Valentina 🐆 .
Открыть в Telegram
515
Подписчики
Нет данных24 часа
-27 дней
-530 дней
Архив постов
چقدر جای پرستش داره این صدای قطره های بارون رعد و برق و بوی بارونی که از پنجره نیمه باز میاد تو اتاق..
دلم برای اون جمعه هایی که مامان میگفت حاضر شو میریم خونه (خاله/عمه،دایی/عمو) تنگ شده..
روزای گرم و قشنگی بود، زمستونای سردی که جمعه اش همه دور هم ناهار میخوردن و شام .. و اخر شبی که یا بخاطر مدرسه باید میرفتیم یا مدرسه پیچیونده میشدو میموندیم پیش هم دیگه
