درباره اَلی
Открыть в Telegram
《با صد هزار مردم، تنهایی》 《بی صد هزار مردم، تنهایی》 ما هر دو در اينجا غريبيم و هر غريبى همدم غريب ديگر است؛ 《عین القضات》 @Scarecrow0022 آغوشی از گفتوگو
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
374
Подписчики
+4524 часа
+577 дней
+5730 дней
Архив постов
360
«داروگ»
خشک آمد کشتگاه من
در جوار کشت همسایه.
گرچه میگویند: «میگریند روی ساحل نزدیک
سوگواران در میان سوگواران.»
قاصد روزان ابری، داروگ! کی میرسد باران؟
بر بساطی که بساطی نیست
در درون کومهٔ تاریک من که ذرهای با آن نشاطی نیست
و جدار دندههای نی به دیوار اتاقم دارد از خشکیش میترکد
-چون دل یاران که در هجران یاران-
قاصد روزان ابری، داروگ! کی میرسد باران؟
[پیرمرد محله دزاشیب، دیوار به دیوار خانه جلال و سیمین، نیما]
360
Repost from Babak khangholi
از زور تنهایی دارم مثل سگ کار میکنم و فراموش میکنم که شماها رفتهاید و برنمیگردید.
زندگی همین است. یا باید خودت را با سعادتهای زودیاب و معمول مثل بچه و شوهر و خانواده گول بزنی یا با سعادتهای دیریاب و غیرمعمول مثل شعر و سینما و هنر و از این مزخرفات! اما بههرحال همیشه تنها هستی. تنهایی تو را میخورد و خرد میکند. من قیافهام خیلی شکسته شده و موهایم سفید شده و فکر آیندهام خفهام میکند ولی بگذریم... بگذریم... بگذریم...
فروغ از زندگیِ گذشته، به کل بریده. وقتی کامی (پسر فروغ) را در خیابان میبینم که حالا قدش تا شانهام میرسد، تنم شروع میکند به لرزیدن و قلبم به ترکیدن میافتد. اما نمیخواهمش، نمی خواهمش. فایدهی این علایق و روابط چیست؟
آدم باید دنبال جفت خودش بگردد و هرکس یک جفت دارد. باید جفت خودش را پیدا کند با او همخوابه شود و بمیرد. معنی همخوابگی همین است. یعنی کامل شدن و مردن. چون زندگی فقط تلاش برای جبران نقصهاست.
من خیلی بدبخت هستم فری جانم و هیچکس نمیداند. حتی خودم هم نمیخواهم بدانم. چون وقتی با این مساله روبرو میشوم تنها کاری که میتوانم بکنم این است که خودم را از پنجره پایین بیاندازم.
آه... دارم چرتوپرت مینویسم. پاییز که آمدی با هم صحبت خواهیم کرد. فراموش نکن که زندگی همین است.
#فروغ_فرخزاد
#نامه_ای_به_فریدون_فرخزاد
360
اون که بله هیچی چیز مقدس نیست
دیگه عشقم رنگی از قداست نداره
مادر، مظلومه، فداکار و گاهی یک فدارکار بیرحمه چون نمیخواد ببینه تمام از جون مایه گذاشتناش قرار دود بشه بره هوا
شایدم اشتباه کنه
ولی به هر حال میخواد از یه فاجعه جلوگیری کنه
360
#پیام_ناشناس
مادر خیلی خیلی محترمه.
ولی مقدس نیست.
و همشونم همچین وقتی به حرفشون گوش ندی نمیذارن بگذری و بری و به وقتش چوب لای استینت میکنن
360
میخواهم کاملا در تناقض بگویم پس قداست مادر را زیر سوال میبرم.
کی میداند چطور میشود آن را زیر سوال برد؟
زیاد از پدرها بد شنیدم هر طور که باشند؛ روشنفکر، کارگر معدن، سرهنگ ارتش و...
مادرها ولی همیشه حتی وقتی کاملا مسیرت را بابت آن آمال و آرزویی که خیال میکنند تورا به فنا میدهند سد میکنند، میگذارند از رویشان رد شودی و آخر سرهم برایت چهار قل میخوانند و فوت میکنند.
