Polaris
Закрытый канал
𝟭𝟰𝟬𝟯•𝟰•𝟮𝟵 قصهیِمنوغمتوقصهگلتگرگه
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
6 020
Подписчики
-1424 часа
-1207 дней
-61130 дней
Архив постов
6 020
+1
من قبل از تو هم نفس میکشیدم.
اما نمیدانستم چرا.
روزها میآمدند و میرفتند.
مثل مسافرهایی که هیچوقت نمیمانند.
تا اینکه تو آمدی.
و ماندی.
نه در زندگیام.
در وجودم.
خورشید هر صبح طلوع میکند.
اما من فقط از روزی که تو آمدی، صبح را دیدم.
نور را فهمیدم.
روشنایی را باور کردم.
تو نیامدی تا مهمان باشی.
آمدی تا خانه باشی.
تا ریشه باشی.
تا همان چیزی باشی که بدون آن، درخت من معنا ندارد.
بعضیها میآیند و میروند.
بعضیها میآیند و زخم میشوند.
اما تو آمدی و شدی همان چیزی که من بودم و نمیدانستم.
بهار یعنی بازگشت.
نه بازگشت فصل.
بازگشت به خودت.
6 020
کی فهمیدی بزرگ شدی؟ روزی که با چشمهایی که از گریه تار میدید به انجام دادن کارهام ادامه دادم.
