ru
Feedback
گرگےدر دادگاه خدا.

گرگےدر دادگاه خدا.

Открыть в Telegram

گرگےکه به خدا ایمان نداشت. @Rozhyaribot

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
306
Подписчики
+1924 часа
+107 дней
+630 дней
Архив постов
چند روزی‌ست قلم را نمی‌توانم بردارم. حرف‌های زیادی برای گفتن هست، اما انگار هیچ‌کدام تن به کلمه شدن نمی‌دهند؛ همه در جایی میان فکر و زبان گیر کرده‌اند، مثل پرندگانی که راه آسمان را می‌دانند اما دیگر توان پرواز ندارند. هر بار می‌خواهم چیزی بنویسم، جمله‌ای در ذهنم شکل می‌گیرد و پیش از آنکه به کاغذ برسد، فرو می‌ریزد. انگار کلمات هم از من خسته شده‌اند؛ یا شاید من آن‌قدر چیزها را در خودم نگه داشته‌ام که دیگر هیچ واژه‌ای برای بیرون کشیدنشان کافی نیست.

sticker.webp0.10 KB

هرچه در من می‌توانست مرا به سوی خدا ببرد، آهسته‌آهسته از جای خودش کندم و پیش پای تو گذاشتم. اول، فقط نگاهت بود. بعد صدایت. بعد آن عادت کوچک دستت هنگام فکر کردن. نمی‌دانم از چه زمانی دیگر تو را دوست نداشتم و شروع کردم به عبادت کردنت؛ شاید همان روزی که خواسته‌هایت برای من از خواسته‌های خودم مهم‌تر شدند و این را نه فداکاری، که فضیلت حساب کردم. برای تو دعا نکردم؛ در برابر تو دعا کردم. چه حماقت باشکوهی! آدم می‌تواند برای سال‌ها خودش را فریب بدهد که عاشق است، حال آنکه فقط بت تازه‌ای برای زانو زدن پیدا کرده است. و من بت‌پرست خوبی بودم چون بت من از سنگ نبود. نفس می‌کشید، می‌خندید، اشتباه می‌کرد و گاهی حتی مرا نمی‌دید. با این حال، من هنوز زانو می‌زدم. شاید اگر روزی تو را از من بگیرند، چیزی که فرو می‌ریزد فقط عشق من نیست، تمام معبدی‌ست که در تاریکی خودم ساخته‌ام و سال‌هاست به جای آنکه از آن بیرون بیایم، هر شب شمعی روشن می‌کنم و به خدای خودساخته‌ام نگاه می‌کنم. و چه مضحک است انسان؛‌ گاهی آن‌قدر محتاج پرستیدن است که اگر خدایی پیدا نکند، از محبوبش خدا می‌سازد و بعد خودش نخستین قربانی ایمانش می‌شود.

sticker.webp0.12 KB

اینجا زندگی‌ام میان امید و ناامیدی در نوسان است. هم‌زمان آرزو دارم بمیرم و آرزو دارم که زندگی کنم. گاهی اوقات به زندگی نظم می‌دهم و گاهی هرج‌و‌مرج است که زندگی‌ام را می‌بلعد.

به قول آقای کافکا، چه کسی می‌فهمد؟ هیچ‌کس! و شاید بهتر هم همین باشد. شاید بهتر است که دیگران ندانند چه بر سرم آمده. در این تنهایی، دیگر نیازی به توضیح دادن نیست.

و چه مضحک است انسان؛‌ گاهی آن‌قدر محتاج پرستیدن است که اگر خدایی پیدا نکند، از محبوبش خدا می‌سازد و بعد خودش نخستین قربانی ایمانش می‌شود.

sticker.webp0.12 KB

به ‌تعداد‌ تموم‌ پلک زدنات‌ دوستت ‌دارم. دوستت دارم به اندازه‌ی هر برگی که از شوق باد می‌لرزد، به وسعت هر موجی که خودش را بی‌پروا به ساحل می‌کوبد، به شمار تمام تپش‌هایی که قلبم بی‌اجازه‌ی من بلندتر می‌زند وقتی نامت را می‌شنود. دوستت دارم به تعداد لحظه‌هایی که خورشید برمی‌خیزد تا جهان را دوباره روشن کند، به تعداد تمام ستاره‌هایی که نیمه‌شب برای دیده‌شدن می‌درخشند، به تعداد تمام رویاهایی که هنوز جرات نکرده‌ام بلند بگویم. دوستت دارم به وسعت چیزهایی که می‌دانم و هزاران هزار چیزی که هنوز نمی‌دانم.

sticker.webp0.11 KB

نارنجی!

