ru
Feedback
Devil's laugh(caprice no.13)

Devil's laugh(caprice no.13)

Открыть в Telegram

چقدر آرشه به نرمی میلغزید، و هر نغمه سرود عشق بود اما امروز قلبم چنین سنگین است، و دستانم چنین خسته. ‌ https://t.me/Devils_Mewsic

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
281
Подписчики
+124 часа
+47 дней
+2530 дней
Архив постов
برای بسیاری از دوستداران موسیقی، خانهٔ تولد شومان در تسویکاو صرفاً یک موزه نیست؛ بلکه یکی از معدود مکان‌هایی است که هنوز می‌توان در آن ردّ مستقیم شکل‌گیری ذهن یک آهنگساز رمانتیک را مشاهده کرد. روبرت شومان در ۸ ژوئن ۱۸۱۰ در خانه‌ای واقع در میدان اصلی شهر تسویکاو (Hauptmarkt) متولد شد؛ خانه‌ای که پدرش، آوگوست شومان، در آن کتابفروشی و مؤسسهٔ انتشاراتی خود را اداره می‌کرد. این نکته از آن جهت اهمیت دارد که شومان پیش از آن‌که آهنگساز باشد، فرزند یک محیط عمیقاً ادبی بود. او در میان کتاب‌ها، ترجمه‌ها، رمان‌ها و مجلات رشد کرد و همین منشأ ادبی را می‌توان در سراسر آثارش، از Carnaval و Kreisleriana گرفته تا Dichterliebe و نوشته‌هایش در Neue Zeitschrift für Musik مشاهده کرد. اگر بخواهیم منشأ تخیل شومان را جست‌وجو کنیم، احتمالاً باید آن را نه در کلاس‌های موسیقی، بلکه در همین خانه پیدا کنیم. آوگوست شومان ناشری موفق بود و مجموعه‌ای گسترده از آثار ادبی اروپا را منتشر می‌کرد. کتابخانهٔ خانوادگی، دسترسی به ادبیات آلمانی و انگلیسی و فضای روشنفکرانهٔ خانه، از همان کودکی ذهن شومان را به سمت جهان داستان، شخصیت‌پردازی و خیال سوق داد؛ جهانی که بعدها در قالب دو شخصیت خیالی «فلورستان» و «اویسبیوس» در نوشته‌ها و موسیقی او تجسم یافت. امروزه این ساختمان یکی از مهم‌ترین مراکز پژوهش شومان در جهان به شمار می‌رود. بزرگ‌ترین گنجینهٔ مربوط به روبرت و کلارا شومان در همین مکان نگهداری می‌شود؛ مجموعه‌ای شامل هزاران دست‌نوشته، نامه، پرتره، نسخهٔ نخست آثار و اسناد شخصی که آن را به مهم‌ترین آرشیو شومان در جهان تبدیل کرده است. بیش از چهار هزار دست‌نوشتهٔ اصیل از روبرت و کلارا شومان در این مجموعه نگهداری می‌شود؛ مجموعه‌ای که برای موسیقی‌شناسان و پژوهشگران دورهٔ رمانتیک اهمیت بنیادین دارد. شاید تأثیرگذارترین بخش این خانه، اتاق تولد شومان باشد. این اتاق با مبلمان و اشیای اصیل متعلق به روبرت و کلارا شومان بازسازی نشده، بلکه تا حد زیادی با وسایل واقعی آن‌ها تجهیز شده است. در میان این اشیا، میز ایستاده‌ای قرار دارد که شومان بخشی از کارهای آهنگسازی و نویسندگی خود را بر روی آن انجام می‌داد. برای آهنگسازی که ساعت‌های طولانی به نوشتن، مطالعه و نقد موسیقی اختصاص می‌داد، چنین میزی صرفاً یک شیء تاریخی نیست؛ بلکه بخشی از فرآیند فکری او محسوب می‌شود. نکتهٔ جالب آن است که ساختمان فعلی دقیقاً همان بنای دست‌نخوردهٔ دوران کودکی شومان نیست. شهر تسویکاو در سال ۱۹۱۴ خانه را خریداری کرد و در دههٔ ۱۹۵۰ تصمیم گرفته شد موزهٔ شومان به این محل منتقل شود. اما در جریان بازسازی مشخص شد که آسیب‌های ناشی از سیل سال ۱۹۵۴ و فرسودگی ساختمان چنان گسترده است که باید بخش عمده‌ای از بنا بازسازی شود. ساختمان کنونی در سال ۱۹۵۶ افتتاح شد و از آن به‌عنوان نخستین بنای موزه‌ای جدید در آلمان شرقی پس از جنگ یاد می‌شود. با این حال، طراحی داخلی و هویت تاریخی آن به‌دقت بر اساس اسناد و منابع موجود حفظ شد. برای آهنگسازان، ارزش واقعی این خانه شاید در چیز دیگری باشد: این مکان یادآور آن است که شومان پیش از آن‌که آهنگساز باشد، یک متفکر ادبی بود. بسیاری از ویژگی‌هایی که آثار او را از دیگر آهنگسازان رمانتیک متمایز می‌کند ــ گسست‌های ناگهانی، روایت‌پردازی در موسیقی، چندصدایی روان‌شناختی شخصیت‌ها، و پیوند عمیق میان موسیقی و ادبیات ــ ریشه در همین محیط خانوادگی و فرهنگی دارد. خانهٔ تسویکاو بیش از آنکه یادگار یک نوازنده یا حتی یک آهنگساز باشد، یادگار شکل‌گیری یک ذهن خلاق است؛ ذهنی که بعدها یکی از پیچیده‌ترین و شخصی‌ترین جهان‌های موسیقایی سدهٔ نوزدهم را خلق کرد. منابع schumann-zwickau.de⁠ zwickau.de⁠ germany.travel⁠ schumann-zwickau.de⁠

