часа
-57 дней
+7630 дней
Архив постов
خفته در آغوش سپیده‌دم: بخش دوم
افسون، نه‌تنها دختر را در خواب فروبرده بود، بلکه کاخ، باغ و همه‌ی مردمان را در بند زمان نگاه داشته بود. پادشاه اندکی پس از آن، با دلی شکسته از جهان رفت و تاجش در تالاری بی‌چراغ بر زمین افتاد. از آن روز، هیچ‌کس نتوانست بانوی خفته را بیدار کند. سال‌ها گذشتند؛ یا شاید تنها یک روز گذشت و روزگار، از سر شوخی، چهره‌ی سالیان بر آن پوشاند. شاهزادگان بسیاری از راه رسیدند. برخی با شمشیرهای زراندود، برخی با جام‌هایی پر از شهد جاودانگی و برخی با واژه‌هایی چنان شیرین که حتی زهر نیز اگر می‌شنید، دلش می‌خواست شهد شود. یکی بانوی خفته را به نام عشق خواند. دیگری وعده‌ی پادشاهی داد. سومی سوگند خورد که جهان را به پایش بریزد. اما هیچ‌یک نتوانستند پلک‌های او را بلرزانند، زیرا آنچه او را به خواب برده بود، زخم نبودن شادی نبود؛ زخم بودن در جهانی بود که شادی را به فرمان می‌خواست. تا اینکه شبی، هنگامی که ماه چون کاسه‌ای سیمین بر فراز کاخ شناور بود، دختری خردسال از شکاف دروازه گذشت. نه تاجی بر سر داشت، نه شمشیری در دست و نه نامی که آوازه‌اش پیشاپیش او به سرزمین‌ها رسیده باشد. جامه‌اش خاک‌آلود بود و کفش‌هایش را در راه گم کرده بود. در مشت کوچکش، دانه‌ای سرخ از انار نگاه می‌داشت. دخترک از دشت گذشته بود تا گل سپیدی برای مادر بیمارش بیابد؛ گلی که پیرزنی در دهکده گفته بود تنها در باغ بانوی خفته می‌روید. او به تالار رسید و زیبای خفته را دید. مدتی خاموش ماند. سپس آهسته گفت: «بانوی زیبا، من نمی‌دانم تو کیستی. نمی‌دانم چرا می‌خوابی و چرا هیچ‌کس نمی‌تواند بیدارت کند. من حتی نمی‌دانم گل سپید کجاست.» نگاهی به چهره‌ی بانوی خفته انداخت و افزود: «ولی اگر بیدار شدی، می‌توانی با من به دهکده بیایی؟ مادرم خیلی تنهاست. من هم گاهی از تنهایی می‌ترسم، هرچند به کسی نمی‌گویم.» و چون پاسخی نشنید، کنار بستر نشست. دانه‌ی انار را از مشت گشود و بر لب پنجره گذاشت. «این را برایت آورده‌ام. شیرین است؛ اگرچه اندکی ترش هم هست. مادرم می‌گوید چیزهای خوب همیشه اندکی از تلخی را در خود نگه می‌دارند.» آنگاه، چون کودکی که از راهی دراز خسته شده باشد، سر بر لبه‌ی بستر گذاشت و خوابش برد. در آن هنگام، چیزی در کاخ جنبید، نه درختی، نه بادی و نه شمعی. در ژرفای سینه‌ی بانوی خفته، جایی که سده‌ها خاموش مانده بود، خاطره‌ای کوچک چشم گشود؛ خاطره‌ی دست‌هایی که روزی در باغ خاک را لمس کرده بودند، خاطره‌ی خنده‌ای که بی‌اجازه بر لب نشسته بود و خاطره‌ی اشکی که پس از گریستن، دل را سبک کرده بود. انگار هزار در بسته، یکی پس از دیگری، در درون او گشوده شدند. نخستین بار انگشتانش جنبیدند، سپس لب‌هایش اندکی از هم گشودند و سرانجام، از میان پلک‌های سنگینش، دو چشم پدیدار شدند؛ دو چشم که در ژرفای آن‌ها، نه اندوهی بی‌پایان، که شگفتیِ بازگشتن از دورترین سرزمین خواب موج می‌زد. بانوی خفته بیدار شده بود. زیبای خفته برخاست و نخست به دخترک نگریست. دخترک از خواب پرید، چشم‌هایش را مالید و چند گام پس رفت. «تو... بیدار شده‌ای؟» بانوی خفته لبخند زد. «آری.» «چگونه؟ شاهزادگان بسیار آمدند. هرکدام چیزی آوردند. یکی شمشیر داشت، دیگری گوهر، و آن یکی می‌گفت که از همه‌ی مردمان جهان دلیرتر است. تو با دیدن هیچ‌کدام بیدار نشدی.» بانوی خفته به دانه‌ی انار روی پنجره نگریست. «آن‌ها آمده بودند تا مرا از خواب بیرون بکشند. تو آمدی تا چیزی از خودت با من بخش کنی.» دخترک گفت: «اما من چیز چندانی ندارم.» بانوی خفته دست او را گرفت. «آنچه از دل بخشیده شود، با آنچه از خزانه بخشیده شود، یکسان نیست.» سپس از بستر برخاست. در همان دم، نخستین پرتو سپیده‌دم بر پنجره افتاد. کاخ لرزید؛ نه لرزشی از ویرانی، بلکه جنبشی چونان که گویی زمینی کهن پس از خوابی دراز، پهلو به پهلو می‌شود تا آسوده‌تر بخوابد. سنگ‌های سپید از بند خاموشی رها شدند. آب در جویبارها به راه افتاد. شمع‌ها خاموش شدند و گل‌هایی که سده‌ها در میانه‌ی شکفتن مانده بودند، یکایک گلبرگ گشودند. از دوردست، آوای پرنده‌ای برخاست و سپس پرنده‌ای دیگر پاسخ داد و آنگاه، گویی همه‌ی جهان در انتظار همین نغمه بوده است، هزاران بال بر آسمان گسترده شد. در دشت بی‌خزان، نخستین برگ زرد از شاخه جدا شد. برگ در هوا چرخید و بر خاک نشست. دخترک با شگفتی گفت: «چرا برگ افتاد؟ مگر اینجا جای پژمردن نیست؟» بانوی خفته خم شد و برگ را برداشت. «نه، کوچک من. اینجا جای زیستن است.» برگ را میان انگشتانش گرفت و ادامه داد: «چیزی که هرگز دگرگون نشود، شاید زیبا بماند؛ اما هرگز نمی‌تواند همه‌ی زندگی را در خود جای دهد.»

