سایهای رَوشن
Открыть в Telegram
به سراغ من اگر میآیید نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من. سهراب سپهری
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
264
Подписчики
-124 часа
+127 дней
+3530 день
Архив постов
صبح تصمیم داشتم تا شب از بستر خوابم بیرون نیایم. اما حالا که نشستهام و کتابی را آوردهام تا بخوانم، میبینم زندگی شادیهای کوچک خود را به سویم میفرستد. میبینم کنار آمدن زیاد هم بد نیست و فهمیدم میتوانم دوام بیاورم. میتوانم شادیهای کوچک خود را با بقیه هم شریک شوم. میتوانم دوست بدارم و دوست داشته شوم. میتوانم از حالت سمج و یکدندهٔ خود بیرون بیایم و یک بعدازظهری بسازم که دوست دارم در آن زندگی کنم. دوست دارم تغییر کنم، دوست دارم کوشش کنم و دوست دارم از بیحالی بیرون بیایم. و دوست دارم بگویم این روزها اگر سخت وسنگین است بازهم میگذرد را دنبال خود دارد. من این چند وقت بالای ذهنت خود فشار آنقدر آورده بودم که فراموش کرده بودم که آدم و نمیتوانم همواره شاد باشم یا اگر غمی هم است میگذرد.
Repost from حاشیـه نویس 𓂃✍︎
کاش می شد تمامِ آدم های غمگین و تنهایِ جهان را در آغوش کشید، برایشان چای ریخت، کنارشان نشست و با چند کلامِ ساده ،به لحظاتشان رنگِ آرامش پاشید و حالشان را خوب کرد :)
کتاب «خانهای در ساحل» اثر دافنه دوموریه را میخوانم. دقیقاً نمیدانم خواندنش را چه زمانی شروع کردم، اما داستان، روایت یکنواخت و سادهای از زندگی مردی به نام «دیک» است. دیک دوستی پروفسور دارد که دارویی ساخته است؛ دارویی که با آن میتوان به ششصد سال قبل سفر کرد. اما وقتی به آن دنیا میروی، دیگر پاهایت را احساس نمیکنی و هر زمان که ضربهای در دنیای واقعی به بدنت وارد شود، دوباره به زمان حال برمیگردی. دیک طی چند هفته کوتاه، چند بار به این سفر میرود. در قسمتی از داستان که من در حال خواندنش هستم، دیک دو دنیا را با هم اشتباه گرفته است. وقتی این کتاب را شروع کردم نمیفهمیدم که در تمام این شرایط، یک «دیک» در وجود من هم زنده شده است. دیکی که بین دو دنیای خیال و واقعیت معلق مانده و نمیداند میخواهد در کدام دنیا بماند. دیک اتفاقات دو دنیا را با هم قاطی کرده است و من هم همین کار را میکنم. او به مرحلهای رسیده است که نمیداند کارش درست است یا اشتباه، اما همچنان به آن ادامه میدهد؛ من هم همان حال را دارم. دیک بعد از هر بار مصرف دارو پشیمان میشود و من هم همینطور. دیک خسته، آشفته، سرگردان و پریشان است... و من هم چقدر شبیه او هستم. نمیدانم عاقبت دیک چیست، اما این باور اشتباه را ندارم که گمان کنم پایان زندگی من به پایان یک داستان ارتباط دارد. شاید هم دارد و خودم قبول نمیکنم.
این اندازه که با گلزدن هری کین خوشحال شدم، فکر نمیکنم اگر خودم کدام افتخاری نصیبم میشد، تا این اندازه شاد میشدم.
باید با مشکلانم کنار بیایم تا دست از سرم بردارند، یا اصلاً باید دیوانهوار دوستشان بدارم تا از من فرار کنند.
نمیخواهم همیشه فکر این باشم، که مردم چه میگویند؛ بعد نظر به آن کاری را انجام دهم. دلم میخواهد برای خودم، به خواستهای خودم، به راهی که خودم میخواهم بروم. قدم بزنم، حتی اگر آن مسیر اشتباه باشد.