Robert Schumann’s Birthplace and Family Home (Schumann-Haus). Hauptmarkt 5–7, 08056 Zwickau, Saxony, Germany.
Robert Schumann’s Birthplace and Family Home (Schumann-Haus). Hauptmarkt 5–7, 08056 Zwickau, Saxony, Germany.

۱۱۲. به کلارا ویک وین، ۲ ژانویهٔ ۱۸۳۹ چهارشنبه صبح پریشب، درست در نیمه‌شب، نزد تو بودم؛ تو در آغوشم بودی، وفادار و عاشقانه. تو بهترین نامزدِ روی زمینی. از نامه‌ات چقدر خوشحال شدم! کاش فقط می‌توانستم یک دقیقه تو را ببینم؛ حتی به اندازهٔ زمانی که یک بوسه طول می‌کشد. شاید آن وقت دوباره خوشحال می‌شدم. زیرا اگر روبه‌رویم می‌ایستادی، در چشمانم نگاه می‌کردی و می‌پرسیدی واقعاً چه احساسی دارم، ناچار بودم حقیقت را بگویم: همیشه خودم را ضعیف و ناتوان احساس می‌کنم. اما نگران این موضوع نباش. خودم را می‌شناسم. به‌زودی چشم‌انداز بهار و روزهای بلندتر و ملایم‌تر روحم را شاد خواهد کرد. بدترین روزها گذشته‌اند. اغلب خودم را سرزنش می‌کنم که چرا ناراضی‌ام. مگر نه اینکه دختری وفادار دارم؟ مگر نه اینکه برای چند روز آینده هیچ نگرانی‌ای ندارم؟ دوستان بسیاری دارم که با محبت به من فکر می‌کنند؛ موسیقی دارم، شعر دارم، امید به آینده‌ای شگفت‌انگیز دارم، و از همه مهم‌تر یقین دارم به پایداری تو، به عشق و وفاداری تو نسبت به من. مگر نه؟ و با این حال... با این حال... تو همه‌چیز را می‌دانی، مرا می‌شناسی و مرا می‌بخشی. آنچه بیش از همه مرا می‌آزارد، رفتار خشن و بدخواهانهٔ پدرت است. تو آن‌قدر مهربانی که دیگر دربارهٔ او با من حرف نمی‌زنی تا شکاف میان ما عمیق‌تر نشود؛ اما من خوب می‌دانم که از دست او چقدر رنج می‌بری. دیگر نمی‌خواهم به او فکر کنم. او حتی ارزش یک فکر را هم ندارد. فقط لازم بود یک بار دیگر آنچه را که بر دلم سنگینی می‌کند برایت بگویم. مرا ببخش. شاید آرزوهای سال نوی من برای ۱۸۴۰ شادتر باشند. این سال چه خواهد آورد؟ چه چیزهایی را دگرگون خواهد کرد، یا شاید حتی نابود خواهد ساخت؟ فقط محکم بایست. تو امید منی، پناه منی. باقی چیزها برایم چندان اهمیتی ندارند. سال نو را چگونه آغاز کردی؟ خواب‌های زیبایی دیدی؟ هنگام خواب برای من شب‌بخیر می‌گویی، همان‌طور که من هر شب برای تو می‌گویم؟ من همهٔ نام‌های محبت‌آمیزی را که بلدم نثارت می‌کنم و اغلب، تقریباً زیر لب، تو را «همسرم» خطاب می‌کنم. بعد در خواب تو را می‌بینم و هنگامی که بیدار می‌شوم، تو در تمام زیبایی‌ات پیش رویم ایستاده‌ای. گاهی چند دقیقه‌ای تو را فراموش می‌کنم؛ مثلاً وقتی مشغول کارم یا پشت پیانو بداهه‌نوازی می‌کنم، همان‌گونه که خودم را نیز فراموش می‌کنم. اما ناگهان یاد شیرین تو بازمی‌گردد. چقدر خوشبختم که تو را دارم؛ که کسی را دارم که مرا می‌فهمد. رسم زیبایی هم هست که عاشقان در آغاز سال نو بابت کاستی‌های خود از یکدیگر طلب بخشش کنند. من می‌دانم که در یک مورد مقصرم. واقعاً به اندازهٔ کافی برای تو کاری نکرده‌ام؛ به اندازهٔ کافی برای تو تلاش نکرده‌ام. آن‌قدر که باید کوشا نبوده‌ام. باشد که آسمان ــ همان آسمانی که مرا تا این اندازه پذیرای اندوه آفریده است ــ مرا ببخشد. خدایا... وقتی اشک بر گونه‌های هیزم‌شکن جاری می‌شود، او ناچار است کارش را متوقف کند و اشک‌هایش را پاک کند. آیا من از او کمترم؟ آیا می‌توانم شاد باشم و کار کنم، در حالی که دلم می‌خواهد گریه کنم؟ همه‌چیز چقدر متفاوت می‌بود اگر پدرت حتی سایه‌ای از دستی یاریگر به سویم دراز می‌کرد؛ اما او در عوض پنهانی می‌کوشد به من آسیب برساند. پس مرا ببخش اگر گاهی با خود می‌گویم: «هیچ کاری نخواهی کرد که موجب رضایت او شود؛ فقط خطرش را به جان خواهی خرید.» زیرا نمی‌خواهم او تصور کند که کاری را صرفاً برای جلب رضایت و محبتش انجام می‌دهم. اما بعد به تو فکر می‌کنم؛ به اینکه سرنوشت خود را با سرنوشت من گره زده‌ای و حاضری همهٔ زندگی‌ات را فدا کنی تا کاملاً از آنِ من باشی. و آن‌گاه دوباره می‌نویسم و کار می‌کنم. اما باز هم کافی نیست. من باید بسیار بیشتر برای کلارای خود انجام دهم. خُب، قولی نمی‌دهم... اما یک سال دیگر این سطرها را به من یادآوری کن! همین الآن نامه‌ای بسیار دوستانه از کنت رویس دریافت کردم. او مرا به شاهزاده‌ای معرفی می‌کند که قرار است همه‌چیز را برایم ترتیب دهد. اما آن شاهزاده هنوز به اینجا نرسیده است. فردا دوباره نزد زدلنیتسکی خواهم رفت و همچنین نزد خانم چیبینی. بدخطی افتضاحم را ببخش؛ اتاقم همیشه این‌قدر سرد است. زود برایم بنویس و به مهم‌ترین پرسش‌هایی که سه روز پیش در نامه‌ام مطرح کردم پاسخ بده. تو را با سوزان‌ترین عشق می‌بوسم. روبرتِ تو. تو مهربانی؛ بسیار مهربانی. کسی بسیار بهتر از من را سزاواری. من واقعاً باید خیلی بیشتر کار کنم. هنوز بسیار از آنچه شایستهٔ تو باشد فاصله دارم. شاید به همین دلیل است که سرنوشت هنوز تو را به من نسپرده است. فکر می‌کنم همهٔ نامه‌هایت را دریافت کرده‌ام؛ حتی دو نامهٔ تازه‌ای را که با پست رسیدند. کاش همیشه می‌توانستی این‌قدر زیاد برایم بنویسی! هر نامهٔ تو برای من نعمتی است، ضربه‌ای از خوشبختی.