خفته در آغوش سپیده‌دم: بخش اول
می‌گویند در دوردست‌ترین کرانه‌ی باختر، آنجا که خورشید هنگام فروافتادن، زرین‌تاج خویش را بر سر کوهساران می‌نهد، سرزمینی بود که در هیچ نگاره‌ای نمی‌گنجید و هیچ رهگذری راه بازگشت از آن نمی‌دانست. در آن سرزمین، شب‌ها آبی‌تر از خواب بودند و ستارگان چنان به زمین نزدیک می‌شدند که کودکان گمان می‌بردند اگر بر انگشتان پا بایستند، می‌توانند یکی را از آسمان بچینند. جویبارها در دل سنگ‌ها نغمه می‌خواندند، درختان با باد راز می‌گفتند و گل‌های سپید، هنگام برآمدن ماه، چشم می‌گشودند و به یاد می‌آوردند که روزی، پیش از آنکه گل باشند، آرزویی در دل خاک بوده‌اند. در میانه‌ی آن سرزمین، دشتی گسترده بود به نام دشتِ بی‌خزان؛ دشتی که بهار از آن کوچ نمی‌کرد و پاییز، هرگز دل رفتن به آنجا را نداشت. در دل دشت، کاخی از سنگ سپید و بلور برپا بود که هفت برج بلندش، همچون هفت انگشت، آسمان را می‌کاویدند. در آن کاخ، بانویی می‌خفت که مردمان او را زیبای خفته می‌نامیدند. نام راستینش را هیچ‌کس به یاد نداشت؛ نه پیرزنی که هر بامداد برایش گل می‌آورد، نه پرنده‌ای که بر لب پنجره‌اش آشیانه داشت و نه باد که سده‌ها از گیسوان بلندش می‌گذشت و بااین‌همه، از نوازش آن دست نمی‌کشید. زیبای خفته بر بستری از گلبرگ‌های نیلوفر آرمیده بود. گیسوانش چون شب بی‌ماه بر بالش سپیدش ریخته، و مژگانش بر گونه‌هایی سایه افکنده بود که گویی هنوز گرمای واپسین پرتوهای خورشید را در خود نگاه داشته‌اند. دستانش بر سینه آرام گرفته بودند؛ چنان آرام که آدمی می‌پنداشت دو کبوتر سپید، از بیم شکستن سکوت، در آغوش هم به خواب رفته‌اند. نه سال بود، نه صد سال؛ زمان در آن کاخ از شمار بیرون رفته بود. از هنگامی که بانوی خفته چشم بر هم نهاده بود، هیچ‌کس در آنجا پیر نشده، هیچ شمعی به پایان نرسیده و هیچ گلی پژمرده نگشته بود. قطره‌ای شبنم بر برگ یاسویی نشسته بود و همان‌جا مانده بود؛ گویی سپیده‌دم، پیش از رسیدن به آن قطره، ناگهان به یاد آورده بود که کاری فراموش‌شده دارد. اما این همه، تنها نیمی از شگفتی آن سرزمین بود. نیم دیگر رازی بود که در زیر ریشه‌های کهن‌ترین درخت دشت پنهان مانده بود. روزی روزگاری، پیش از آنکه بانوی کاخ به خواب فرو رود، در آن سرزمین پادشاهی می‌زیست که گمان می‌کرد خوشبختی را می‌توان با فرمان به دست آورد. او برای مردمانش کاخ‌هایی بلند ساخت، خزانه‌هایی انباشت و فرمان داد هیچ‌کس گریه نکند؛ زیرا بر این باور بود که اشک، لکه‌ای سیاه بر دامان فرمانروایی اوست. از آن پس، خنده در کوچه‌ها کم‌فروغ شد. مردمان می‌خندیدند، اما نه از شادی؛ آواز می‌خواندند، اما نه از سر شور. مادران کودکانشان را در آغوش می‌فشردند و از بیم آنکه اندوهی از دلشان به بیرون راه یابد، لبخند بر لب می‌نشاندند. در آنجا همه‌چیز زیبا بود، مگر دل‌هایی که دیگر نمی‌دانستند چگونه باید از زیبایی لذت ببرند. تنها دختر پادشاه، که هنوز نامش در یاد بادها زنده بود، از فرمان پدر سرپیچی می‌کرد. او در باغ می‌دوید، با پرندگان سخن می‌گفت، دست‌هایش را زیر باران می‌گرفت و هنگامی که اندوهی به دلش چنگ می‌انداخت، بی‌هراس می‌گریست. روزی پدر از او پرسید: «چرا می‌گریی، هنگامی که هرچه بخواهی برایت فراهم است؟» دختر سر برداشت و گفت: «زیرا فراهم بودن همه‌چیز، به معنای داشتن همه‌چیز نیست. تو برای ما آرامش ساخته‌ای، پدر؛ اما آرامش را از دل ما گرفته‌ای.» پادشاه خشمگین شد. گفت: «مگر می‌شود بی‌فرمان من آرام بود؟» دختر لبخند زد؛ لبخندی اندوهگین، چون پرتو کم‌جان خورشید بر گوری تازه. «آرامش، آن نیست که هیچ صدایی برنخیزد؛ آن است که دل، از شنیدن صدای خویش نهراسد.» پادشاه پاسخی نداشت. اما سخن دختر، چون دانه‌ای تلخ در جانش نشست و هرچه بیشتر می‌کوشید آن را از یاد ببرد، ریشه‌هایش ژرف‌تر می‌شدند. پس به سراغ پیرترین جادوگر سرزمین رفت و از او خواست افسون شادی را بر دخترش بخواند؛ شادی‌ای همیشگی، بی‌گریه و بی‌درد. پیر جادوگر که چشمانش به رنگ خاکستر بود، گفت: «شادی‌ای که اندوه را نمی‌شناسد، تنها سایه‌ای بر دیوار است. دست دراز کنی، از تو می‌گریزد.» اما پادشاه نشنید. جادوگر ناچار شد افسون را بخواند؛ افسون کهن خواب بی‌بیداری. در همان دم، باد از وزیدن بازایستاد. گل‌ها سر فروبردند و خورشید، برای نخستین بار در آن سرزمین، هنگام نیمروز رنگ باخت. دختر به خواب رفت. پادشاه، که گمان می‌کرد اکنون اندوه از دخترش دور شده است، به چهره‌ی آرام او نگریست و گریست؛ زیرا تازه دریافته بود که خاموشی یک دل، همواره نشان آرامش آن نیست. اما اشک‌های او دیگر سودی نداشتند.

پری هزاربند: بخش پنجم
اما پیرزنی که در واپسین آبادی وارنگ می‌زیست، روایت دیگری داشت. می‌گفت شبی، هنگامی که ماه بر لب بام نشسته بود، پری را دیده که کنار خانه‌اش ایستاده و به کودکی می‌نگرد که از ترس پدرش خاموش مانده بود. پری دستش را بالا آورده بود؛ تنها یک اشاره کافی بود تا مرد از خشم بازایستد و کودک زبان بگشاید. اما پری دستش را پایین آورده بود و رفته بود. پیرزن می‌گفت: «آن شب دانستم که هنوز می‌تواند فرمان براند. تنها دیگر نمی‌خواست.» کسی سخنش را باور نکرد زیرا آدمیان، بیش از آنکه از نیروی فرمانروایان بترسند، از این می‌ترسند که فرمانروایی بتواند فرمان دهد و ندهد؛ که بتواند زنجیر ببافد و دست‌هایش را از بافتن بازدارد. و پری، در سرزمینی که هرکس در پی سلطه بر دیگری بود، سرانجام به رازی دست یافته بود که از هر جادویی دشوارتر بود؛ اینکه گاه بزرگ‌ترین چیرگی، چیرگی بر دیگری نیست؛ چیرگی بر آن دستی است که می‌خواهد دیگری را به بند بکشد. بااین‌همه، افسانه در همین‌جا پایان نمی‌یابد،زیرا در واپسین شب واپسین زمستان، هنگامی که وارنگ زیر برفی سیاه فرورفته بود، کودکی در خواب دید که دو بال زرین از زیر خاک بیرون می‌آیند. بال‌ها آهسته می‌جنبیدند و از میان پرهایشان، رشته‌هایی باریک چون رگ‌های نور سر برمی‌آوردند. کودک از خواب پرید و نامی را که هرگز نشنیده بود، بر زبان آورد، نام پری، این بار نام از یادش نرفت. و در دوردست، پشت کوه‌هایی که هیچ‌کس از آنها بازنگشته بود، چیزی در تاریکی خندید. شاید پری بود، شاید سایه‌ای که هنوز نمرده بود و شاید سلطه، که هرگز به کسی نیاز نداشت تا زنده بماند؛ تنها به کسی نیاز داشت که باور کند شایسته‌تر از دیگران است. -پایان-


