ru
Feedback
The shadow inside me

The shadow inside me

Открыть в Telegram

روح او هنوز آبی بود، میان تمام این تیرگی‌ها. talk to me: ‹ @Bluesafeplacebot 📬›

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
190
Подписчики
Нет данных24 часа
-47 дней
-1330 дней
Архив постов
Видеосообщение00:08

به گمانم روزی که دیگر نامم را هیچ‌کس صدا نزند، و باد مرا با خودش ببرد، تبدیل به درختی شده باشم که شاخه‌هایش تا آسمان قد کشیده‌اند. و عصرها، پرنده‌ای بی‌آنکه مرا بشناسد، کتابِ آوازش را روی یکی از شاخه‌هایم ورق بزند‌. یا شاید تبدیل به ابری شده باشم که هر عصر آرام از بالای جنگل‌ها عبور می‌کند؛ آن‌قدر نزدیک که درختان مرا میان شاخه‌هایشان نگه دارند. -@theshadowinsideme

برای "هستی"؛ که نامش، خود زندگی‌ست و بودنش، قشنگ‌ترین دلیل لبخند... آرزو می‌کنم راه ها برایت هموار شوند و لبخند از صورتت دور نشود. امیدوارم هرجا که قدم می‌گذاری، امید جوانه بزند و هر آنچه آرزو می‌کنی در زیباترین زمان ممکن سهمت شود. تولدت مبارک دورترین نزدیک من💙

«تو تا همیشه شکوفه گیلاس منی.»

Repost from N/a
✿‌݂ ࣪˖

Repost from N/a

13 - احتمالا وقتی Likely when (1).mp35.31 MB

«فراموش کرده بودم که روح‌ آدم‌ها عاری از سیاهی نیست و حتی گاهی به روشن‌ترین روح‌ها هم پرزهای سیاهی از این زندگی می‌چسبد و دیگر جدا نمی‌شود. که استفاده از قیدهای "همیشه" و "هرگز" برای آدم‌ها مطلقا اشتباه است.»

photo content
+1

«تنها جایی که کاهلی به دردم خورد پشت گوش انداختن خوندن کتاب نازنینِ داستایفسکی بود، چون الان به واسطه ایونت کتابخوانی که آخر هفته قراره براش برگزار بشه می‌تونم همراه بقیه بخونم و نقدش کنم🧚🏻‍♀🧚🏻‍♀»

«نمی‌تونم چیزی رو نصفه‌نیمه بپذیرم. یا همه‌ش یا هیچی.»

photo content
+1

«شد شد نشد فداسرم، من تا همین‌جا حوصلم می‌کشید.»

شنیدیم و باور کردیم و باورمان را باختیم وقتی فهمیدیم فریب خورده‌ایم: نه فریب گویندگان‌شان را، نه؛ که فریب خودِ کلمات را. ‌⋆ دالِ دوست داشتن ─ حسین وحدانی

باید احتیاط کرد. در گفتن، بیش از شنیدن. و بیش از هر کلمه‌ای، باید از همیشه‌ها و هرگزها و هیچ‌وقت‌ها و هیچ‌کجاها پرهیز کرد. از این «همسشه با تو می‌مانم»ها و «هرگز ترکت نمی‌کنم»ها که «ه» آغازشان با دو چشم حیران و متعجب، به آدم‌هایی می‌نگرد که مقید به زمان و مکان‌اند، اما فراتر از زمان و مکان وعده می دهند و باور و اعتماد را به مسخره می گیرند. ‌⋆ دالِ دوست داشتن ─ حسین وحدانی

همیشه خورده‌ریزها هستند که آدم را فرومی‌ریزند. بُراده‌های جامانده از شادی‌هایِ به غم نشسته؛ خوش‌بختی‌هایِ به نکبت رسیده. این بُراده‌ها توی درزهای تنگ زندگی جا خوش می‌کنند و بی‌هوا که به‌شان دست می‌اندازی، می‌خراشند، آی‌ می‌خراشند! ‌⋆ دالِ دوست داشتن ─ حسین وحدانی

غم می‌آید. آرام روی صندلی، لبه‌ی تخت، روی زمین، یا پشت میز آشپرخانه می‌نشیند، با شکیبی وصف‌ناشدنی به ما خیره می‌شود و آن‌قدر منتظر می‌ماند تا تیزیِ حضورش از حبابِ نازکِ انکارِ ما بگذرد. ‌⋆ دالِ دوست داشتن ─ حسین وحدانی

نمی‌خواهم جایی داشته باشم که عادت به بودنش، اطمینان به پناه دادنش، پایبندم کند. نمی‌خواهم مالکیت، اسیرم کند. ‌⋆ دالِ دوست داشتن ─ حسین وحدانی

خاطره‌ها از بین نمی‌روند، فقط جلوی چشم نیستند و فراموش می‌شوند؛ موقتا. می‌مانند یک‌جایی، یک گوشه‌ای. چپانده می‌شوند لای خرت و پرت‌ها، توی یکی از ده‌ها کارتن روی هم تلنبار شده در انبار فراموشی. ‌⋆ دالِ دوست داشتن ─ حسین وحدانی

ما شدیم آدم‌های انبار کننده خاطرات برای روزهایی که هیچ‌وقت نیامدند، دل سپردیم به خاطراتِ خطراتی که کرده بودیم، و خودِ خطر کردن را فراموش کردیم. به جاش یاد گرفتیم چطور هر چیزی را که دوست داریم، اما نمی‌توانیم توی زندگی جایش بدهیم، یک گوشه انبار کنیم: شکسته، دل‌مرده، خاک‌گرفته. ‌⋆ دالِ دوست داشتن ─ حسین وحدانی