سُرَنْجْ🍊
Открыть в Telegram
ناشناس: http://t.me/HidenChat_Bot?start=6400926137 شناس: t.me/soraanj?direct
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
213
Подписчики
Нет данных24 часа
+37 дней
+130 дней
Архив постов
213
Repost from مـحرذ
برای زخمهای باز کودکان پروانهای و هموفیلی، برای لحظه ترور دانشمندهای ایرانی در برابر چشمهای دخترانشون، برای صورت سرخشده میلیونها نفر از ما زیر سیلی جنگ اقتصادی، برای قربانیان پرواز ۶۵۵ ایرانایر بر فراز خلیج فارس، برای خونهای بهناحق ریختهشده دیماه روی آسفالت سرد خیابونها، برای مشتهای گرهکرده و شکوه فداکارانه جانفدایی خانوادگی، برای پسران و دختران گلگونرنگ مدرسه میناب و بدنهای تصعیدشده دانشآموزها، برای جسمهای متلاشی و پراکندهی مردهای ناو دنا روی دریا، برای نوزاد پرتشده روی شاخههای درخت از شدت انفجار، برای فریاد عاشقهای مظلوم در غم دفنکردن جگرگوشهشون، برای تن خاکی، عریان و زخمخورده آوارهها، برای نفسهای ذرهذره خفیفشده، دهن خاکآلود و چشمهای بیرمق زیر آوار اصابت سنگرشکن، برای آبشیرینکن، پتروشیمی، فولاد، نیروگاه، موزه، دانشگاه و بیمارستان و بهخاطر ایران و پرچمش، فریاد میزنم: «نفرین به آمریکا و مرگ بر اسرائیل» و از صمیم قلب امید دارم که این موضوع ذرهای تو رو ناراحت نکنه؛ که اگه میکنه، ننگ به تو و حقارتِ خون پمپاژشده از قلب بیهویتت.
213
آدمهای شجاع زیادی رو دیدم، آدمهایی که پذیرفتن اشتباه فکر میکردن و بهش اقرار کردن. من خودم شاید این شجاعت رو نداشته باشم خیلی وقتا.
213
Repost from حافظ خلوت نشین
بودن در تلگرام و نوشتن در این صفحه شبیه بودن در خانه خود آدم است. انگار از یک سفر دور و دراز برگشته باشی و خودت را پرت کنی روی تخت اتاقت ...
213
+8
تنها جای مفیدی که از اول جنگ تا حالا رفتم، یک سفر کوتاه به اصفهان بود. دلم خواست عکساش اینجا هم بمونه.😭✨
213
پیری رسید و موسم طبع جوان گذشت
ضعف تن از تحمل رطل گران گذشت
باریکبینیات چو ز پهلوی عینک است
باید ز فکر دلبر لاغر میان گذشت
وضع زمانه قابل دیدن دو بار نیست
رو پس نکرد هر که از این خاکدان گذشت
در راه عشق گریه متاع اثر نداشت
صد بار از کنار من این کاروان گذشت
از دستبرد حسن تو بر لشکر بهار
یک نیزه خون گل ز سر ارغوان گذشت
حبالوطن نگر که ز گل چشم بستهایم
نتوان ولی ز مشت خس آشیان گذشت
طبعی به هم رسان که بسازی به عالمی
یا همتی که از سر عالم توان گذشت
مضمون سرنوشت دو عالم جز این نبود
آن سر که خاک شد به ره از آسمان گذشت
در کیش ما تجرد عنقا تمام نیست
در قید نام ماند اگر از نشان گذشت
بیدیده راه گر نتوان رفت پس چرا؟
چشم از جهان چو بستی از او میتوان گذشت
بدنامی حیات دو روزی نبود بیش
آن هم کلیم با تو بگویم چهسان گذشت
یک روز صرف بستن دل شد به این و آن
روز دگر به کندن دل زین و آن گذشت
-کلیم کاشانی
