•Void•
Открыть в Telegram
.★. Art. Coffee. Queer romance .★. Talk:t.me/BluChtBot?start=63aeaf04bad5ae8c8945 Talk: @Themissingscene_bot Talk: https://t.me/BiChatBot?start=sc-f00fc02dfa
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
631
Подписчики
-224 часа
-27 дней
+3030 дней
Архив постов
631
اگه من قاتل باشم و در نهایت به دست جاناتان اونم با وسیله خودم بمیرم داستان اینجا تموم نمیشه
تمام ادما به جاناتان مشکوک میشن چون هیچکس نمیدونه کار من بوده یا اون اما جاناتان توجیحی از کارش نمیکنه خیلی خونسرده ولی عرق سرد از تیغه کمرش راهشونو پیدا کردن
دستای خونی جاناتان کمکی به بقیه نمیکنن و درد از دست دادن عزیزشون منطقشونو از بین برده پس به اولین مظنون میچسبن
حتا اگه جان با اعتماد بنفس اعتراف کنه قاتل نیست فکر میکنن قاتل اصلی مارسو و اون هم همدستشه
اگه مارسو جاناتان رو از قبل میشناخت و میدونست قراره اونهم تو جمع حضور داشته باشه چنتا پلن میچید:
مارسو میدونست از بین افراد تنها کسی که میتونه بکشتش فقط جاناتانه پس روی تیغه حکاکی اسم خودش رو انجام نمیداد هرچند علاقه زیادی به اینکه بخواد با صلاح شخصی جون ادما رو بگیره داره اما اینبار بالماسکه تلهای بود
پس صلاحی ساده و براق بدون هیچ نشانهای همراهش میبرد تا انسان ها جاناتان رو هدف بگیرن و مارسو یه درد عمیقی بهش ببخشه و نتونه از یاد ببره و همیشه تو خواب و کابوس اون شب رو ببینه
یه رد عمیق اما بدون جای زخم
یا
تحت تاثیر هوش جاناتان قرار میگرفت و از شرایط نجاتش میداد روی تیغه حکاکی اسم نفر دیگهای بود و همه از فکر اینکه جاناتان قتل کرده دور بشن ولی باز هم مارسو لطف بزرگی بهش میکنه و جای رد میمونه اینبار تو ذهن جاناتان
631
قاصدکا من از این کار بدم میاد ولی باید اکانتم از لیمیت دربیاد
اگه تو اینجا جوینید و این پیامو میبینید یا این پیامو فور بزنید یا اینک چنلتونو از ناشناس بدین که لفت ندم
631
Repost from N/a
Chapter 16 — Marceau
مارسو هیچوقت به شانس اعتقاد نداشت.برای او، هر اتفاقی یک دلیل داشت؛ حتی این مهمانی.از لحظهای که وارد عمارت شده بود، به جای نگاه کردن به لباسها و ماسکها، آدمها را بررسی میکرد.ترسها.دروغها.و رازهایی که پشت لبخندها پنهان شده بودند.وقتی چراغها خاموش شدند، وقتی اولین جنازه روی زمین افتاد، و وقتی دایانا با آرامشی عجیب دستور داد همه به رقصیدن ادامه دهند...مارسو فقط یک چیز را فهمید.این دیگر یک مهمانی نبود.یک بازی بود.و در این بازی، آدمهای ساده زودتر میمردند.او در میان جمعیت ایستاده بود که ناگهان نگاهش به مردی افتاد.جاناتان.مردی که بیش از حد آرام بود.آدمهایی مثل او همیشه خطرناک بودند؛ کسانی که احساساتشان را پشت منطق پنهان میکردند.مارسو لبخند کوتاهی زد.«بالاخره رسیدیم به بخش جالب شب.»چند لحظه بعد، اسمها انتخاب شدند.و درست همانطور که انتظار داشت...شریک رقصش جاناتان بود.دستش را جلو آورد.«افتخار میدی؟»جاناتان دستش را گرفت.موسیقی شروع شد.آن دو میان سالن حرکت کردند؛ در حالی که اطرافشان پر از آدمهایی بود که وانمود میکردند هنوز مهمانی ادامه دارد.مارسو آرام گفت:«میدونی عجیبترین چیز دربارهی آدمهای خوب چیه؟»جاناتان نگاهش کرد.«چی؟»مارسو لبخند زد.«اینکه همیشه فکر میکنن آخر داستان، عدالت برنده میشه.»جاناتان پاسخی نداد.و همین سکوت، مارسو را بیشتر کنجکاو کرد.«تو از اونایی هستی که فکر میکنن میتونن اینجا رو نجات بدن؟»جاناتان گفت:«نه.»مکث کرد.«فقط فکر میکنم بعضیها نباید از مجازات فرار کنن.»لبخند مارسو کمی محو شد.برای یک لحظه، انگار چیزی را فهمید.او جاناتان را دستکم گرفته بود.اما هنوز یک برگ برای خودش نگه داشته بود.در چرخشی آرام، دستش به سمت آستین کت رفت.تیغهی کوچکی که پنهان کرده بود، زیر نور لوستر برای یک لحظه برق زد.او فقط منتظر زمان مناسب بود.یک حرکت.یک لحظه.و پایان.اما چیزی که مارسو نمیدانست این بود که جاناتان، خیلی زودتر از آنچه فکر میکرد، متوجه شده بودموسیقی بلندتر شد.زوجها سریعتر چرخیدند.و مارسو برای اولین بار در آن شب، حس کرد شاید،شکارچی تنها کسی نیست که در سالن قدم میزند.لبخند زد.چون حالا مطمئن شده بود:این رقص، آخرین رقص یکی از آنها خواهد بود.
631
موقع امتحان داشتم به این فک میکردم که رایان چطور میتونه با دوتا بچه همچنان تو فیلماش گی بنظر بیاد