photo content
+1

sticker.webp0.09 KB

دلم می‌خواست از خودم چیزی باقی نگذارم؛ نه از سر نابودی، از بس که هر گوشه‌ای از جهان، چیزی از من طلب داشت. تکه‌ای از من باید در اتاقی می‌ماند که سال‌ها پیش صدای خنده‌ام را شنیده بود؛ میان کتاب‌های نیمه‌خوانده و اشیایی که دیگر کسی به یاد نمی‌آورد چرا نگهشان داشته‌ام. تکه‌ای دیگر را می‌خواستم به دست روزها بسپارم؛ برود و میان آدم‌هایی گم شود که هیچ‌وقت نامم را نخواهند دانست، فقط برای اینکه مطمئن شوم چیزی از من، بی‌آنکه مجبور باشد خودم باشد، ادامه پیدا می‌کند. بخشی از من باید در نوشته‌هایم می‌ماند؛ میان کلمه‌هایی که هیچ‌کس نمی‌فهمد چرا این‌قدر سنگین‌اند، در جمله‌هایی که شاید سال‌ها بعد کسی بخواند و بی‌آنکه مرا بشناسد، برای چند ثانیه احساس کند چیزی درونش تکان خورده است. و کاش می‌شد تکه‌ی کوچکی از من را هم جایی گذاشت که دست زمان به آن نرسد؛ نه برای جاودانه شدن، فقط برای اینکه همه‌چیز مجبور نباشد روزی ناپدید شود. اما آدم برای تمام این خواستن‌ها، فقط یک زندگی دارد. یک جفت دست، برای نگه داشتن تمام چیزهایی که می‌ترسد از دست بدهد و یک قلب، برای تمام جاهایی که دلش می‌خواهد در آن‌ها بماند و یک تن، که هرچقدر هم بخواهد، نمی‌تواند هم‌زمان در تمام زندگی‌هایی که آرزو کرده باشد، حضور داشته باشد.

sticker.webp0.09 KB

[پاسخی برای نبات] نبات عزیز، نمی‌دانم با نوشته‌ای که این‌چنین آرام وارد آدم می‌شود و جایی میان فکرهایش می‌نشیند، چه باید کرد. شاید تشکر کردن برایش زیادی کوچک باشد؛ بعضی لطف‌ها را نمی‌شود با تشکر جواب داد، همان‌طور که بعضی زخم‌ها را نمی‌شود با عذرخواهی از تن آدم بیرون کشید. نوشته‌ات را خواندم و به این فکر کردم که شاید عشق واقعاً همان چیزی‌ست که تا وقتی از دور درباره‌اش حرف می‌زنیم، چیزی جز مجموعه‌ای از واژه‌ها نیست؛ اما یک‌بار که به آدم برسد، تمام واژه‌ها را از اعتبار می‌اندازد. از گرگ برای سبزآبی.

Repost from سبزآبی؛
[نامه‌ی پانزدهم] [گرگی که به خدا ایمان نداشت] عشق همان است که پرسش درباره‌ی آن بیهوده‌ست. ندانم است. نمی‌دانم است. حرف زدن هم از آن بیهوده‌ست؛ هرچند که می‌تواند بهترین بیهودگی برای انسان‌هایی که ما هستیم، باشد. تو به من می‌گویی عشق چیست؟ و من چه می‌توانم بگویم؟ وقتت را تلف کنم؟ مانند این است که به من بگویی جنگ چیست و با من از آوار جنگ سخن بگویی، و تا صبح حرف بزنیم؛ و بعد چه می‌شود؟ چه تفاوتی می‌کند؟ هرچه بگویی من هیچ نمی‌فهمم؛ من تا به حال گلوله نخورده‌ام. از نبات 🍬برای گرگ در دادگاه خدا: https://t.me/wolfyoji

sticker.webp0.05 KB

دارچین من، چشم‌هایت قهوه‌ای‌اند اما نه آن قهوه‌ای ساده‌ای که بشود با یک اسم از کنارش گذشت. بیشتر شبیه دو تکه از غروب‌اند که جایی میان خاک و آفتاب جا مانده‌اند؛ رنگی گرم و عمیق مثل لحظه‌ای که آخرین نور روز روی زمین می‌نشیند و جهان برای چند ثانیه نمی‌داند باید به شب تن بدهد یا هنوز کمی روشن بماند. آخر مگر می‌شود از کسی نوشت که حضورش شبیه گرماست، اما هیچ‌وقت نمی‌توان فهمید از کجا می‌آید؟ چگونه می‌توان از همان چشم‌ها حرف زد، وقتی هر بار نگاه کردن به آن‌ها، عسل تیره، خاک باران‌خورده و آخرین تکه‌ی آفتاب را به یاد آدم می‌آورد؟ در نگاهت چیزی هست که نمی‌توانم اسمش را مهربانی بگذارم، چون مهربانی برای آنچه در توست کلمه‌ی کوچکی‌ست انگار آرامشی از جایی دور به چشم‌هایت رسیده و همان‌جا خانه کرده و شاید عجیب‌ترین چیز درباره‌ی تو همین باشد؛ گرمایی که در حضورت پخش می‌شود، شبیه بوی دارچین در هوای یک عصر سرد است؛ نمی‌بینی‌اش، نمی‌دانی از کدام گوشه آمده، اما کم‌کم همه‌چیز رنگ دیگری می‌گیرد و هوا دیگر آن سرمای چند لحظه‌ی قبل را ندارد. شاید برای همین است که صدایت می‌کنم دارچین؛ نه فقط برای گرما، نه برای رنگ، برای چیزی که نمی‌شود با چشم دید و نمی‌شود به کلمه سپرد اما کافی‌ست یک‌بار از کنار آدم بگذرد تا مدت‌ها بعد، هنوز جایی در خاطرش مانده باشد.