پری هزاربند: بخش چهارم
پسر لبخند کم‌رنگی زد؛ لبخندی چنان خسته که گویی از ژرفای گوری برخاسته است. «پس باید روزی به همان اندازه از من بترسی که من از تو می‌ترسم.» پری انگشتانش را گشود. پسر بر زمین افتاد. در آن لحظه، او چیزی را از دست نداد؛ چیزی را که هزاران سال در چنگ داشت، برای نخستین بار وانهاد. اما آزادی دیگری، هرچند به دست تو بخشیده شود، تنها هنگامی راستین است که بتواند بر ضد تو به کار رود. پری این را می‌دانست و از همین رو، هنگامی که پسر برخاست و شمشیرش را به سوی او گرفت، پری نه پس رفت و نه سپر ساخت. گفت: «اینک آزادم را آزمون کن.» پسر شمشیر را بالا برد. سایه‌ها گرد آنان حلقه زدند. آتش آبی در دوردست زبانه می‌کشید و آسمان، چون پارچه‌ای سوخته، از هم می‌درید. اگر پسر تیغ را فرود می‌آورد، می‌توانست پری را بکشد؛ و اگر نمی‌کشت، شاید بار دیگر فرصتی برایش نمی‌یافت. دستش لرزید. نه از ترس مرگ، بلکه از ترس آنکه پس از مرگ پری، هیچ‌چیز دگرگون نشود، زیرا چه‌بسا مردمان، پس از رهایی از یک فرمانروا، فرمانروایی دیگر برگزینند؛ نه از آن رو که چاره‌ای ندارند، بل از آن رو که آزادی، برخلاف بند، بارِ گزینش را نیز بر دوش آدمی می‌گذارد. پسر شمشیر را پایین آورد. پری پرسید: «چرا؟» گفت: «چون نمی‌خواهم به تو نشان دهم که اگر نیروی کشتن داشته باشم، ناگزیر باید بکشم.» پری چشم فروبست. برای نخستین بار، در برابر کسی ایستاده بود که می‌توانست او را بکشد و نمی‌کشت؛ نه از ترس، نه از ناتوانی و نه از فرمان‌برداری، از گزینش و این نیرویی بود که پری هرگز نیاموخته بود بر آن چیره شود. او رو به سایه‌ها کرد. «من شما را از میان نخواهم برد.» سایه‌ها درنگ کردند. «نه با فرمان، نه با آتش و نه با خون. شما از خواست آدمیان برخاسته‌اید؛ پس تنها با دست کشیدن آنان از خواست فرمانروایی می‌توانید از جهان رخت بربندید.» یکی از سایه‌ها پیش آمد. «و اگر دست نکشند؟» پری گفت: «آنگاه من نیز با شما خواهم ماند.» سایه‌ها خندیدند. خنده‌شان بر کوه‌ها پیچید و از دره‌ها گذشت. آنان می‌دانستند که پری از میانشان نمی‌رود؛ زیرا تا هنگامی که حتی یک تن بخواهد بر دیگری چیره شود، سایه‌ها زنده خواهند ماند. اما پری این بار نمی‌خواست پیروز شود. او بال‌هایش را گشود و هر دو را بر زمین نهاد. پرهایش یکی‌یکی فرو ریختند؛ نه چون برگ‌های پاییزی، بل چون ستارگانی که از آسمان دل کنده باشند. رشته‌های زرین از انگشتانش ناپدید شدند. چشمانش از زر تهی گشتند و سبزی ژرفشان به رنگ برگ‌های پس از باران درآمد. او از نیروی خویش دست می‌کشید. نه برای آنکه ناتوان شده بود، بل برای آنکه دریافته بود برخی توانایی‌ها، اگر بی‌مرز بمانند، سرانجام هرچه را می‌خواهند نگاه دارند، از میان می‌برند. سایه‌ها عقب نشستند. نخست یکی، سپس دیگری؛ گویی چیزی در ژرفای جهان، آنان را به سوی تاریکی خویش فرامی‌خواند. واپسین سایه پیش از ناپدید شدن گفت: «تو گمان می‌کنی از سلطه رها شده‌ای. اما روزی کسی خواهد آمد که از تو نیرومندتر باشد. آن روز، آیا باز هم از فرمان دادن دست خواهی کشید؟» پری پاسخ نداد. سایه در زمین فرو رفت و خاموشی بازگشت. بامداد، پس از هفتصد سال، بر وارنگ دمید. نه چون پاداشی برای نیکی، نه چون نویدی برای رستگاری؛ تنها چون رخدادی که سرانجام باید روی می‌داد. خورشید از پشت کوه‌ها برخاست و نورش بر درختان سوخته، بر رودهای گل‌آلود و بر سنگ‌هایی افتاد که هنوز از آتش گرم بودند. پسر شمشیر استخوانی را در خاک فرو کرد. پری، بی‌بال و بی‌تاج، کنار برکه ایستاده بود. دیگر سایه‌اش از درختان درازتر نبود. اگر رهگذری از آنجا می‌گذشت، شاید او را دختری تنها می‌پنداشت که راه خانه را گم کرده است. پسر پرسید: «اکنون کجا خواهی رفت؟» پری به افق نگریست. «نمی‌دانم.» «تو که همه‌چیز را می‌دانستی.» «نه. من تنها می‌دانستم چگونه همه‌چیز را وادار کنم آن‌گونه شود که می‌خواهم.» پسر سر به زیر انداخت. برای نخستین بار، نامش را به زبان آورد؛ نامی ساده، از آن نام‌هایی که در هر آبادی می‌توان شنید و به همان آسانی نیز از یاد می‌روند. پری آن را به خاطر سپرد. سال‌ها بعد، در سرزمین وارنگ، افسانه‌ای بر سر زبان‌ها افتاد؛ افسانهٔ پری‌ای که می‌توانست جهان را به زانو درآورد، اما روزی دریافت که زانو زدنِ جهان، همانند خاموشیِ گورستان است؛ آرام، بی‌جنبش و تهی از هر آنچه زندگی را زندگی می‌کند. برخی می‌گفتند پری در ژرفای بیشه مرده است. برخی می‌گفتند به آسمان بازگشته و بال‌هایش را از نو رویانده است. برخی نیز باور داشتند که هنوز در میان مردمان می‌گردد و هرگاه کسی دست بر گلوی دیگری می‌گذارد، سایه‌ای باریک پشت سرش پدیدار می‌شود.

