امیر نوشت :)
Открыть в Telegram
بندهِ خدا نکند ما خواب کسی باشیم که سال ها پیش در زیر درخت بلوطی به خواب رفته باشد یادداشت هام...
БольшеИран146 213Категория не указана
261
Подписчики
+124 часа
+117 дней
+4130 день
Архив постов
261
Repost from آدم
نه ظریف نه روحانی نه خاتمی نه پزشکیان و نه عراقچی؛
هیچکدوم هرگز نمیتونستن مذاکره مستقیم یا غیرمستقیم با آمریکا رو بعد جنگ عادیسازی کنن!
+ اونم فقط یک ماه بعد از ترور رهبرمون
+ اونم در حالی که حرف ولی فقیه جامعه رو برعکس جلوه دادن
+ اونم در حالی که خطوط قرمز رهبری رو رد کردن
+ اونم در حالی که دست انتقام نیروهای مسلح رو بخاطر وعده ترامپ بستن
+ اونم در حالی که با قراردادی بدتر از برجام امتیاز نقد دادن و وعده نسیه گرفتن!
+ اونم در حالی که حضرت آقا گفتن نظر من این نیست و خیر دنیوی و اخروی برای شما نداره
اگه ظریف و روحانی و پزشکیان حتی قصد این کارها رو میکردن، مداحها و منبریها بلایی سرشون میآوردن که عبرت تاریخ بشن!
پس کسی رو انتخاب کردن که ۲۰ساله به اسم انقلابیگری و ولایتمداری، در خدمت جریان لیبراله و خواص و تریبوندارها ازش قهرمان میسازن!
@AliEbnehava
261
صبح امتحان!
صبح امروز یکی از سختترین صبحهای یک ماه اخیر بود. شب قبلش را طبق معمول با بیخوابی گذرانده بودم و برای پاس شدن در امتحان به حداکثر نمره نیاز داشتم...
اینکه تنم را چگونه به سر جلسه امتحان رساندم، خودش معجزه بود.
کابین مترو نسبتاً شلوغ بود؛ یک کارگر با ناخنهای سفیدِ گچکاری و دستان پینهبسته که روی پا نیمچرت میزد، دانشآموزانی شَر و شور که استرس امتحان از لباس فرم وصلهپینهشان سرازیر میشد، تا منِ رنجی از بیخوابی...
و چند دختر سانتیمانتال که از توصیفشان معذورم.
توی متروی شیراز، اولین بار بود که گدا میدیدم. پیرزنی بود بدون ابرو و مژه، با پوستِ سرخ و سفید که از آفتاب، سرِ گونههایش سرخ شده بود. در کابین راه میرفت و طلب کمک میکرد:
«زنی هستم مبتلا به سرطان، لطفاً برای تهیه دارو کمکم کنید.»
او هم تنش را به سختی روی زمین میکشید و به لطف آویزان شدن از میلهها سرپا ایستاده بود...
نمیدانم، ولی خجالت خاصی بر همه غالب شده بود و هیچکس اعتنایی به پیرزن نمیکرد.
لحظهای به ذهنم گذشت که چگونه انسان میتواند سرطانی باشد و برای زنده ماندن در این زندگی کذایی، التماس هزینه دارو از خلق بیرحم کند.
تا این فکر به ذهنم رسید، چنان شرمی سراپای وجودم را گرفت که پشت سر هم فقط استغفار از ذهنم میگذشت. اگر چارهای داشتم، خودم را برای طلب بخشش از خدا وسط مترو میزدم...
چند قدمی که جلوتر رفت، یک لحظه کارگر گچکار از خواب پرید. پشت سر هم جیبهایش را میگشت. بالاخره پنج هزار تومان ته جیب شلوار ششجیبِ کارگریاش پیدا کرد و به پیرزن رساند...
نمیدانم، ولی بعد از کمک، چشمان کارگر برق دیگری داشت...