112. To Clara Wieck Miss Klara Wieck Vienna, January 2, 1839 Wednesday morning
I was with you at midnight the day before yesterday-you were in my arms, faithfully and lovingly-you're the very best fiancee under the sun. How pleased I was by your letter! If only I could see you for a minute, for only as long as a kiss takes. Then perhaps I'd be happy again. Because if you were to look me directly in the eye and ask me how I'm actually feeling-I'd have to tell the truth; I always feel so feeble and infirm. But don't worry about it. I know how I am. Soon the prospect of spring and the longer, mild days will cheer me up. The worst is behind me. I often reproach myself for being dissatisfied. I have a faithful girl, no cares for the next few days, many friends who think of me lovingly, music, poetry, the hope of a wonderful future, and then the firm conviction of your steadfastness, your devotion to me, don't I? And yet! And yet! You know everything, know me and forgive me. What depresses me most is the crude and malicious behavior of your father. You're so kind and don't talk to me about him any more so that the rift doesn't become even greater-but I know very well how much you have to suffer at his hands. I don't want to think about him any more. He doesn't deserve a single thought. I just had to tell you once again what's constraining my heart. Forgive me. Perhaps my New Year's wishes for 1840 will sound happier. What will this year bring? What will it change or perhaps even destroy! Just hold tight; you're my hope, my protection. The rest troubles me so little. How did you begin the New Year? Did you have wonderful dreams? Do you say good night to me when you go to bed as I do to you every night? And I call you all the pet names I know and often, almost inaudibly, "my wife." And then I dream of you, and when I wake up, you're standing before me in all your loveliness. I often forget you for a few minutes, for example, when I'm working or improvising at the piano, just as I forget myself-and then the sweet memory of you suddenly appears. How happy I am that I have you, that I have someone who understands me! It's also a wonderful custom for those who are in love to ask each other for forgiveness for their shortcomings at New Year's. I'm aware that I'm guilty of one thing. I really haven't done enough or worked enough for you; I haven't been nearly diligent enough. May Heaven, which has made me so receptive to sorrow, forgive me. God-when tears run down the lumberjack's cheeks, he has to stop and wipe them away. Am I any less than he? Can I be cheerful and work when I'd like to cry? How different it would be if your father would let me see just the shadow of a helpful hand, but instead he's secretly trying to hurt me. So forgive me if I sometimes think, "You won't do anything at all that might please him; you will just run the risk," just so he doesn't think that I was doing something in order to ingratiate myself with him. And then, of course, I think of you, how you have cast your lot with mine and will renounce life to belong to me completely-and then I write and work-but it's certainly not enough-/ must do much more for my Klara. Well, I don't want to promise anything-but remind me of these lines in a year! I just received a very friendly letter from Count Reuss. He refers me to the prince who is supposed to do everything for me. But he (the prince) isn't here yet. I'll go to Sedlnitzky again tomorrow and to Ms. Cibbini, too. Forgive my terrible handwriting; it's always so cold in my room. Write soon, and answer the most important questions in my letter of three days ago. I kiss you with the most fervent love Your R. You're kind, very kind-you deserve someone much better than 1-1 really must work much more-I'm far from being worthy of you. That's why fate hasn't given you to me. I've received all your letters, I think-two recent ones in the mail, too. If only you could always write so often to me! It's always a stroke of good fortune, such a letter.