پری هزاربند: بخش سوم
پسر سر برداشت. «اگر تو نباشی، کسی نمی‌تواند دیگران را به بند بکشد.» پری بال‌هایش را گشود. مه از زمین برخاست و درختان، یکی پس از دیگری، سر خم کردند. سایهٔ بال‌هایش سراسر برکه را پوشاند. «اشتباه می‌کنی. من نخستین کسی نیستم که سلطه را آفرید؛ تنها کسی هستم که آن را چنان آشکار می‌کند که دیگران نمی‌توانند وانمود کنند وجود ندارد.» پسر گفت: «پس چرا از آن دست نمی‌کشی؟» پری خاموش ماند. برای نخستین بار، کسی پرسشی را پیش روی او نهاده بود که نه با نیروی بیشتر پاسخ می‌گرفت و نه با نیروی کمتر. چرا دست نمی‌کشید؟ پاسخ، در ژرفای دلش، چون جانوری زخمی به خود می‌پیچید. زیرا سلطه، تنها چیرگی بر دیگران نبود؛ چیرگی بر ترس خویش نیز بود. تا هنگامی که همه از او می‌ترسیدند، هیچ‌کس نمی‌توانست به او نزدیک شود. و تا هنگامی که هیچ‌کس نزدیک نمی‌شد، هیچ‌کس نمی‌توانست به او آسیب برساند. او از روزگار نخستین آموخته بود که هرکس بیشتر از دیگران توان دارد، کمتر به دیگران نیازمند است. اما هیچ‌کس به او نگفته بود که بی‌نیازی، اگر بیش از اندازه دراز شود، روزی به گرسنگی بدل می‌شود؛ گرسنگی‌ای که نه با نان فرو می‌نشیند و نه با خون. پری به پسر گفت: «اگر مرا بکشی، آنچه از من می‌ترسیدی از میان می‌رود. اما آنچه تو را به کشتن من واداشته، کجا خواهد رفت؟» پسر پاسخ نداد. در آن هنگام، از دوردست آوایی برخاست؛ آوایی نه از گلوی آدمی، نه از دهان جانوری، بل از دل کوه‌ها. زمین لرزید و آب برکه به آسمان خیره شد. ستارگان یکی‌یکی خاموش گشتند و از پشت درختان، سایه‌هایی پدیدار شدند که سر نداشتند. پری برخاست. «آمده‌اند.» پسر شمشیر کشید. «چه کسانی؟» «آنان که از سلطه می‌گریزند، اما بی‌آنکه خود بدانند، تنها خواهان آن‌اند که جای فرمانروا را بگیرند.» سایه‌ها نزدیک شدند. در میانشان، مردانی با جامه‌های شاهانه، زنانی با تاج‌های شکسته و کودکانی با چهره‌های بی‌چشم دیده می‌شدند. همگی دست‌هایی دراز داشتند و بر پیشانی هر یک، نشانی از زنجیر نقش بسته بود. پری گفت: «اینها مردگان نیستند. اینها خواست‌های مرده‌اند؛ خواست کسانی که آزادی را تنها تا هنگامی دوست داشتند که خودشان فرمان نمی‌راندند.» یکی از سایه‌ها پیش آمد و صدایی از دهان نداشته‌اش برخاست: «پری! تو ما را آفریدی. تو راه سلطه را به جهان نشان دادی. اینک جهان از آن ماست.» پری به او نگریست. «من شما را نیافریدم.» سایه خندید. «نه. تو تنها به ما نشان دادی که می‌توان بند ساخت؛ ما خود آموختیم که چگونه آن را بر گردن دیگران بیندازیم.» پری دریافت که این بار با نیرویی روبه‌روست که نه از فرمان او پیروی می‌کند و نه از آن سر باز می‌زند. سایه‌ها از دل همان ترسی برخاسته بودند که قرن‌ها در دل آدمیان کاشته شده بود؛ ترسی که اکنون دیگر به او نیاز نداشت. سلطه، از دست آفریدگارش گریخته بود. نبرد با بانگ شمشیر آغاز نشد؛ با خاموشی آغاز شد. پرندگان از آسمان افتادند، بی‌آنکه بال بزنند. درختان ریشه‌های خود را از خاک بیرون کشیدند و به دور سایه‌ها پیچیدند، اما سایه‌ها از میان ریشه‌ها گذشتند، چنان‌که گویی هیچ‌گاه چیزی به نام تن نداشته‌اند. برکه سیاه شد و ماه در آن فرو رفت. پری دست‌هایش را گشود. از نوک انگشتانش رشته‌هایی زرین بیرون زد؛ رشته‌هایی باریک و روشن که به هرچه می‌رسیدند، آن را به فرمان او درمی‌آوردند. نخستین سایه بر زمین افتاد. دومی از هم شکافت. سومی به هزار پاره بدل شد و هر پاره‌اش چون کرمی سیاه به سوی ریشه‌ها خزید.اما هرچه پری بیشتر فرمان می‌داد، سایه‌ها فزون‌تر می‌شدند. پسر فریاد زد: «بس کن!» پری نشنید. یا شاید شنید و نخواست بپذیرد. او بال‌هایش را بر هم کوبید و آسمان از میان شکاف برداشت. از ژرفای زمین، آتشی آبی‌رنگ برخاست و بیشه را دربرگرفت. کوه‌ها از جای خود جنبیدند. رودهای وارنگ از بستر بیرون زدند و چون مارانی خشمگین بر دشت‌ها پیچیدند. پری می‌توانست همه‌چیز را نابود کند. و این، هراس‌انگیزترین بخش توان او بود؛ برای شکست دادن سلطه، تنها کافی بود سلطه‌ای بزرگ‌تر برپا کند. سایه‌ها به خاک می‌افتادند، اما از هر پاره‌شان سایه‌ای تازه سر برمی‌آورد. هرچه بیشتر می‌کشت، بیشتر می‌شدند؛ زیرا در دل هر جانداری که از فرمان‌برداری رنجیده بود، تخم کوچکی از فرمانروایی نیز نهفته بود. پسر به سوی پری دوید و شمشیر استخوانی را میان رشته‌های زرین فرو برد. رشته‌ها گسستند. پری چرخید و دستش را به سوی او گرفت. در همان دم، پسر از زمین کنده شد و در هوا ماند. چشمانش از درد گشاد شدند. پری تنها با اندکی نیرو می‌توانست استخوان‌هایش را خرد کند؛ اما دستش لرزید. پسر، با صدایی بریده گفت: «تو... حتی اکنون... می‌توانی مرا آزاد بگذاری.» پری به او خیره ماند. «اگر بگذارمت، شاید مرا بکشی.» «آری، ولی اگر نکشی، شاید روزی دیگران را به بند بکشی.»