261
چمدان بسته ام از هرچه منم دل بکنم
پیرو عقل شوم قید دلم را بزنم
چمدان بسته ام..اما چه کنم دشوارست
فکر دل کندن از آغوش تو یعنی وطنم
شرح دلتنگی من بی تو فقط یک جمله ست:
"تا جنون فاصله ای نیست ازینجا که منم"
#مرتضى_خدمتى
261
Repost from N/a
رفتم از شهر تو هرگز نگرانم نشدی
سوختم در غم و پیگیرِ جهانم نشدی...
من به پایت همهی زندگی ام رفت به باد
بعد مرگم تو ولی فاتحه خوانم نشدی...
قلب دیوانهی من بند به چشمان تو بود
پلک بر هم نگشودی ضربانم نشدی...
من به پاییز تو دل بستم و پژمرده شدم
حیف یک بار تو درگیرِ خزانم نشدی...
سیلِ غم بر دل من بود و تو با قایق خود
بی تفاوت بگذشتی و امانم نشدی...
فرق ها بین تو با من ز همان آغاز بود
من دلم تنگ و تو اصلا به گمانم نشدی...
ای که رفتی و مرا خون به جگر کرده غمت
باز با این همه هم سیر ز جانم نشدی؟
• حسین وصال پور
261
Repost from N/a
نامه هایم چشمهایت را اذیت می کند
درد دل کردن برای تو حضوری بهتر است؛
چای دم کن..
261
شورای صنفی!
امروز انتخابات شورای صنفی است. چندی از رفقا پیام دادهاند یا پیغام و پسغام فرستادهاند برای گرفتن رأی.
این یادداشت را به صرف شناخت جریانشناسی شورای صنفی و کانونها مینویسم و قصد افترا یا برچسبزنی ندارم؛ به این امید که بتوانید با دید بازتری به جریان دانشجویی نگاه کنید.
شورای صنفی در دهه هشتاد به شکل فعلی تأسیس شد و آییننامه مدون آن در سال ۸۶ تنظیم شد.
دلیل اصلیاش هم واضح بود.
ماجرای کوی دانشگاه در سال ۷۸ که از گور روزنامهها و نشریات چپی وابسته به سروش و حجاریان بلند شد، پیروزی خاتمی در سال ۱۳۸۰ با شعار توسعه سیاسی و نوگرایی، و شکست هاشمی در انتخابات ۱۳۸۴ از احمدینژاد و همهگیری شعار عدالت توسط دانشجوها که احمدینژاد را در برابر شخصیتی کلهگنده و سیاسی مثل هاشمی به رئیسجمهور تبدیل کرد؛ همه محصول همین جریانها و دعواهای سیاسی دانشجویی بود.
دانشگاه باید از حالت سیاسی خارج میشد تا توانایی چنین عرضاندامی در عرصه سیاسی کشور را نداشته باشد.
دعواهای انجمن اسلامی و جدا شدن طیف شیراز از طیف تحکیم نیز در همین فضا رخ داد. در بازه دهه ۸۰ تا اوایل دهه ۹۰، تحکیم قویترین تشکل سیاسی دانشجویی بود.
بعدها با چندپاره شدن انجمن اسلامی و پناه بردن دانشجوهای چپی به شورای صنفی، اساساً دانشگاه سیاسیزدایی شد.
ایدهپرداز این ماجرا هم مصطفی معین، وزیر وقت علوم دولت خاتمی بود و در ادامه، در دولت احمدینژاد نیز با دخالت چند نهاد امنیتی ، با تولید کانونهای فرهنگی و مذهبی به جای تشکلهای سیاسی، دانشگاه از تبوتاب سیاسی افتاد.
هدف، سیاسیزدایی و سطحی کردن دانشجو و مشغول کردن او به دغدغههای خرد و کوچک اطرافش بود تا دیگر نتواند در عرصه کشور جدی ظاهر شود.
احمدینژاد ایدهاش این بود دانشگاه از شهر خارج شود و اساسا پردیس دانشگاه علوم پزشکی بر همین مبنا در سند چشم انداز ۲۰ ساله احمدینژاد در صدرا و خارج شیراز جاگذاری شد...