Title: The Complete Correspondence of Clara and Robert Schumann Authors: Clara Schumann Robert Schumann Editor: Eva Weissweiler Publisher: (English edition published by Peter Lang Publishing)
Type: Complete edited collection of letters (correspondence) between Clara Wieck Schumann and Robert Schumann, presented with scholarly annotations and editorial commentary.
https://t.me/Devils_laugh

«Wenn ich in deine Augen seh’» Wenn ich in deine Augen seh’, So schwindet all mein Leid und Weh; Doch wenn ich küsse deinen Mund, So werd’ ich ganz und gar gesund. Wenn ich mich lehn’ an deine Brust, Kommt’s über mich wie Himmelslust; Doch wenn du sprichst: Ich liebe dich! So muss ich weinen bitterlich. وقتی در چشمانت نگاه می‌کنم، تمام رنج و اندوهم ناپدید می‌شود؛ اما وقتی لبانت را می‌بوسم، کاملاً و بی‌نقص سلامت می‌یابم. وقتی به سینه‌ات تکیه می‌دهم، حالتی چون لذت آسمانی بر من چیره می‌شود؛ اما وقتی تو می‌گویی: «دوستت دارم»، من با اندوهی تلخ به گریه می‌افتم. https://t.me/Devils_Mewsic/6510?single

Dichterliebe Op. 48 - #Partitur #Schumann

Aus meinen Tränen sprießen Viel blühende Blumen hervor, Und meine Seufzer werden Ein Nachtigallenchor. Und wenn du mich lieb hast, Kindchen, Schenk' ich dir die Blumen all, Und vor deinem Fenster soll klingen Das Lied der Nachtigall. از اشک‌های من می‌رویند گل‌های فراوان و شکوفا، و آه‌های من تبدیل می‌شوند به گروهی از آواز بلبلان. و اگر مرا دوست بداری، ای محبوب، همهٔ آن گل‌ها را به تو می‌بخشم، و در برابر پنجره‌ات آواز بلبلان طنین خواهد انداخت.


Im wunderschönen Monat Mai, Als alle Knospen sprangen, Da ist in meinem Herzen Die Liebe aufgegangen. Im wunderschönen Monat Mai, Als alle Vögel sangen, Da hab' ich ihr gestanden Mein Sehnen und Verlangen. در ماه زیبای مه، وقتی همهٔ غنچه‌ها شکفتند، در دل من عشق جوانه زد. در ماه زیبای مه، وقتی همهٔ پرندگان آواز می‌خواندند، من برای او اشتیاق و تمنایم را اعتراف کردم.