پری هزاربند: بخش دوم
پری دست راستش را بالا آورد. در همان دم، هزاران زانو بر سنگ فرود آمد. شاه نیز زانو زد؛ نخست یک زانو، سپس دیگری. تاجش از سرش افتاد و بر سنگ چرخید. آنگاه صدایی از ژرفای زمین برخاست؛ صدایی چون شکستن استخوان‌های کوهی کهن. پری گفت: «تو می‌خواستی همه‌چیز فرمان‌بردارت باشد. اینک همه فرمان‌بردارت هستند؛ حتی آنچه درون توست.» شاه کوشید برخیزد، نتوانست. خواست فریاد بزند، زبانش از فرمانش سرپیچید. خواست بگرید، چشمانش خشک ماندند. و چون دریافت که دیگر حتی بر تن خویش نیز چیرگی ندارد، برای نخستین بار در زندگی‌اش ترسید. پری خم شد، تاج را از زمین برداشت و بر سر او نهاد. «بمان، ای شاه. فرمانروایی کن. اما از امروز، هرچه فرمان دهی، نخست بر خودت روا خواهد شد.» سپس رفت. شاه تا واپسین دم زندگی‌اش بر تخت ماند و فرمان‌های بسیاری داد؛ فرمان به خندیدن، فرمان به خوابیدن، فرمان به دوست داشتن، فرمان به مردن. هر بار که چیزی می‌خواست، تنش پیش از آنکه دیگران را به جنبش وادارد، همان خواست را بر خود روا می‌داشت. اگر به سربازی فرمان می‌داد که دست خویش ببرد، دست خودش از تن جدا می‌شد. اگر فرمان می‌داد که شهری بسوزد، کاخش در آتش فرو می‌رفت. پس از مرگش، مردمان گفتند که پری او را نفرین کرده است. اما پری می‌دانست که نفرین نکرده بود؛ تنها آینه‌ای پیش روی او گرفته بود تا شاه، چهرهٔ راستین خویش را ببیند. سال‌ها گذشتند و وارنگ زیر پردهٔ مه پیر شد. پری به بیشهٔ خویش بازگشت. گمان می‌کرد که دیگر هیچ‌کس در پی یافتن او نخواهد آمد؛ زیرا آدمیان، چون از ترس یکدیگر آسوده می‌شوند، دیر یا زود ترسی تازه برای خود می‌سازند. اما یک شب، هنگامی که ماه به رنگ زخم درآمده بود، صدای گام‌هایی را شنید. پسری از میان درختان بیرون آمد. جامه‌اش پاره بود، پایش خون‌آلود و در دستش شمشیری کوتاه داشت که تیغه‌اش از نقره نبود، از استخوان بود. پشت سرش، در دوردست، آسمان سرخ می‌سوخت. پری از کنار برکه برخاست و پرسید: «چه کسی هستی؟» پسر پاسخ داد: «کسی که آمده تا تو را به بند بکشد.» باد در میان درختان خاموش شد. پری به شمشیرش نگریست و سپس به چهره‌اش. پسر جوان بود؛ آن‌قدر جوان که هنوز اندوه بر چهره‌اش جای نگرفته بود، اما چشمانش چنان فرسوده می‌نمودند که گویی صد سال در آنها گریسته‌اند. پری پرسید: «چه کسی تو را فرستاده؟» پسر گفت: «کسی که می‌خواهد جهان را از دست تو رها کند.» «و تو می‌دانی من چه کرده‌ام؟» «می‌دانم که تو می‌توانی ارادهٔ آدمیان را بربایی.» «پس چرا به جنگ من آمده‌ای؟» پسر شمشیرش را بالا آورد. «چون اگر کسی توان ربودن آزادی همه را داشته باشد، روزی آن را خواهد ربود. حتی اگر امروز نخواهد.» پری مدتی به او نگریست. سپس گفت: «چه سخن هراس‌انگیزی. تو هنوز هیچ نکرده‌ای، اما پیشاپیش گناه آینده‌ات را پذیرفته‌ای.» پسر گفت: «و تو هنوز هیچ نکرده‌ای، اما از همان هنگام که توانستی، بر دیگران برتری یافته‌ای.» این بار پری نخندید. پسر راست می‌گفت؛ و راست‌گویی، اگر از دهان کسی برآید که از او انتظارش نمی‌رود، گاه از تیغ نیز برنده‌تر است. پری گفت: «نامت چیست؟» پسر خاموش ماند. «نامت را از تو گرفته‌اند؟» «نه. نامم را به یاد دارم.» «پس چرا نمی‌گویی؟» پسر شمشیر را محکم‌تر گرفت. «چون نام، نخستین رشته‌ای است که با آن آدمی را به بند می‌کشند.» پری برای نخستین بار در هفتصد سال گذشته، چیزی را دید که نمی‌توانست به‌آسانی بر آن چیره شود؛ نه از آن رو که پسر در برابرش نیرویی داشت، بل از آن رو که او از همان آغاز، چیزی را پنهان کرده بود که پری می‌خواست بداند. و آنچه دانسته نمی‌شود، به‌آسانی فرمان‌بردار نمی‌گردد. آن شب، پسر در بیشه ماند. پری می‌توانست او را به یک اشاره از پا درآورد. می‌توانست شمشیر استخوانی را در دستش بشکند، خون را در رگ‌هایش از جنبش بازدارد و خاطرهٔ آمدنش را از ذهنش بزداید. اما به‌جای آن، برایش جایی کنار برکه نشان داد و خود بر شاخه‌ای خمیده نشست. پسر گفت: «چرا مرا نمی‌کشی؟» پری پاسخ داد: «چون هنوز تصمیم نگرفته‌ام که تو دشمن منی یا تنها کسی هستی که جرئت کرده از من بترسد.» «مگر این دو یکی نیستند؟» «نه. دشمن کسی است که می‌خواهد تو را نابود کند؛ آن‌که از تو می‌ترسد، گاه تنها می‌خواهد بداند آیا می‌توانی نابودش کنی یا نه.» پسر به آب نگریست. تصویرش در برکه شکسته بود؛ نه از لرزش آب، بل از آن رو که ماه در آن شب دوپاره شده بود. پس از درنگی گفت: «در سرزمین من، کودکان پیش از آنکه راه رفتن بیاموزند، زانو زدن را می‌آموزند. پدرانشان به شاه سوگند می‌خورند، مادرانشان به نگهبانان، و نگهبانان به مردانی که خود از آنان می‌ترسند. هرکس فرمانی می‌دهد و فرمانی می‌برد؛ هیچ‌کس نمی‌پرسد این رشته از کجا آغاز شده است.» پری گفت: «و تو می‌خواهی رشته را ببری.» «آری.» «با کشتن من؟»

پری هزاربند: بخش اول
می‌گویند پیش از آنکه آسمان را به هفت‌لایه بخش کنند و نام ستارگان را بر سنگ بنویسند، سرزمینی بود که در آن شب‌ها پایان نمی‌گرفتند؛ نه از آن رو که خورشید مرده بود، بلکه از آن رو که کسی دیگر خواهان بامداد نبود. آن سرزمین را وارَنگ می‌خواندند؛ سرزمینی برآمده از ریشه‌های کهن و فرورفته در مه، با کوه‌هایی که در خواب می‌نالیدند و رودهایی که آبشان به‌جای رو به دریا رفتن، به سوی سرچشمه بازمی‌گشت. درختانش برگ‌های سیمین داشتند و سایه‌هایشان از تنه‌هایشان درازتر بود. اگر رهگذری نیمه‌شب از کنار یکی از آن درختان می‌گذشت، سایه دست دراز می‌کرد و دامنش را می‌گرفت؛ گویی زمین نیز از رفتن آدمیان دل خوشی نداشت. در دل آن سرزمین، بیشه‌ای بود که هیچ تبر بر آن کارگر نمی‌افتاد. تنه‌هایش از روزگار نخستین بر جای مانده بودند و ریشه‌هایشان تا ژرفای گورهای فراموش‌شده می‌رفت. در میانهٔ بیشه، برکه‌ای نهفته بود که نه باران پرش می‌کرد و نه خشک‌سالی از ژرفایش می‌کاست. در کنار همان برکه، پری‌ای می‌زیست. نامش را کسی به یاد نداشت؛ نه از آن رو که نام نداشت، بلکه از آن رو که هرکس نامش را می‌شنید، آن را در همان دم از یاد می‌برد. گویی نام او دانه‌ای بود که در خاک اندیشه می‌رویید، اما پیش از آنکه گل دهد، به دست باد ربوده می‌شد. پری، چون مهتاب بر برف، سپید بود و گیسوانش همچون شب بر شانه‌هایش می‌ریخت. چشمانش سبز ژرفای جنگل بود؛ با رگه‌هایی از زر که تنها هنگامی پدیدار می‌شدند که خشم در دلش ریشه می‌دواند. بر پشتش دو بال داشت، نازک‌تر از تار عنکبوت و روشن‌تر از پرتو ماه؛ بااین‌همه، هر بال به‌تنهایی سایه‌ای بر زمین می‌انداخت که از سایهٔ بلندترین درختان نیز بزرگ‌تر بود. او نه از تبار پریانی بود که برای خنداندن کودکان بر گلبرگ‌ها می‌نشینند، نه از آنانی که گمشدگان را از دل تاریکی به خانه می‌رسانند. او از تبار پریان نخستین بود؛ آنان که پیش از پیدایش شاهان، راز بستن و گشودن جهان را می‌دانستند. و راز او، سلطه بود. نه سلطه بر یک تن، نه فرمانروایی بر یک خاندان؛ بل چیرگی بر آن چیزی که هر جاندار در ژرفای خویش پنهان می‌کند؛ خواست آزاد بودن. پری می‌توانست با یک نگاه، ریشه فرمان‌برداری را در دل هر جانداری بدواند. می‌توانست گرگ را وادارد که پیش پای بره سر فرود آورد، رود را به ایستادن بخواند و آذرخش را در آسمان نیمه‌راه بازگرداند. اگر انگشت بر پیشانی کسی می‌نهاد، آن‌کس دیگر خواب خویش را نمی‌دید؛ خواب‌هایی را می‌دید که پری برایش برگزیده بود. اما او هرگز از این توان بهره نمی‌گرفت. نه از آن رو که دل‌نازک بود؛ دل‌نازکی در سرزمین وارنگ، همچون شمعی در باد، دیری نمی‌پایید. او تنها از چیزی می‌ترسید که هیچ‌کس از آن بیم نداشت؛ اینکه روزی دیگر نتواند دست از سلطه بردارد. هفتصد سال پیش از آن شب، شاهی بر وارنگ فرمان می‌راند که خود را خداوند بی‌مرگ می‌نامید. او بر این باور بود که هر آنچه در جهان هست، یا باید در بند او باشد یا از جهان برکنده شود. نخست جنگل‌ها را به آتش کشید، سپس جانوران را به بند کشید و سرانجام فرمان داد تا همهٔ پریان را از سرزمینش برانند. سپاهیانش کلاه‌خودهایی از استخوان داشتند و نیزه‌هایشان را با خون اژدهایان آب داده بودند. هرجا گام می‌نهادند، سبزه از خاکستر سر برمی‌آورد و دوباره می‌سوخت؛ چنان‌که گویی زمین نیز در بند نفرینی افتاده باشد که راه رهایی از آن را نمی‌داند. پریان گریختند. برخی به دل کوه‌ها رفتند، برخی در ژرفای دریاها پنهان شدند و برخی، بال‌های خویش را بریدند تا در چشم آدمیان به زنان و مردان ساده بدل شوند. اما آن پری که نامش از یادها گریخته بود، نگریخت. شبی به بارگاه شاه رفت؛ بی‌سپاه، بی‌سلاح و بی‌آنکه حتی سایه‌ای همراه داشته باشد. شاه بر تختی از شاخ گوزنان سپید نشسته بود. هزاران شمع در تالار می‌سوختند و هیچ‌یک روشنایی نداشتند. چون پری را دید، خندید؛ خنده‌ای خشک و بی‌جان که در دهانش به زوزهٔ کفتار می‌مانست. گفت: «آمده‌ای تا در برابرم زانو بزنی؟» پری پاسخ داد: «آمده‌ام تا ببینم مردی که جهان را به بند کشیده، اگر همه‌چیز را از او بگیرند، هنوز چه چیزی برای فرمان دادن خواهد داشت.» شاه از تخت برخاست. تاجش همچون کاسه‌ای از آتش بر سرش می‌سوخت. گفت: «من فرمان می‌دهم، پس هستم.» پری آهسته خندید. «پس اگر روزی کسی فرمانت را نشنود، از هستی بازمی‌مانی؟» خنده از لب شاه گریخت. او شمشیر کشید و فرمان داد که سر پری را از تن جدا کنند. اما سپاهیانش جنبشی نکردند. دوباره بانگ زد؛ این بار چنان بلند که شیشه‌های تالار شکستند و خفاشان از روزن‌ها به بیرون گریختند. باز هم هیچ‌کس تکان نخورد.

