امیر نوشت :)
Открыть в Telegram
بندهِ خدا نکند ما خواب کسی باشیم که سال ها پیش در زیر درخت بلوطی به خواب رفته باشد یادداشت هام...
БольшеИран147 627Категория не указана
257
Подписчики
+124 часа
+197 дней
+3730 день
Архив постов
257
Repost from سینوزیت | یا لثارات الخامنهای
نمیدونم اسم کاری که مجری مراسم اینجا با قلب مردم کرد رو چی بذارم.
257
Repost from |+مُبْهَمْ–| 2
اگر تکرار این سخن که خونخواهی رهبر شهید آزادی قدسه، باعث بشه حس خشم در مردم بخوابه نسبت به قاتلین رهبر و بگن خب دیگه بمونیم تا قدس آزاد بشه؛
این سخن اشتباه اندر اشتباه اندر اشتباهه.
قضیه رهبر شهید با همه چیز و همه کس فرق داره
و اصلا قابل کوتاه اومدن نیست...
257
+3
برای نماز صبح مجبور شدیم چند کیلومتری وارد یکی از روستاهای بین راه شویم...
هوا تاریک بود و اول ترس برمان داشت خفتگیر شویم،
مخصوصاً که اول روستا یک گورستان تنگ و تاریک قدیمی بود...
کمی که به گورستان نزدیک شدیم یک مرقد سبزرنگ متعلق به دو شهید روستا وسط گورستان چشم نوازی میکرد.
بالاخره به مسجد که رسیدیم،
فکر کردیم مسجد بسته است،
خانههای قدیمی و بعضاً مخروبه نبود وسیله نقلیه وَهمانگیز بود...
پیاده شدیم گشتی اطراف مسجد زدیم در مسجد را فشار دادیم ناگهانی در باز شد
خادم میانسالی با پیراهن مشکی و موی جوگندمی جلویمان ظاهر شد، با گوشادهرویی خوشآمد گفت،
دیدن همین اندک نمازگزار هم دلش را شاد کرده بود.
بعد از نماز چند دقیقهای با خادم همکلام شدیم،
سفره دلش را باز کرد که تمام جوانها از روستا برای کار و پیشرفت از روستا به یزد و مِیبُد رفته اند...
کل روستا ۳۰ خانوار مانده است و همانها هم پابهسن گذاشتهاند و رمقی برای ساخت خانه جدید ندارند
روستا آب ندارد و کل آب روستا همین یک استخر کنار مسجد است...
روی پنجره مسجد با خط خوش نوشته بود
خوشا به حال شما ساکنین روستای صفاک که پذیرای زوار امام رضا«ع» هستید...
257
Repost from زخم کاری.
«مُصَابُكَ فِي الشَّهَادَةِ يُذَكِّرُنِي بِمُصَابِ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيٍّ.»
257
۶ ساعتی از آغاز سفر میگذرد همچنان راه طولانی تا مشهد مانده، چرخ عقب کمی صدا میداد
پیاده شدیم ماشین را برانداز کنیم مبادا مشکل جدی باشد...
نکته بامزه ماجرا ماشین سنگینی بود که کنارش ایستادیم
متأسفانه خلوت راننده سیبیل کلفت تریلی را خراب کردیم...
باورم نمیشد راننده همزمان با استعمال سیخ و سنگ داشت باب اسفنجی نگاه میکرد
البته ما فقط صدا را شنیدیم🤦♂
257
بارها در این مسجد بینراهیِ شیراز ـ مشهد نماز خوانده بودم، اما هیچگاه آن را اینگونه شلوغ ندیده بودم.
آنها که مرا از نزدیک میشناسند، این را بارها از زبانم شنیدهاند که مدام گله میکنم: مسجدها خلوت شدهاند؛ بچههای ما هیئتی شدهاند و دودستی مسجد را به پیرمردها و صندلینشینانِ دهه پنجاه سپردهاند...
