ru
Feedback
امیر نوشت :)

امیر نوشت :)

Открыть в Telegram

بندهِ خدا نکند ما خواب کسی باشیم که سال ها پیش در زیر درخت بلوطی به خواب رفته باشد یادداشت هام...

Больше
Иран140 655Категория не указана
271
Подписчики
-124 часа
+17 дней
+530 дней
Архив постов
شیخ از گناهِ ظلم و ستم می‌گفت بیچاره من، که یاد تو افتادم…

جریان دانشجویی را آن‌چنان اخته کرده‌اند که دانشجوی سال چهارم حتی توان شناخت ده جریان سیاسی دنیا را ندارد؛ جریان که سهل است، حتی رجل سیاسی هم نمی‌تواند نام ببرد. بعد به اسم جریان دانشجویی شورای صنفی، کانون و نشریات قارچی، یک مشت مجیزگو را توی پاچهٔ دانشجو می‌کنند. خودتان را سیاه کنید، احمق‌ها. دانشجویی که دغدغه‌اش در چاه مطالبه‌گری صنفی افتاد، خودش را هم بکشد، تهش پوچ است؛ پوچ، پوچ، پوچ. باز دانشجویی که دغدغه خواب و خوراک مشکلات صنفی اش را دارد خوب است حداقل همان دغدغه پوچ را هم دارد، بقیه که گوسفندوار زندگی میکنیم.

در آفرینش آدم مگر چه دید خدا؟ که قبل خلقت او دوزخ آفرید خدا فرشتگان به تعجب نگاه می‌کردند دمی که روح بر این خاک می‌دمید خدا مگر چه بود سرانجام آفرینش من که در برابر من آه می‌کشید خدا در آن زمان که مرا ناامید کرد از خلق مرا ز خویش نمی‌خواست ناامید خدا ز تازیانۀ غم در سیاهچال وجود زدیم در دل خود نعره و شنید خدا جمال چهرۀ بخشش کجا تجلی داشت اگر به داد دل ما نمی‌رسید خدا گرفت جان و به دیدار خویش ما را برد خودش امانت خود را ز ما خرید خدا #فاضل_نظری

چی بگم ... خاک برسر آموزش و پرورش این چه وضع امتحانه آخه.... من امسال آبیاری گیاهی دریایی را هم نمیارم لعنتی ها میدونن ما شب شبا صدا تیر و موشک نمیزاره تمرکز داشته باشیم اون وقت سوالات را هم آنقدر چرت می‌ده‌... از همه بدتر رئیس حوزه امتحان هست امروز صبح یک‌کاری کرد سکته کردم نفر جلویی منو بخاطر دیر آمدنش چنان برگه اش پاره و پوره کرد بعدم انداخت بیرون دلم‌می‌خواست بلند شم تا میخوره بزنمش یارو میگفت مامانم بیمارستان بوده تا تاکسی گرفتم رسیدم دیر شده بی‌شعور میگفت مادرت بره بمیره به من چه باید زودتر می آمدی... خلاصه داداش خوشبحالت دانشجویی ما خواستیم دانشجو شیم خیرسرمون جنگ شد کنکور کش آمد‌ ‌ ‌‌‌ ‌ #برنامه‌ناشناس‌پلاس‌ ‌ ‌‌‌ ‌

Repost from N/a
القصه؛ با خدا می‌گویم آنچه بر سرم آورد عشق جان‌نصف‌ونیمه‌ای‌بودودوبارازمن‌گرفت♡

Repost from N/a
استاد گفته‌است برای یک غریبه که نمی‌داند عشق چیست؛عشق را تعریف کنید. من اما تمرین را نادیده گرفته‌ام. حقیقتش را بخواهید می‌ترسم که آنچه‌از عشق می‌دانم را کلمه کنم. چرا؟... چون عمیقا معتقدم تبدیل چیزها به کلمه یعنی جان بخشیدن به آنها. من نمیخواهم آنچه از عشق میدانم را جان ببخشم. چرا که زنده می‌شود؛جلویم قد می‌کشد و آنجاست که باید باورش کنم... من هنوز در مرحله‌ی انکارم دوست من!

یه آدمایی دارن پیام میدن من توی خواب هم نمی‌دیدم دیلی منو بخونن ☠

سلام کسی هست بتونه از روی شماره کارت و اسم فرد شماره تلفن اش رو بهم بده😭 تمام مدارک مو توی تاکسی جا گذاشتم