پاسدار واپسین سپیده: بخش چهارم
در دورترین کرانه‌ها، جوانه‌ای از دل خاک سر برآورد. نه بزرگ بود و نه شگفت‌انگیز؛ تنها سبزینه‌ای باریک که میان دو سنگ روییده بود. اما ریشه‌اش به ژرفای زمین می‌رفت و سرش رو به آسمان داشت. محافظ به سوی آن گام برداشت. دیگر شمشیری برای جنگیدن نداشت، پیمانی برای فرمان بردن نداشت و جاودانگی‌ای برای پنهان شدن پشت آن نداشت. تنها دنیا مانده بود. دنیایی زخمی، گریان و ناتمام و او، که سرانجام دریافته بود پاسداری به معنای نگاه داشتن هر چیز در جای خود نیست، بلکه گاه به معنای ایستادن در کنار چیزی است که می‌خواهد از نو برخیزد، زانو زد و خاک را با دست‌هایش کنار زد. جوانه در باد لرزید. محافظ گفت: «برخیز.» و دنیا، آهسته‌آهسته، برخاست. -پایان-


پاسدار واپسین سپیده: بخش سوم
محافظ به یاد روزگاری افتاد که هنوز جوان بود؛ روزگاری که پدرش در دژ می‌زیست و هر شب، پیش از خواب، از سرزمین‌هایی سخن می‌گفت که در آن‌ها درختان با رهگذران سخن می‌گفتند و ستارگان به آرزومندان راه نشان می‌دادند. پدرش همیشه می‌گفت دنیا زیباست. اما هیچ‌گاه نگفته بود که زیبایی، بی‌رنج نیست. محافظ شمشیرش را پایین آورد. «اگر تو را آزاد کنم، چه بر سر دنیا خواهد آمد؟» موجود پاسخ داد: «درد خواهد کشید. خواهد گریست. بسیاری از آنچه امروز می‌شناسی، از میان خواهد رفت. اما آنچه بماند، راستین خواهد بود.» «و اگر تو را بکشم؟» «دنیا آرام خواهد گرفت. نه کسی خواهد گریست، نه کسی خواهد خندید. نه جنگی خواهد بود و نه آشتی‌ای. نه مرگی، نه زایشی. همه‌چیز در سکوتی بی‌پایان فروخواهد رفت.» محافظ به شمشیرش نگریست. سال‌ها آن را برای کشتن تاریکی تیز کرده بود. گمان می‌کرد پاسداری یعنی ایستادن میان دنیا و هر آنچه به آن آسیب می‌رساند. اکنون دریافته بود که گاه، چیزی که آدمی از آن می‌گریزد، همان چیزی است که دنیا را زنده نگه می‌دارد. شمشیر را در نیام گذاشت و گفت: «پس تو را آزاد می‌کنم.» موجود خاموش شد. «می‌دانی چه می‌گویی؟» «نه.» محافظ سر بلند کرد. «اما می‌دانم اگر تو را در بند نگه دارم، روزی دیگر چیزی از دنیا نخواهد ماند که ارزش پاسداری داشته باشد.» آنگاه دست چپش را پیش برد و نشان درخت را بر تخت ریشه‌های مرده فشرد. پوست دستش سوخت. نشان درخت شکافت و روشنایی‌اش چون رودی از آتش در ریشه‌های تاریک دوید. محافظ فریاد زد؛ نه از درد، بلکه از آن رو که در آن دم، همه‌ی رنج‌هایی را که دنیا در دل خود پنهان کرده بود، با تمام وجودش احساس کرد. گریه‌ی مادران را شنید، گرسنگی کودکان را چشید، تنهایی پیران را بر دوش کشید و اندوه مردگانی را شناخت که هیچ‌کس نامشان را به یاد نداشت. برای نخستین بار در عمرش، محافظ گریست.اشک‌هایش بر خاک افتادند و از آن خاک، جوانه‌ای رویید. موجود بی‌چهره دست‌هایش را گشود. رشته‌های سیاه از تنش جدا شدند. یکی‌یکی در تاریکی فرو رفتند و چون غبار در باد پراکنده شدند. چهره‌ای در میان آن پیکر پدیدار شد؛ چهره‌ای نه از گوشت و استخوان، بلکه از هزاران چهره‌ی فراموش‌شده. موجود دست بر شانه‌ی محافظ نهاد. «اکنون می‌فهمی چرا دنیا تو را برگزید.» محافظ، با صدایی که دیگر صدای پیشینش نبود، پرسید: «چرا؟» موجود گفت: «زیرا تو از مرگ نمی‌ترسیدی؛ اما از بیهوده مردن می‌ترسیدی. و هیچ پاسداری نمی‌تواند از دنیا نگهبانی کند، مگر آنکه روزی بپذیرد که دنیا نیز حق دارد درد بکشد.» سپس پیکرش در روشنایی حل شد و تاریکی، برای نخستین بار، بی‌آنکه کشته شود، از میان رفت. هنگامی که محافظ از ژرفا بیرون آمد، سپیده بر فراز دنیا دمیده بود. اما آن سپیده، چون سپیده‌های پیشین نبود. آسمان شکافته شده بود و از شکاف‌هایش رگه‌هایی از نور سرخ می‌تراوید. کوه‌ها می‌گریستند و رودها، با صدایی که گویی از هزاران سال پیش می‌آمد، به سوی دریا بازمی‌گشتند. درختان، شاخه‌های شکسته‌ی خود را از خاک بیرون می‌کشیدند و پرندگانی که به خاکستر بدل شده بودند، چون دانه‌هایی سوخته در باد می‌چرخیدند. دنیا درد می‌کشید، اما زنده بود. محافظ بر بلندای دژ ایستاد و به دوردست نگریست. شهرهایی را دید که فرو ریخته بودند، دشت‌هایی را که دیگر سبز نبودند و مردمانی را که در میان ویرانه‌ها، دست یکدیگر را می‌گرفتند. کسی تاجی بر سر نداشت، کسی از شاهان یاری نمی‌خواست و در میان آن همه ویرانی، کودکی از زیر آوار بیرون آمد و دستش را به سوی گنجشکی زخمی دراز کرد. محافظ آن دو را نگریست. گنجشک بالی نداشت، و کودک از پیشانی خون می‌چکاند؛ بااین‌همه، کودک پرنده را در میان دو دستش گرفت و زیر لب چیزی گفت که باد با خود برد. محافظ خندید. خنده‌اش کوتاه بود، ناآشنا و تلخ؛ چنان که گویی کسی پس از سال‌ها، در خانه‌ای ویران چراغی افروخته باشد. آنگاه به دست چپش نگریستنشان درخت خاموش شده بود. جای آن، زخمی باریک مانده بود که از میانش قطره‌ای خون بر زمین چکید. محافظ دانست پیمانش پایان یافته است، او دیگر نگهبان بی‌مرگ دنیا نبود. شمشیرش می‌توانست بشکند، تنش می‌توانست پیر شود و روزی استخوان‌هایش زیر خاک آرام گیرند. از آن پس، دنیا دیگر در دست او نبود؛ همان‌گونه که هیچ جانداری در دست دیگری نمی‌ماند. اما درست در همان دم، از دوردست آوایی شنید. نه صدای دنیا بود و نه صدای تاریکی. آوای کودکی بود که در میان ویرانه‌ها، نامی را صدا می‌زد، نامی که محافظ سال‌ها از یاد برده بود، نام خودش. بر جای ایستاد. باد از میان موهای سپیدش گذشت و خاکستر دژ را در هوا پراکند. برای نخستین بار، نامش را نه چون فرمانی که باید از آن پیروی کند، بلکه چون چیزی گمشده که دوباره یافته باشد، بر زبان آورد و دنیا، که سال‌ها در خواب مرگ فرورفته بود، آن نام را شنید.