مقدمه کتاب :
از یک پوند آهن، که تقریباً هیچ ارزشی ندارد، می‌توان هزار فنر ساعت ساخت که ثروتی عظیم می‌ارزند. آن پوندی را که از سوی خداوند دریافت کرده‌ای ـ با وفاداری از آن استفاده کن. خود شومان این مطلب را با این گوهر آغاز نمی‌کند ـ اما من فکر می‌کنم نقطه‌ی خوبی برای شروع است. آیا کودکی به‌صورت ناتوان از موسیقی به دنیا می‌آید؟ فکر نمی‌کنم. هر نوزاد، اگر فرصت داشته باشد، تقریباً از همان ابتدا از ریتم‌های شاد و ملودی‌های ساده و گیرای موسیقی لذت می‌برد؛ به همین دلیل است که لالایی‌ها و ترانه‌های کودکانه وجود دارند. از آن پس، رابطه‌ی هر کودک با موسیقی به شکلی منحصربه‌فرد رشد می‌کند. افسوس که تنها بخش کوچکی از آن‌ها فرصت پیدا می‌کنند تا موسیقی را به‌طور درست بیاموزند ـ چه تأسف‌بار، با توجه به اینکه فواید آموزش موسیقی تا این حد به‌روشنی مستند شده است. و از میان کسانی که فرصت یادگیری موسیقی را دارند، فقط عده‌ی کمی آن را به‌عنوان حرفه‌ی خود انتخاب می‌کنند. اما این اشکالی ندارد ـ ما به تعداد بسیار بیشتری شنونده نیاز داریم تا اجراکننده! در مورد آن پوند آهنی که به ما داده شده: نمی‌توان انکار کرد که خداوند به برخی افراد استعداد موسیقایی طبیعی بیشتری نسبت به دیگران عطا کرده است؛ اما این دلیلی برای دلسرد شدن افراد کم‌استعدادتر نیست. در واقع، استعداد می‌تواندق حتی یک خطر باشد؛ بسیاری از موسیقیدانان جوان از موهبت‌های خود سوءاستفاده می‌کنند، به‌جای آنکه «با وفاداری از آن‌ها استفاده کنند». برای بعضی از آن‌ها، همه چیز بیش از حد آسان به نظر می‌رسد و در نتیجه تنبل می‌شوند و در نهایت به اجراکنندگانی سطحی تبدیل می‌گردند. کسانی که مجبورند بیشتر تلاش کنند، اغلب می‌توانند رشد جالب‌تر و عمیق‌تری داشته باشند. اما کسانی که احساس می‌کنند واقعاً هیچ استعدادی برای نواختن یا آواز خواندن ندارند ـ تسلیم نشوید! هرچه بیشتر با موسیقی درگیر شوید، در هر سطحی که باشد، آن را بهتر خواهید فهمید؛ و هرچه بیشتر بفهمید، بیشتر از آن بهره خواهید برد. امیدوارم مطالعات شما عشقی به موسیقی در شما ایجاد کند که تمام زندگی‌تان را غنی سازد. اگر نه، احتمالاً به این دلیل است که به شما بد آموزش داده شده است. برای کسانی که تصمیم گرفته‌اند از موسیقی متنفر باشند چون معلم پیانویشان، خانم اسمیت، وقتی نت اشتباهی می‌زدند روی انگشتانشان ضربه می‌زد، می‌گویم: به موسیقی یک فرصت دیگر بدهید! تقصیر بتهوون نیست که خانم اسمیت بداخلاق و عبوس بوده است. و نه تقصیر شما ـ و این شما هستید که اگر موسیقی را از زندگی‌تان حذف کنید، بیشترین ضرر را خواهید کرد. هیچ دستاورد بزرگی در هنر بدون شور و اشتیاق ممکن نیست. بله ـ اصلاً چه فایده‌ای دارد که بخواهی موسیقیدان شوی اگر موسیقی را با تمام وجود، با تمام قلبت دوست نداشته باشی، دوست نداشته باشی، دوست نداشته باشی؟ موسیقیِ بزرگ بهترین دوستی است که انسان می‌تواند داشته باشد: در لحظات شادی و غم همراه تو خواهد بود؛ و هرگز تو را ناامید نمی‌کند یا ترک نمی‌گوید. پس چرا نباید پرشور و مشتاق باشیم؟ با این حال باید اعتراف کنم که تفاوت بزرگی میان خودِ موسیقی و حرفه‌ی موسیقی وجود دارد. برخی جنبه‌های دومی ممکن است اگر درگیرش شوی، گاهی تو را دیوانه کنند. بنابراین همین مسئله باعث می‌شود که اهمیت بیشتری داشته باشد که به یاد بیاوریم چرا اصلاً در ابتدا می‌خواستیم موسیقیدان شویم: چون موسیقی در قلب‌های ما زندگی می‌کند. و ما باید آن را همان‌جا نگه داریم. با مطالعه‌ی پیگیر و پشتکار، شما همواره بالاتر و بالاتر خواهید رفت. این، در واقع بدیهی است؛ اما با این حال باید گفته شود. من دیده‌ام که برخی نوازندگان جوانِ بسیار بااستعداد به‌تدریج محو شده‌اند، چون به خودرضایتی رسیده‌اند و از رشد بازمانده‌اند. آنچه یک موسیقیدان را به رشد می‌رساند، بیش از هر چیز، نوعی نارضایتی دائمی است ـ چیزی شبیه همان سوزش و آزاری که درون صدف ایجاد می‌شود و در نهایت مروارید را می‌سازد. البته این به آن معنا نیست که باید به‌طور بیمارگونه‌ای خودانتقادگر باشیم و همیشه از هر اجرایی ناراضی بمانیم؛ بلکه یعنی باید همواره هدفی بالاتر داشته باشیم. بدیهی است که هرگز به سطحی که در تخیل ما وجود دارد نخواهیم رسید؛ اما باید همچنان تلاش کنیم. در نهایت، حتی بزرگ‌ترین آهنگسازان نیز احساس می‌کردند که موسیقی‌شان می‌توانست بهتر باشد. اگر بتهوون از خود راضی نبود، ما هم نمی‌توانیم از خودمان راضی باشیم. حالا برو سر کار…