Elyanna_–_Naseeni_El_Donya_Live_from_The_Opera_House,_Toronto.mp31.60 MB

photo content

خدایا شکرت

بوسهٔ خدایان! دیشب کمی دلم گرفته بود. راهیِ حرم شدم؛ شاید آقا نگاهی به این دل گِل‌نشسته کند. حرم خلوت بود، خلوت‌تر از همیشه. سنگینی عجیبی روی سینه‌ام حس می‌کردم. چند بچه بسیجی مشغول چیدن دکور فاطمیه در رواق امام خمینی بودند و چند نفری هم این‌سو و آن‌سو مشغول نماز و دعا. با دیدن کتیبهٔ مشکی حضرت فاطمه(س)، بی‌اختیار اشکم سرازیر شد. به کتیبه خیره ماندم و روضه‌هایی که در ذهنم پلی می‌شد، اشکم را تندتر می‌ریخت. کمی که آرام‌تر شدم، فهمیدم چقدر خسته‌ام. کنار ستون‌ ولو شدم... چند دقیقه بعد راهی بیرون حرم شدم انگار دلم می‌خواست همهٔ خیابان‌های شهر را از غم گَز کنم. سرم پایین بود و راه می‌رفتم. خیابان‌های اطراف حرم خلوت و کمی تاریک بود و هر از چندگاه صدای عبور ماشینی سکوت خیابان را می‌شکست. تا نزدیکی‌های ارگ پیاده رفتم؛ آن‌جا کمی شلوغ‌تر بود. صدای زندگی همچنان می‌پیچید. نور زرد گاریِ فلافل‌فروشی و سرخیِ ذغالِ بلال‌فروش، برای اهل معنا بدجوری دلبری می‌کرد. گوشه‌ای نشستم و با دلم کلنجار می‌رفتم. روبه‌رویم، زنی دست‌فروش باقلا و نخود می‌فروخت. بافتنی آستین‌بلندش آستین انداخته بود و از سرما کمی کِز کرده و جمع شده بود. هر از چند دقیقه دستانش را به هم می‌مالید تا گرم شود. صورتش درهم بود و چشمان رنگ‌روشنش در میان چهرهٔ آفتاب‌خورده و شکسته‌اش بیشتر به چشم می‌آمد. به زنان روستایی می‌مانست که برای کار به شهر آمده‌اند؛ خسته، کمی غم‌زده و زیر لب غرغرکنان. دختری از کنار بساطش گذشت. زن رو به دختر گفت: «دیدی آن پسر فلان‌فلان‌شده، دختر غریب را چطور می‌خواست فریب دهد؟» و دوباره زیر لب غر زد. دختر مکثی کرد و گفت: «چقدر چشمانتان زیباست، خانم.» همین یک جمله کافی بود؛ زن دست‌فروش یک‌باره عوض شد. از ته دل خندید؛ خنده‌ای که صورتش را روشن کرد و انگار خستگی را از تنش شست. نگاهم بعد از زن، به دختر افتاد؛ چشمانی داشت که انگار خدایان آن‌ها را بوسیده بودند. سرم را پایین انداختم، اما یقین داشتم اگر یکی از اطرافیانم چنان صورتی داشت، خدا را بنده نبود! و صورتی که از روشنی می‌درخشید. لبخند او، از آن فاصله، دل من را هم باز کرد. خوش به حال زن دست‌فروش. هنوز نمی‌دانم آنچه دیدم رویا بود یا واقعیت. هنوز گیج آن لحظه‌ام؛ گیجِ بوسهٔ خدایان.

Habib - Shahlaye Man.mp37.50 MB

Habib - Marde Tanhaye Shab (320).mp38.33 MB

photo content

یک نکته بی‌ربط: صادق زیباکلام گفت به قالیباف رأی دادم.

Repost from علویات
امیرالمومنینﷺ در صفین فریاد میزد: که این همه جنگیدید، این همه خون ریختید و این همه کشته دادید؛ اگر فقط یک ساعت دیگر بجنگید و مقاومت کنید، ریشه کفر و معاویه را با یکدیگر می‌کَنیم؛ قاری‌های بین المللی گفتند: نه، باید مذاکره کنیم، ما کتابمان یکیست! روسای قبایل گفتند: شامی ها برادر ما هستند و باید مذاکره کنیم. امیرالمومنینﷺ با مذاکره مخالفت کرد، شمشیر زیر گلویش گذاشتند، و به اجبار قبول کرد! در قضیه عاشورا، به سیدالشهداﷺ می‌گفتند: آقا بهتر نیست این کار را بکنیم؟! آقا بهتر نیست از این راه برویم؟! شما اصلا چه عددی هستید که به امام تذکر می‌دهید، و روی حرف امام حرف میزنید؟! وقتی مقتدای تو، رهبر تو، و نائب امام زمان تو میگوید: من علی‌الاصول، نظرم مذاکره نیست؛ آقای آخوند و روحانی به ظاهر متدین، برای تایید مذاکره، روی منبر ظلم ستیزِ اسلام، اراجیف نباف! آقای مداح معروف و غیر معروف در مجلس ظلم ستیزِ سیدالشهداﷺ چرند تعامل و سازش با ظلم نباف؛ آقایان مسئول دوهزاری، و فاقد مقبولیت و مشروعیت، هذیان از برادریِ دشمن اسلام نگو. مثل روز روشن است که مذاکره و تعامل با یهودی جهان خوار و ترامپ پدوفیلی ملعون اشتباه نیست، خریت است! به اسم اسلام، رشته‌ی تلاش ها و خون دل خوردن‌های پیغمبر اکرم و دوازده امام بعد از او را پنبه نکنید! ظلم ستیزی سیدالشهداﷺ را به احساسات و گریه محدود نکنید! ما در یکی از زمان ها و نقاط عطفِ اسلام و کشور قرار داریم. والله، که صفین هنوز تمام نشده است عاشورا تمام نشده و ما هم از کوفی‌ها بهتر نیستیم! و تاریخ دقیق و بدون خش تکرار خواهد شد... @alaviaat

شعری به قلبم چسبیده است که برای نوشتن‌ش باید قلبم را دربیاورم . گاهی بعضی شعرها آن‌قدر به دل نزدیک‌اند که نوشتنشان، شبیه دوباره درد کشیدن است اگر شعر به قیمت قلب تمام شود حتما ارزشِ خواندن دارد‌ ‌ ‌‌‌ ‌ #برنامه‌ناشناس‌پلاس‌ ‌ ‌‌‌ ‌

Repost from N/a
شعری به قلبم چسبیده است که برای نوشتن‌ش باید قلبم را دربیاورم .

#موقت فاطمی صدر ۸۰ درصد مواقع چیزشعر محض میگه