پاسدار واپسین سپیده: بخش دوم
از میان آن تالار، درختی سر برآورده بود؛ چنان بزرگ که ریشه‌هایش از هر سو در تاریکی گم می‌شدند و تنه‌اش به پهنای کوهی بود. درخت دنیا. همان که آسمان بر شاخه‌هایش آویخته بود و رودها از رگ‌هایش آب می‌نوشیدند. اما درخت، دیگر سبز نبود. پوستش شکافته و ریشه‌هایش سیاه شده بود. از میان شکاف تنه، چیزی می‌تراوید که نه خون بود و نه آب؛ روشناییِ سردی که هر جا می‌ریخت، خاطره‌ها را می‌خشکاند. محافظ نزدیک رفت و دست بر تنه نهاد. ناگهان هزاران سال در برابر چشمانش گشوده شد. نخستین آدمی را دید که در خاک بذر کاشت. کودکی را دید که زیر باران خندید. دلداده‌ای را دید که در واپسین دم، دست محبوبش را رها نکرد. سربازی را دید که پیش از مرگ، نام مادرش را بر زبان آورد. پیرزنی را دید که هر شامگاه چراغی پشت پنجره می‌گذاشت، به امید آنکه فرزند گمشده‌اش راه خانه را بیابد. و در میان همه‌ی آن چهره‌ها، خودش را دید. جوان‌تر، با مویی تیره و چشمانی که هنوز از دیدن شگفتی‌ها سیر نشده بودند. کنار مردی ایستاده بود که دست بر شانه‌اش داشت و می‌خندید. محافظ آن مرد را شناخت. پدرش بود، همان که در نخستین نبرد با تاریکی کشته شده بود؛ همان که پسرش را به دژ سپرده و واپسین سخنش این بود: «اگر روزی دنیا از تو یاری خواست، نخست به یاد آور که خود نیز از آنی. نگهبان چیزی نباش که دیگر دوستش نداری.» محافظ سال‌ها بود آن سخن را از یاد برده بود. اکنون دانست چرا درخت رو به مرگ بود. دنیا تنها از زخم شمشیرها و آتش جنگ‌ها نمی‌مرد؛ از فراموشی نیز می‌مرد. از روزهایی که آدمیان بی‌آنکه آسمان را بنگرند، زیر آن می‌زیستند؛ از دست‌هایی که به جای کاشتن، ویران می‌کردند؛ از دل‌هایی که چنان به رنج خویش خو گرفته بودند که رنج دیگری را دیگر نمی‌شناختند. دنیا از بیرون به مرگ نزدیک نشده بود. از درون، تنها مانده بود. «چگونه نجاتت دهم؟» صدای محافظ در تالار پیچید و به گوشه‌هایی رفت که هیچ پژواکی از آن‌ها بازنگشت. درخت لرزید. برگ‌هایی که سال‌ها پیش خشک شده بودند، یکی‌یکی از شاخه‌ها جدا شدند و چون پرندگانی خسته، در هوا چرخیدند. آوای دنیا برخاست: «ریشه‌ی تاریکی را از میان ببر.» در برابر محافظ، شکافی در تنه‌ی درخت گشوده شد. درون آن، پله‌هایی بود که به ژرفای زمین فرومی‌رفتند؛ ژرفایی که در آن نه روشنایی راه داشت و نه زمان. محافظ شمشیر کشید. «چه چیزی در آن ژرفا خانه دارد؟» دنیا گفت: «آنچه از من رانده شد.» «و آن چیست؟» پاسخی نیامد. محافظ گام در تاریکی نهاد. پله‌ها زیر پایش می‌لرزیدند و دیوارها، چهره‌هایی به خود می‌گرفتند که او سال‌ها پیش به خاک سپرده بود. هر چه پایین‌تر می‌رفت، صداها روشن‌تر می‌شدند. صدای مادرش را شنید که او را به خانه فرامی‌خواند. صدای دوستانش را شنید که در دشت می‌دویدند. صدای مردمی را شنید که در جنگ کشته شده بودند و از او می‌پرسیدند چرا زنده مانده است. او گوش‌هایش را گرفت، اما صداها دیگر از بیرون نمی‌آمدند؛ درون استخوان‌هایش می‌پیچیدند. سرانجام به ژرفایی رسید که در آن، موجودی بر تختی از ریشه‌های مرده نشسته بود. چهره نداشت، اما هزاران چشم بر پیکرش گشوده می‌شدند و بسته می‌شدند. دستانش بلند و باریک بودند و از انگشتانش رشته‌هایی سیاه آویخته بود؛ رشته‌هایی که تا دوردست می‌رفتند و به دل هر زنده‌ای گره می‌خوردند. محافظ شمشیر را بالا برد. «تو ریشه‌ی تاریکی هستی؟» موجود خندید. خنده‌اش چون شکستن استخوان در تالار پیچید. «نه. من آن چیزی هستم که تو از دنیا می‌خواهی پنهان بماند.» «خود را آشکار کن.» «اگر آشکار شوم، دیگر نمی‌توانی مرا بکشی.» محافظ یک گام پیش رفت. «پس چه کسی هستی؟» موجود از تخت برخاست. «من رنج دنیا هستم؛ اندوه هر مادری که فرزندش را از دست داد، آهِ هر گرسنه‌ای که بر در خانه‌ای بسته مرد، خون هر بی‌گناهی که به نام دادگری ریخته شد. من اشک‌هایی هستم که هیچ‌کس ندید، و فریادهایی که هیچ گوشی نشنید. تو مرا به این ژرفا افکندی، زیرا گمان کردی با پنهان کردن رنج، می‌توانی دنیا را از مرگ برهانی.» محافظ خاموش ماند ولی موجود ادامه داد: «تو سال‌ها نگهبان دنیا بوده‌ای، اما هرگز از خود نپرسیده‌ای چه چیزی را نگه می‌داری. می‌خواستی آسمان بی‌ابر بماند، بی‌آنکه بدانی باران از دل ابر زاده می‌شود. می‌خواستی مردمانت هرگز نگریند، بی‌آنکه بدانی اشک، گاه تنها راه بازگشت به زندگی است.» شمشیر در دست محافظ لرزید. «اگر تو رنج دنیایی، چرا آن را نابود می‌کنی؟» «من دنیا را نابود نمی‌کنم. من تنها آنچه را که در دلش مرده و وانمود می‌کند زنده است، به یادش می‌آورم.»