ماه امشب نهایت مهربان شده؛ این را شاخهها و برگهای درخت نورانی میگویند. و طرح سایهای برگها روی پردهای اتاق، روی نقش گلهای قالین، و روی دیوارها و وسایل خانه و ماه بدون اینکه زحمتی به خود بدهم در عقب پنجرهام آمده. امشب اگر خوابم نبرد، میخواهم به تماشای این همه نور، رنگ و زیبایی بمانم.
فعلاً خوشحالم، پشک ما آمد و فکر میکنم در این نصف شبی و یک روز که ندیدماش خیلی لاغر شده.
امشب پشک ما گم شده. از امروز صبح که گم شده و دمبهدقیقه جاهایی که خواب میشود را نگاه میکنم اما نیست و نیست. هر بار که کسی از خانه خارج میشود ازش میخواهم کنج و کنارههای دیوارها را ببیند تا مبادا جایی خوابیده باشد یا خدای نکرده پشک دیگری بر سرش حمله نکرده باشد، دلم براش تنگ شده و میخواهم زود به خانه برگردد. و چقدر در همین لحظه سالامانوی پیر را درک میکنم که میگفت: «ایکاش امشب هیچ سگی در بیرون پارس نکند.» حالا پشک قشنگ ما کجا هست نمیدانم. امیدوارم تا نیمههای شب برگردد، امیدوارم بیاید. و امیدوارم هیچ پشکی راه خانهای خودرا گم نکند.
«فلتقع بالحب مع شخصا يرى أن حزنك هو أكبر مصائبه.»
دلبستهی کسی شو که غمگین شدن تو بزرگترین دلنگرانیاش باشد.
لاادری
ناراحتم و میدانم زندگی با من سر لج افتاده. ناراحتم و میدانم نوزدهسالگی سالی نبود که دوستش داشتم. ناراحتم و قلبم دیوانهوار شور میزند. ناراحتم و از بدبختیهایی که یکییکی سراغم میآید خسته شدهام.
ناراحتم؛ تا میخواهم حال خودم را خوب کنم، بلایی که نمیدانم پشت کدام دیوار این جهان پنهان شده، مثل یک روح ناگهان از پس دیوار سراغم میآید. ناراحتم و گلهمندم. ناراحتم و دلم میخواهد تمام شب گریه کنم؛ مثل یک کودک، مثل یک ابر، یا مثل یک ستارهی تاریک و تنها محو شوم.
ناراحتم و این ناراحتیام شب به شب مرحله به مرحله شدت پیدا میکند. نیاز دارم معجزهای خدا برایم بفرستد. کاش شب بخوابم و صبح با یک معجزهی خدا روبهرو شوم. برای اینکه همیشه اینجا میآیم و از ناراحتیهای خود مینویسم هم ناراحتم. دلم میخواهد برای همهی این دلیلها یکجا گریه کنم، اما چارهی کارم گریه کردن نیست. چارهام این است که سرم را به سنگی بکوبم و بس.
امروز صبح به خودکشی فکر کردم. از خودم بیزار شدم. من آدم خودکشی کردن نیستم، این را میدانم. اما از آدمهایی که حتی به خودکشی فکر میکنند هم بدم میآید. فکر خودکشی به نوعی خودش یک خودکشی است. حالا هزار فکر در سرم میچرخد و از نهصد و نود تای آنها هم ناراحتم، بیزارم و در فرار.
کاش میتوانستم حال خودرا خوب کنم. من در این کار هم ضعیفم. کاش حداقل همانطور که سر و صورتم را مرتب میکنم، درون مغزم را هم مرتب میساختم. آمیخته و درهمبرهم هستم. فلسفهی این روزهایم مثل تار عنکبوت شده و اسیر شدهام؛ اسیری که همهی فکرهایش را به فردا میاندازد، اما آن فردا از پس هیچ کوهی نمیآید.