انگار این تصمیم، تصمیم مشترک هر دو طرف ماجرا، هم اصولگرا و هم اصلاحطلب، بود که چنین وضعیتی رقم بخورد.
من کلا یک نفر را برای کاندید شورای صنفی شده آن هم دوسال پیش به شورا فرستادم و از آن نیز پشیمانم به نظرم اگر دست او را در معاونت مطالبهگری بسیج دانشجویی یا یک تشکل دیگر بند میکردم هم رشد بهتری داشت هم بعد از کار در شورا این چنین آشفته و گیج از انجام این همهکار بدون هدف و پشتوانه نبود...
261
Repost from N/a
آخر این چه کاری بود؟ در دو روزهی سازش!
ریختی به هم سیّد! کاسه کوزهی سازش...
ریختی به هم سیّد! بازی بزرگان را
نیستی بلد چیزی از دودوزهی سازش!
آب شد به دلها قند، انتظارها تا چند؟
صف کشیدهی عقدند، با عجوزهی سازش!
خوابشان نیاشوبی! وعدهها به این خوبی...
عبرت طلاکوبی، بابِ موزهی سازش!
گفتی آنچه را باید...تا جهان نیاساید
تا نپیچد این سوها، باز زوزهی سازش...
✍🏻 محمدمهدی سیار
261
ولی ادامه دادن بحث و حمله به یامینپور، مهدی رسولی، مطیعی و حاج محمود ... اخلاقی نیست
نمیدونم اصلا دیگه دلم راضی نمیشه علیهشون قلم بزنم
با اینکه نگاه همین بزرگواران مذاکرات رو تایید میکرد و مردم رو با چوب همهچیز هماهنگه میزدن...
261
*شیراز* را همیشه بگردیم
در کنج حجرههای قدیمی
در دنج هر رباط
پستوی خانهها
در گوشههای مسجد،
میخانه، خانقاه
ویرانهای -هنوز اگر هست-
از دیر یا خرابات
یا در رواق مدرسهها-هر جا-
شیراز را همیشه بگردیم
با سالخوردگان بنشینیم
لای کتابهای کهن را
ده، صد، هزار بار ببینیم...
شاید درین میان،
خورشید یک غزل،
-با خط نغز حافظ
تابید ناگهان!
این آفتاب گمشدنی نیست
بیگمان
شیراز را همیشه بگردیم...
فریدون مشیری
#برنامهناشناسپلاس
261
و تو هم روزی پیر خواهی شد،
اما من پیر تر از این نمیشوم..
در لحظه ای از عمرم متوقف شده ام
منتظرم بیایی و از برابر من بگذری
زیبا.. پیر شده.. آراسته به نوری،
که از تاریکی من دریغ کرده ای..🌱
-شمسلنگرودی
#برنامهناشناسپلاس
261
https://t.me/amirhussein_fardinpour/2746
با تاخیر فراوان:
ای بوسه ی تو باطلِ سِحرِ حیای من
وِی دکمه دکمه منتظرِ دست های من
شرمنده ام اگر نفست تنگ می شود
از بوسه های پشتِ همِ بی هوای من!
حسین جنتی
#برنامهناشناسپلاس
261
دوستت دارم ولی تقدیر چیز دیگری است
خواب می بینم تو را،تعبیر چیز دیگری است
.
در خیابان بار ها می بینمت، از راه دور
پیشتر می آیم و تصویر چیز دیگری است
.
کوه بودم، دوریت کاه از وجودم ساخته
در قفس افتادن یک شیر چیز دیگری است
.
عاشقی طعم خوشی دارد ولی دور از فراق
با جدایی بی گمان تاثیر چیز دیگری است
.
حرف بسیار است اما فرق دارد شعر من
شرح حال یک جوان پیر چیز دیگری است
فرزاد نظافتی
#برنامهناشناسپلاس
