ru
Feedback
سایه‌‌ای رَوشن

سایه‌‌ای رَوشن

Открыть в Telegram

به سراغ من اگر می‌آیید نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من. سهراب سپهری

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
263
Подписчики
-224 часа
+97 дней
+3430 день
Архив постов
؛
؛

از هرسو که نگاه کردم، نتوانستم غمگینی این بهار را نبینم.

؛
+1
؛

آسمان به طور وحشتناکی زیبا است.

آیا بدتر از این هم ممکن هست؟ به نظر می‌رسد که هست! وای به روزهای دیگر. شاهرخ مسکوب

کاش انسان یک انتخاب دومی هم داشت. مثلاً می‌توانست وقتی از تن و جسم خودش خسته شد، به جسمی دیگر برود یا از مکانی که در آن است، به مکانی دیگری. کاش انسان می‌توانست برای چند ساعت موجودی غیر از انسان باشد. چقدر دلم می‌خواست محکوم نباشم که این روزها را تاب بیاورم و نتوانم سراغ انتخاب دیگری از خودم بروم. اما حیف که چنین چیزی ممکن نیست. حیف که این روزهای خاکستری را باید همین‌طور، خاکستری و سنگین دوام بیاورم.

من اگر درخت شوم، ناامیدی ریشه‌ام است.

وقتی در مسیر بازگشت از داکتر بودم ظهر بود. جاده بهاری و قشنگ آسمان آبی هم زیبا و توصیف‌نشدنی. همه چیز به طور افسانه‌ای زیبا بود. در پایان یک درخت پر از برگ، گربه‌ای را دیدم. که خواب بود به سویش رفتم. گربه بزرگ بود و سرش روی سبزه‌ها. اگر این تصویر نقاشی می‌شد، زیبا و دل‌انگیز بود. هوای ظهر ملایم، در سایه درخت بزرگ، گربه‌ای خوابیده؛ وقتی خم شدم تا دستی بر سرش بکشم. فهمیدم که او خیلی وقت است که مرده، تحمل این صحنه را نداشتم خواهرم را صدا کردم. تصویرم خراب شد او هم ناراحت شد. گربه‌ای بزرگی بود، چند ساله نمی‌دانم چقدر درمانده بوده که سر در میان سبزه‌ها مرده بود. شام که خودم دچار چنین حالتی شدم، از مرگ ترسیدم. دست و پاهایم کرخت بود. چند شب است دچار چنین حال می‌شوم. امشب اما نفس کشیدنم سخت بود و خودم را بسیار به مرگ نزدیک حس می‌کردم. اشتباه‌هایم مقابل چشم‌هایم مانند خشمگین شدن دریا سرازیر می‌شد. حالا که کمی بهتر هستم و با چند لایه ضعیف و ترسوی ذات خود آشنا شدم، نمی‌دانم چه بگویم. در اینترنت جستجو می‌کنم، دلیل خوب نبودنم استرس و اضطراب شدید است. یاد آخرین توصیه داکتر می‌افتم که گفت: نباید تشویش بکنم. خسته‌ام، واقعاً از مریض بودن و از روحیه شکننده و ضعیف خود خسته‌ام. و به آن گربه فکر می‌کنم که آیا کسی پیدا شد که اورا از آنجا ببرد و خاک کند. امیدورم حالا گربه‌ی پیر راحت شده باشد و مرگ به سراغ او مهربان آمده باشد. امیدوارم بتوانم خوب شوم و امیدوارم که این روزهای مرا هیچ زمانی تجربه نکنید.

Repost from N/a
گم شدن، گم شدن در یک خیابان، در یک شهر، در یک تصمیم، در یک عشق، در خود و در همه‌چیز...

file_34443.32 MB

Repost from سیمرغ
آن وقت‌ها که کودک بودم و مادرکلانم صحت‌مند، همیشه یک شب پیش از عید یا سال‌نو در یک کاسه خینه حل می‌کرد و دست‌های همه را خینه می‌گرفت؛ چون باور داشتند خینه در روزهای خوشی شگون خوب دارد. یادم است برای آن‌که وقتی خواب‌مان برد جای را کثیف نکنیم، با تکه‌های مخصوص دست‌هایمان را می‌بست. حتا مال من خاص و خال‌خالی بود. اما حالا یادم نمی‌آید آخرین بار چه وقت خینه گرفته بودم. دیروز دختر همسایه‌مان گفت: «بیا دست‌هایت را گل بیندازم، باید نیم ساعت صبر کنی تا خلاص شود و نیم ساعت دیگر تا خشک شود.» دیدم حوصله‌اش را ندارم و منصرف شدم. همان لحظه به فکر مادرکلانم افتادم؛ چقدر حوصله داشتند. اصلأ آن وقت‌ها همه برای عید و برای همدیگر حوصله داشتند. مادرم چندین نوع شیرینی، کلچه، غجور، متایی و گوش‌فیل می‌پخت. امسال قبل از عید به مادرم گفتم: «کلچه نپزیم.» طوری نگاهم کرد که انگار حرف عجیبی زده باشم. گفت: «عید بدون کلچه نمی‌شود.» بعد فهمیدم نباید دیگر چنین چیزی بگویم. امسال که کیک پختن به عهده‌ی من بود، همان را هم فراموش کردم. آن وقت‌ها حتا دورترین خویش‌ها برای کودکان عیدی می‌دادند، اما همه‌ی این کارها را با عشق انجام می‌دادند. عید برای من همان خینه‌ی دست و پاهایم بود؛ همان لباس و وسایل نو که از شوقش شب تا صبح خوابم نمی‌برد. همان شور شوق پاک‌کاری‌ها و پختن چندین نوع شیرینی، آن هم با تمام عشق. یا عیدی گرفتن از خویش‌های خیلی دور. این‌ها را نمی‌گویم که عیدهای آن زمان شبیه حسرت به نظر برسند. نمی‌دانم چون کودک بودم یا واقعأ آن روزها لذت بیشتری داشتند؛ اما همیشه تصویر عید در ذهنم همین‌ها بوده است. می‌دانم دیگر هیچ‌وقت آن عیدها برنمی‌گردند، اما باز هم ترجیح می‌دهم برای کوچک‌ترین خوشی‌ها خوش باشم.

