عنکبوتها روی ستون فقراتم میرقصند.
Закрытый канал
ژن، ژیان، ئازادی
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
308
Подписчики
Нет данных24 часа
-77 дней
+4130 дней
Архив постов
صادقانه بخوام بگم اگه مشکل جوون ایرانی و آینده و اینا بذاره واقعا آدم جالبی هستم
لیست چیزهایی که گم کردم در آبان/آذر ماه:
گوشواره نقرهای
بستهی پستی
کارت دانشجویی
پوسترهای آلیبرو
خودم
این یکی نقاشی فرشچیان هم بهار امسال خودم گرفتم و حس نزدیکی میکردم باهاش.
اپل موزیکم اوکی شد دیگه مثل موش فقیر کلیسا صبح تا شب از یوتوب و تلگرام دنبال آهنگ نخواهم بود. دیگه رسما اولین هدف زدن این چنل کمرنگ شد. به اتمام رسیدیم. پیاده شید.
یه بازی استاکری نصب کردم.
اینجوریه که لینک لترباکسد رو گذاشتم توی بیو اینستاگرامم، بعد لترباکسد رو باز میکنی بیو رو چک میکنی میبینی عه! لینک تلگرام. میزنی روش میرسی به اینجا. اینجا رو باز میکنی میبینی ارزشش رو نداشت، دونه دونه تبها رو میبندی میری زیر پتو دراز میکشی و به بوی حوض حیاط بارونزده توی عصر پاییز فکر میکنی و یه لبخند ریز میزنی و کمکم به خواب میری.
وقتی داشتم به یه آهنگ از اون بالای چنل گوش میدادم چشمم خورد به این نوشته.
انگار که ثابت مونده باشم و قرار است بگندم.
(نیمفاصلههارو ادیت کردم چون اونموقع زیادی بیجون بودم که بخوام حتی توجه کنم بهشون و فقط انگشتهامو تکون میدادم!)
Repost from عنکبوتها روی ستون فقراتم میرقصند.
این من هستم که خودم را اذیت میکنم.
احساس میکنم قرار است که بگندم. احساس میکنم که قرار است حالا تجزیه شوم به موجی از عنکبوتها و حشرات ریز و درشتی که جذب زمین میشوند. احساس میکنم هیچ جوره نمیتوانم چیزی را که در درونم اتفاق میافتد بنویسم. از اینکه از هر چیزی که با آدمها به اشتراک بگذارم قضاوت شوم و طور دیگری از چیزی که واقعا هست دیده شوم نفرت دارم. و اما خودم! من حتی از زیر سایه نگاه خود هم در امان نیستم. هر حرکت من، هر رفتار مضحک من باعث میشود خودم را روی تخته سنگی قرار بدهم و با چاقوی کند به جان بدنم بیوفتم از دنده ها شروع میکنم و آنها را میشکنم و از صدای شکستنشان ارضا میشوم. برای مدت کوتاهی آرام میشوم. اینکه هر چیزی بگویی به هزاران شکل دیگر در ذهن این و آن تداعی شود برایم منزجرکنندهست. همین باعث ناامیدیم میشود. مانع است که پیش ببرم. اما باید پا بگذارم روی این شیشههای ریز و درشت و بگذارم این خون کثیف جاری شود. برایم مهم نیست که در ذهن تو و آن و آن یکی چگونه دیده میشوم. باید روزی سه وعده سر یک تایم مشخص این جمله را به خورد مغزم بدهم تا بلکه واقعا باورم شود. تا بلکه دوباره بتوانم نجات پیدا کنم. تا بلکه دوباره بنویسم. نقاشی، آهنگ، خواب، غذا، کوتاه کردن مو، بالا آوردن، بوی گند دادن، فیلم، پیاز پاک کردن، بی خوابی، فحش دادن، کتاب خواندن، با هیچکدام نتوانستم ریسمانی ببافم برای خلاص شدنم. نتوانستم و به دیوار حمام زل زدم و به قطره خون خشک شده خیره شدم و آن را نشانهی دوباره شروع کردن نوشتنام کردم. وقتی که مینویسم در عین واحد انگشتانم را به سرعت تکان میدهم. اجازه فکر کردن و دنبال کلمات گشتن را به خودم نمیدهم. مثل یک بوکس بیرقیب. فقط یک بار فرصت داری. حذف و ویرایش از ریختش می اندازد. انجامش بده. زود. سریع. نه نه فکر نکن . مهم نیست فقط تکانشان بده. برایم مهم نیست چه مینویسی فقط میخواهم وقتی انگشتانت تاول میزد و ذق ذق میکند را ببینم و از نفس بیوفتی و بعدش یک نفس عمیق بکشی و بگی که آه امروز هم به خیر گذشت. حالا تو میمانی و ان فکر وا رفته پس ذهنت دربارهی نوشتهی من. نگهش دار برای خودت. من هنوز نفس میکشم.