Repost from N/a
Schumann's Rules For Young Musicians @a_mezza_voce

+1
6 Fugues on the Name B-A-C-H, Op.60
Composer: Robert Schumann Instrumentation: Organ / Pedal Piano Composition Year: 1845 Manuscript Type: Autograph Manuscript (Holograph Score) Library: Staatsbibliothek zu Berlin Language: German musical notation Dedication: Johann Sebastian Bach Genre: Fugue / Counterpoint / Romantic Organ Music
Description: A rare autograph manuscript of Schumann’s monumental Six Fugues on the Name B-A-C-H, composed during one of the most psychologically intense periods of his life. Written for pedal piano and later associated closely with the organ repertoire, the work stands as one of Schumann’s deepest explorations of Bachian counterpoint and late-Romantic architectural thinking.

"ساعت خواب" طنزترین عبارتیه که تو زندگیم وجود داره.

همونطور که گفتم آهنگساز - اواخر عمر - فروپاشی و Development زندگی یا شاید بهتره گفت recapitulation و بازگشت به باخ. این همونه یجورایی... Six Fugues on the Name B-A-C-H, Op. 60 شومان اواخر عمرش این فوگ ها رو برای Pedal Piano نوشت، یه ساز کلا عجیب غریب و به نوعی ترکیب پیانو و ارگ، و بعدها بیشتر روی ارگ اجرا و بازخوانی شد. خلاصه که اثر بیمارگونه‌ای هست... " حل کردن خود در جهان باخ تا سرحد مرگ " https://t.me/Devils_Mewsic/6411?single

سال‌ها تصور میشد این تنظیم‌ها از بین رفتن، حتی روایت‌هایی وجود داره که میگه کلارا و برامس بعدها این آثار رو کنار گذاشتن یا نابودش کردن چون چندان موفق نمی‌دونستنش. ولی هرچی که هست این پروژه یکی از عجیب‌ترین و نادرترین برخوردها بین دو جهان موسیقیه... باروک و رمانتیک! داستان از این قراره که شومان اواخر عمرش تصمیم گرفت برای سوئیت‌های ویلنسل باخ، پارت همراهی پیانو بنویسه. و خب نتیجه چیزی شد میان باخ و شومان، میان باروک و رمانتیسیسم آلمانی. بحث‌های زیادی هم شکل گرفت، برای مثال : آیا این کار نوعی خیانت به جهان خالص باخه؟ به باخ توهین شده ؟ یا صرفا یه گفت‌وگوی تاریخیه بین دو نابغه؟ باخ از دیدگاه شومان ؟ شنیدن قطعات باروک با کادانس‌ها و رنگ‌آمیزی هارمونیک شومانی واقعا شاهکاره... شاید بشه گفت: " باخی که از فیلتر رمانتیسیسم آلمانی رد شده... " اینم باید گفت که جناب شومان بین سال های ۱۸۵۰ تا ۱۸۵۳ دست به نگارش این اثر زد، و ناگفته نمونه که این دوره شدیدا تحت تاثیر آثار باخ بودن... به مرور دارم متوجه میشم که خیلی از آهنگسازا وقتی دچار آشوب و فروپاشی ذهنی میشن به قطعات فرماتیک و کنترپوانتیک پناه میبرن (بعدا شاید درباره اینکه زندگی چقدر شبیه موسیقیه بنویسم،‌خیلی حرف دارم راجع بهش) و به نوعی سعی میکنن با اون اصوات به ذهنشون نظم بدن،‌ نظر شخصیمه، میتونین مخالف باشید. ولی این تنظیم ها هرچی هستن صرفا تنظیم خالی نیستن، میشه تقریبا مطمئن بود که نوعی تمرین ذهنی و روانین، و فکر میکنم چیزی شبیه به سندی هستن از آخرین سال‌های ذهن شومان...
https://t.me/Devils_Mewsic/6364

So genießt denn diese Klänge. 🙏🏻❤️ https://t.me/Devils_Mewsic/6359?single

باز هم از انتشارات #هنله، سعی کردیم ۴۰ ۵۰ دلار شما رو جلو بندازیم. شومان: فانتزی اپوس ۱۷ در دو ماژور، تقدیم شده به فرانتس لیست. اجرا در گروه دیسکوگرافی @makannikbinandfriends