؛
+3
؛

انسان از یکجای به بعد دنبال دوست داشته شدن نمی‌رود. می‌رود دنبال اینکه فهمیده شود درک‌ شود اما همان هارا هم پیدا نمی‌کند.

هر چند ذوق قدیم نیست در ما، عید مبارک.

اختر مو مبارک🩵

کاش دوباره کودک شوم و برگردم به شبی که فردایش عید بود. کاش آن زمان کمتر ذوق داشتم تا برای این چند صباحی جوانی‌ام هم اندکی شوق می‌ماند. کاش همه‌ی صبرم را پای آن شب‌ها نمی‌رختیم. فکر می‌کنم آن زمان زیادی چشم به راه عید بودم که حالا چشم‌هایم را به روی این همه زیبایی بستم. چه می‌دانم حاضرم همه‌ای عمر باقی خودرا بدهم و مانند آن زمان دوباره شوق عجیبی داشته باشم. اگر قرار می‌شد کودکی‌ام با من ملاقات می‌کرد با آن چشم‌های شوق‌زده‌اش چقدر از من ناامید می‌گشت را نمی‌دانم. نشسته‌ام‌ در بی‌برقی و کودکی‌هایم در خیالم چرخ می‌زنند آهنگ می‌شنوم و صدای مردم از بیرون می‌آید گوش می‌دهم و گوش می‌دهم...

file_62733.32 MB

؛
+1
؛

زندگی زنانه واقعاً گاهی پوچ و بی‌معنا به نظر می‌رسد. هیچ‌کس بابت کاری که می‌کنی قدردانت نخواهد بود. حتی احساس نمی‌کنی تأثیر عمیقی بر زندگی کسی گذاشته‌ای. شاید برای همین است که زنان، آن‌طور که باید، فرصت تأثیرگذاری پیدا نکرده‌اند؛ چون مدام مشغول شستن ظرف‌ها، اتو کردن لباس‌ها و صاف کردن پرده‌ها بوده‌اند، در حالی که مردان آن بیرون، هم بزرگ‌ترین لذت‌های زندگی را تجربه می‌کردند و هم بیشترین اثر را بر جامعه می‌گذاشتند. و با این همه، به خودم حق می‌دهم که احساس کنم در حقم ظلم شده است. من می‌توانستم تأثیرگذار باشم. هنوز هم می‌توانم. من از برادرم باهوش‌تر بودم/هستم، اما حالا اینجایم، گرفتار زندگی کوزت‌وارِ خودم، و احمقانه آرزو می‌کنم اشراف‌زاده‌ای از راه برسد و نجاتم دهد.

ساعت هشت شب است و خواهرم در راه بندان گیر کرده. از گذر ثانیه‌ها و دقیقه‌ها بیزارم کاش بایستد. تا زمان رسیدن او نمی‌دانم زن بودن همین است. ترس میان ازدحام جاده‌ها در تاریکی شب. خواهرم قوی است باکی ندارد؛ اگر من جای او بودم صد بار برای گناه نکرده‌ام و تاریکی شب قلبم از جا کنده می‌شد. در صفحه چت‌اش هستم یک دقیقه تأمل می‌کنم. که پیام را بیبیند. تایپ می‌کنم می‌نویسم: در موتر نشستی؟ ترس در دلم خانه می‌کند پیامم خوانده نشده دوباره می‌نویسم: هستی؟ کلمات از دستانم می‌ریزد. او هم‌زمان می‌بیند پیام‌هایم را هم زمان ثانیه‌ها کُند و تیز می‌‌شوند. زن بودن واقعا گاهی پر از ترس است البته از نگاه من اینطوری است. امیدوارم امشب هم بخیر بگذرد امیدوارم بیاید و ثانیه‌ها دوباره ثانیه شود خانه‌ای مُرده دوباره گرم شود تلویزیون را روشن کنم و در میان صدا‌ها گم بسازم صدای پریشان زنی را که در ازدحام عقربه‌ها محو و محوتر می‌شود