ru
Feedback
عنکبوت‌ها روی ستون فقراتم می‌رقصند.

عنکبوت‌ها روی ستون فقراتم می‌رقصند.

Открыть в Telegram

ژن، ژیان، ئازادی

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
247
Подписчики
+124 часа
Нет данных7 дней
+1130 день
Архив постов
الان که دارم اینو می‌نویسم به درخت بید بزرگی تکیه دادم که بابام توی بچگی‌ش کاشته. درختی که الان سایه‌ش برای نشستن و تنه‌ش برای تکیه دادن لذت دنیا رو داره. باد از غرب به شرق می‌وزه و من به درخت بید بزرگ بابا تکیه دادم و دارم جاده غم از رامش رو گوش می‌دم.

The Paragons - Florence.mp32.61 MB

اﺳﺘﻮرﻳﺘﻪ دﻳﺪم ﺧﻮﺷﮕﻞ ﺷﺪی ﺑﺮاش، رژ ﻟﺐ ﻗﺮﻣﺰ ﭼﻘﺪ ﺑﺸﺪ ﻣﻴﺎد ﺑﺎ آﻫﻨﮕﺎی ﻣﻦ داﺑﺴﻤﺶ ﻣﻴﮕﻴﺮی، ﺗﻮ آﻏﻮش ﻋﺸﻘﺖ آراﻣﺶ ﻣﻴﮕﻴﺮی
اﺳﺘﻮرﻳﺘﻪ دﻳﺪم ﺧﻮﺷﮕﻞ ﺷﺪی ﺑﺮاش، رژ ﻟﺐ ﻗﺮﻣﺰ ﭼﻘﺪ ﺑﺸﺪ ﻣﻴﺎد ﺑﺎ آﻫﻨﮕﺎی ﻣﻦ داﺑﺴﻤﺶ ﻣﻴﮕﻴﺮی، ﺗﻮ آﻏﻮش ﻋﺸﻘﺖ آراﻣﺶ ﻣﻴﮕﻴﺮی

Faramarz-Aslani-Shab-256.mp36.64 MB

با بابا کنار هم نشسته بودیم و توی جاده بودیم به سمت سنندج، یه لنگه از هندزفریمو گرفتم سمتش. گفت: «کوردیه؟» گفتم: «آره. بذار تو گوش سمت چپ‌ت که سیمش اذیتت نکنه.» وسطای آهنگ انگار که فراموش کرده باشیم برای چی داریم راهی یه شهر دیگه می‌شیم، انگار که اصلا آسمون هیچ موشکی به چشم ندیده و ما هیچ کجای این تاریخ و این دنیا نبودیم. اینا همون نُت‌هایی بودن که همیشه جادو می‌کردن و کوارک‌های وجودمون رو به رقص در می‌آوردن. یهو نگاهم رفت به سمت دست بابا، و دیدم که با انگشتاش روی لبه‌ی شیشه‌ی ماشین ضرب گرفته. از لحظه‌های که حس کردم شاید بار دیگه جور دیگه‌ای تجربه‌اش کنم. «۴٩٢ کیلومتر تا سنندج»

گلاویژ، ستاره‌ی تابستانی.

امروز در حالی که اینترنت وصل نمی‌شد و از بی‌خبری دلم آشوب بود، برای اینکه کمی حواس خودم رو پرت کنم نشستم شعر و پی‌دی‌اف کتاب می‌خوندم. همین حین‌ها چشمم به این شعر فروغ افتاد و این بار طور دیگه‌ای قلبم رو فشرد.

بودا از شرم فرو ریخت.. من رو به فضای جنگ و تاثیرش روی فرهنگ و جامعه‌ی کشور جنگ‌زده نزدیک کرد. تاثیری که روی بازی‌های کودکانه و خشونت‌گریشون می‌ذاره و قسمت‌های خیلی تلخ و پر از دردی که حتی با دیدن تصاویرِ به قول خود کارگردان "شاعرانه‌" تلخی‌ای که توی کاغذهای رنگی رنگی پیچیده شده، باز هم تاثیر عمیقی روی آدم می‌ذاره. حین دیدنش، وقتی که قسمت‌های از بازار و خیابون-که حتی نمیشه گفت خیابون- رو نشون می‌داد و فضایی که به تصویر کشیده شده بود رو می‌دیدم؛ با خودم گفتم جنگ باعث میشه تا آخر عمرت توی یک فیلم ۲۴ ساعته گیر بیوفتی، بی هیچ‌ پیشرفتی، بی هیچ‌ امکاناتی، و فرهنگی که سوخته و له شده و تو فقط تیکه خورده‌های از اون رو داری که حتی نمی‌دونی قسمت خوبش بهت رسیده یا بد. یک چرخه‌ی ثابت و محکوم به اجرا. فیلمی که واقعیت زندگیته و کارکتر اصلی خودتی. اما نه یک ابر قهرمان! بلکه یک قربانی، که بعدها از جوامع دیگه انگشت اتهام به سمتت دراز می‌شه و باید بپذیری. چون زندگی لجن‌زاری‌ست که هر چقدر بیشتر دست و پا می‌کوبی بیشتر به اعماقش کشونده می‌شی. و جمله‌ای که تو ذهنم بولد می‌مونه: "بختی بمیر تا که تو را آزاد کنند."

The-Cranberries-Ridiculous-Thoughts-320.mp310.10 MB

به من بگویید: از شرق تا به غرب از بالا تا پایین این سرزمین‌ها از قدیم‌الایام تا به امروز طناب‌های دار چه‌چیزی را توانسته‌اند در ما بکشند!؟ چه کاری توانسته‌اند با فریاد بلند مبارزه و آزادی‌مان بکنند؟ طناب‌های دار توانسته‌اند «شاهو» را بترسانند؟ توانسته‌اند دریاچه‌ی وان و ارومیه را خاموش کنند؟ توانسته‌اند «پیر مگرون» را به زانو درآورند؟ چه چیزی را به طناب‌ دار نسپردند و اعدام نکردند؟ ــ از رؤیا تا شعر و از شعر تا زن و از زن تا نان و تا آب و تا گل و تا چشمه... ــ آنچه را هرگز هرگز نتوانستند اعدام کند آینده است و آزادی... شیرکو بیکس