با این حال، بعد از شهادت و پس از جوشش خونخواهیِ امام شهیدان، دوباره این جسارت در میان مذهبیها ایجاد شد که به این خودباوری برسند که اقلیت جامعه نیستند، بلکه اکثریت آناند؛ اگر شعائر دینیای را که بر گردنشان است بهجا آورند و بهجای گوشهنشینی در کنج خلوت خود و نق زدنهای همیشگی به زمین و زمان، کمی حضور و بروز خود را در جامعه پررنگتر کنند.
257
روز تشییع تو ای کاش! مرا دفن کنند
و بمیرم که مرا جای شما دفن کنند
سالها خون جگر خوردی و حرفی نزدی
این همه خونِ جگر را به کجا دفن کنند؟!
بسِپارید به مردم، که علی، معجزه بود
تا بدانند قرار است چهها دفن کنند
کاش میشد همهی پیکرِمان خاک شود
که تو را در وسط سینهی ما دفن کنند
آه! تابوت تو بر دوش ملائک، جاریست
حقت این است که در عرش خدا دفن کنند
کاش میشد که بمیرم که بمیرم آقا
و نبینم، و نبینم که تو را دفن کنند
257
و اینگونه آغاز شد!
هنوز هم نمیدانم، نمیدانم چگونه بساط این سفر جور شد، حتی دیشب هم معلوم نبود استاد اجازه دهد و کلاس سهشنبه را تعطیل کند
دوسالی از آخرین باری که مشهد رفتم میگذرد.
این دوسال واقعاً سخت گذشت این اواخر دلم گرفته بود از جور نشدن هیچ جوره سفر به مشهد،
گاه بیگاه میزدم زیر گریه از گناهان کرده و نکردهام که امام دیگر مرا برای پابوسی نمیطلبد...
نمیدانید چه شوق بغضآلودی دارم برای دیدن گنبد طلایی امام رضا، دوشنبه که برسم شک نکنید کف رواق دارالحجه میخوابم...
مادر خاطره پدربزرگ از تشییع قیامت وار امام میگوید و پدر از جفت و جور شدن سخت سفر،
آری و اینگونه آغاز شد
تمنا برای رسیدن به خیل خواهان سیدعلی
257
باد با روسریات شیطنتی کرد که حال
از خم زلف تو یک شهر پریشان شده است...
#سید_امیرمحمد_هاتفی
257
دنیا چه بیهوده بود و واژه چنان الکن
وقتی نتوانستم روبه رویت بایستم
فریاد بزنم دوستَت دارم...
آسدعلی آقا جانم
آقای شهیدم
257
تنها کسی که در ادبیات دیپلماتیک تهدید به مقابله به مثل میکرد
تهدید به اتمی شدن ایران میکرد
و تهدید معتبر هم میکرد، حرف صدمن یه غاز تحویل نمیداد شهید علی لاریجانی بود
خطای محاسباتی از شهادت ایشان شروع شد...
257
Repost from |أمـیـــر بیحاشـــیه|
نبودنت آسان نبود از همان دهمِ اسفند
من با چشم خویشتن دیدم که جانم میرود
257
امشب با حاجآقا داوری صحبت میکردیم
پرسیدم یعنی ممکن نیست آقا مجتبی را برای نماز روز پنجشنبه مشهد ببینیم؟
حاجی جواب داد خیلی بعید است دشمن حاضر است هر بیآبرویی هر هزینهای به جان بخرد اما آقامجتبی را ترور کند، کشتن صدهزار دویست هزار انسان ذرهای برایش ارزشی ندارد!
یعنی فکر کنید دشمن از همین الان موشک و جنگندهاش را آماده گذاشته در لحظه رهبر ما را ترور کند...
یادم افتاد قدیمتر ها میگفتند بالای کعبه تکتیرانداز گذاشتهاند در لحظه امام زمان را در لحظهای که به کعبه تکیه میزند به شهادت برساند!
فکر میکردیم خرافه است
مسخره میکردیم
الان آن لحظات را زندگی میکنیم...
دردناکتر اینجاست نایب امامزمان در غیبت صغری است
و عدهای دنبال کفشلیسی ونس و قاتلین امام شهید