پاسدار واپسین سپیده: بخش اول
می‌گویند دنیا پیش از آنکه آفریده شود، خوابی بود در چشم هیچ؛ نه آسمانی بود که ستاره در آن بمیرد، نه خاکی که دانه در دلش بگرید و نه دریایی که نام خویش را در گوش کرانه‌ها زمزمه کند. تنها خاموشی بود و خاموشی، چنان پهناور که اگر هزار خورشید در دلش فرو می‌مردند، باز هم گوشه‌ای از تاریکی‌اش روشن نمی‌شد. آنگاه از دل آن هیچ، آوایی برخاست؛ نه بانگ بود و نه ناله، چیزی میان این دو، همچون آه مادری که فرزند مرده‌اش را هنوز در آغوش می‌فشارد. از آن آوا، دنیا زاده شد. کوه‌ها استخوان‌هایش شدند، رودها رگ‌هایش، جنگل‌ها گیسوانش و ستارگان، چشم‌هایی که در شب گشوده می‌ماندند تا خواب بد از سرش بپرانند. هر چه در دنیا جان داشت، پاره‌ای از جان او بود؛ و هر چه در آن می‌مرد، زخمی بر تنش می‌گذاشت. اما هیچ‌کس نمی‌دانست که دنیا نیز، همچون هر جانداری، می‌تواند پیر شود. در کرانه‌ی شمالی جهان، آنجا که سپیده از بیم تاریکی دیرتر سر برمی‌آورد، دژی بر فراز کوهی برپا بود. دیوارهایش از سنگ‌هایی ساخته شده بودند که پیش از زاده شدن آدمیان، آذرخش بر آن‌ها بوسه زده بود؛ و دروازه‌هایش چنان بلند بودند که ابرها هنگام گذر، سر به زیر می‌افکندند. در آن دژ، محافظی می‌زیست که نامش را از یاد برده بود. نه آنکه نام نداشته باشد؛ روزگاری نامش را مادرش در گهواره زمزمه کرده بود، روزگاری کسی آن را بر زبان آورده و کسی دیگر با شنیدنش خندیده بود. اما سال‌ها پیش، هنگامی که برای نخستین بار سوگند پاسداری از دنیا را بر زبان رانده بود، نامش از یادش گریخته و در جایی دور، پشت درهای بسته‌ی زمان، گم شده بود. از آن روز، او را تنها محافظ می‌خواندند. پوششی سیاه بر تن داشت و شمشیری از آهن ستاره‌مرده بر کمر. مویش به سپیدی برف نبود، بلکه به رنگ خاکستری خاکستری بود که آتش سال‌ها پیش در آن مرده باشد. بر دست چپش نشانی می‌درخشید؛ نشانی به شکل درختی بی‌برگ که ریشه‌هایش در خاک و شاخه‌هایش در آسمان می‌دویدند. آن نشان، پیمان او با دنیا بود. تا هنگامی که درخت بر دستش می‌درخشید، دنیا زنده می‌ماند؛ و اگر روشنایی آن خاموش می‌شد، آسمان از هم می‌گسست، دریاها راه خویش را گم می‌کردند و مردگان از گورها برمی‌خاستند تا آنچه را روزی از دست داده بودند، از زندگان بازپس گیرند. محافظ این را می‌دانست. آنچه نمی‌دانست، این بود که دنیا سال‌ها بود در سکوت، نام او را صدا می‌زد. نخستین نشانه، مرگ پرندگان بود. نه از آن مرگ‌هایی که جانوران را به خاک می‌سپارند و اندوهشان را به دست باد می‌دهند؛ پرندگان در میانه‌ی پرواز از حرکت بازمی‌ماندند، بال‌هایشان چون برگ‌های خشک فرومی‌ریخت و تنشان پیش از رسیدن به زمین، به خاکستر بدل می‌شد. پس از آن، رودها رو به سرچشمه روان شدند. آب‌ها از دریا گریختند، از دشت گذشتند، بر سینه‌ی کوه‌ها بالا رفتند و به دل سنگ فروخزیدند؛ گویی زمین از نوشیدن خون خویش پشیمان شده باشد. سپس نوبت درختان رسید. ریشه‌هایشان از خاک بیرون آمدند و شاخه‌هایشان در هم پیچیدند. جنگل‌ها شب‌ها می‌گریستند و بامدادان، از برگ‌هایشان خونابه‌ای سیاه بر زمین می‌چکید. مردمان به درگاه‌ها پناه بردند. شاهان تاج از سر برداشتند و کاهنان، کتاب‌های پیشگویی را در آتش انداختند. هر کس نام خدایی را فریاد زد و هر خدا، خاموشی را به جای پاسخ فرستاد. اما محافظ از جای خویش تکان نخورد. او بارها دیده بود که دنیا می‌میرد و دوباره از خاکستر خود برمی‌خیزد. پادشاهی‌ها را دیده بود که چون حبابی بر آب شکافته‌اند، و مردمانی را که نامشان هنوز بر سنگ‌ها نخشکیده، از یاد روزگار رفته‌اند. بااین‌همه، این بار چیزی دیگر بود. نشان درخت بر دستش، هر شب کم‌فروغ‌تر می‌شد. و شب هفتم، هنگامی که واپسین ستاره در آسمان لرزید، محافظ آوایی شنید که سال‌ها از یاد برده بود. آوای دنیا بود: «مرا دریاب.» محافظ از جا برخاست. دست بر شمشیر نهاد و رو به تاریکی گفت: «من از آغاز نگهبان تو بوده‌ام. از چه روی اکنون مرا می‌خوانی؟» دنیا پاسخ داد: «زیرا دیگر نمی‌توانم خود را نگه دارم.» و برای نخستین بار در همه‌ی آن سالیان، محافظ ترسید. نه از مرگ؛ مرگ را همچون همسایه‌ای دیرپا می‌شناخت. از این می‌ترسید که روزی چشم بگشاید و ببیند چیزی برای پاسداری نمانده است. در زیر دژ، راهی بود که هیچ‌کس جز محافظ از آن آگاه نبود. راهی پیچاپیچ که از دل کوه می‌گذشت و سرانجام به درگاهی می‌رسید که نه از سنگ، بلکه از استخوان‌های سپید ساخته شده بود. آن سوی درگاه، ریشه‌ی دنیا می‌تپید. محافظ مشعل برافروخت و به ژرفا رفت. هر چه پایین‌تر می‌رفت، صدای تپش بلندتر می‌شد؛ نخست چون کوبش انگشتی بر دری دور، سپس چون بانگ چکشی بر سندان، و سرانجام چون هزاران قلب که در سینه‌ای یگانه می‌تپیدند. در پایان راه، به تالاری رسید که سقفش دیده نمی‌شد.

#vibe
+3
#vibe

Poison.mp34.09 MB

تا همین الان که نشستم دو تا رو نوشتم انقدر زیاد شد سر جمع شد ۹ تا پیام😭

تا فرصت هست فور کنید، که فرصت سریع تموم میشه

this is what falling in love feels like.mp32.18 MB