[اگر مامان و قصههای سر ظهرش نبود...]
360
دو عدد پنیسیلین با چاشنی کلوچه محلی زعفرانی خوردم...
[حیات انسانی سرشار از ضعف و بیماری]
360
امید، رازی است نهفته نجات بخش از دل تاریکی و کلید ورود به جهل مرکب برای انسان.
یک اسلحه برای پیروزی یا خودکشی...
360
گفتم آهندلی کنم چندی
ندهم دل به هیچ دلبندی
وآن که را دیده در دهان تو رفت
هرگزش گوش نشنود پندی
خاصه ما را که در ازل بوده است
با تو آمیزشی و پیوندی
به دلت، کز دلت به در نکنم
سختتر زین مخواه سوگندی
یک دم آخر حجاب یک سو نه
تا برآساید آرزومندی
همچنان پیر نیست مادر دهر
که بیاورد چون تو فرزندی
ریش فرهاد بهترک میبود
گر نه شیرین نمک پراکندی
کاشکی خاک بودمی در راه
تا مگر سایه بر من افکندی
چه کند بندهای که از دل و جان
نکند خدمت خداوندی
سعدیا دور نیکنامی رفت
نوبت عاشقی است یک چندی
360
در این نقطه از جهان که نظاره میکنید، لم داده بودم.
موتوری آمد؛ الیاس و عباس دقلوهای عاقبت به شر این خطه.
الیاس قرابتی با من و حسن دارد؛ شبهای زیادی که او داشت نئشه میکرد، من و حسن کنارش یاور همیشه مومن گوش میدادیم.
همینکه رسید علت سرپنجههای خونینش را گفت که من حتی متوجهشان نبودم.
از عباس پرسیدم که چرا حتی صدایش را کسی نشنیده و گفت که همیشه تنهاست و رفت.
امیدوارم خمار نرفته باشد؛ امیدوارم همیشه باشد که من بتوانم آن روزهای غمزده و خاکستری را همچنان با دیدنش به یاد بیاورم.
امیدوارم همین آدمها که حتی نقش مکمل زندگیمان هم نیستند بمانند شاید رُل یکها رفتنشان چندان حائز اهمیت نباشد.
360
یادم هست اصلا درست نمیشناختمش؛ حتی فرق بین رئال و سوررئال رو درست نمیفهمیدم.
گمانم هنرنامه بود که جمعه شبها از شبکه چهار پخش میشد.
آن وقتها دینانی که میآمد از حکمت و عرفان و اسلام میگفت کنارش هنر و تئاتر و موسیقی و ادبیات هم آزاد بود.
رفته بودند گالری واحدخان خاکدان، چه آثاری! حقیقت هنوز هم جز یک نقاشی خوب چیزی بیشتر برای من بیهنر در عنفوان ۱۷ سالگی نبودند. ذوقش را داشتم برای ماهی بگویم چه انسان فرهیختهای شدهام؛ شبهای هنر در طول هفته و هنرنامه جمعه شبها برنامه زندگیم شده بود. امان که این خویشتن داری نگذاشت هیچوقت از خودم تعریف کنم(آن موقعها را میگویم حالا شاید الان عوض شدم) رفتم همان دم نسخهای از آثارش را پست کردم توی اینستاگرامم و شرح کوتاهی زیرشان، هنوز هم توی صفحه اینستاگرامم هستند.
بگذریم غربت هنرمند اصیل را به سوگ بشینیم چرا که حالا دیگر دینانی و رفقا یک تنه شبکه چهار را دست گرفتهاند.
[روحت شاد واسطه دوستی من با سورئالیسم)
360
Repost from BBCPersian
🔻واحد خاکدان، نقاش و هنرمند برجسته ایرانی در تهران درگذشت.
انجمن نقاشان ایران روز پنجشنبه ۱ آبان با صدور بیانیهای خبر درگذشت واحد خاکدان در سن ۷۵ سالگی را تایید کرد.
آقای خاکدان که متولد ۱۳۲۹ بود، طی هفتههای اخیر به خاطر بیماری در بخش مراقبتهای ویژه بیمارستانی در تهران بستری بود.
واحد خاکدان که به خاطر آثارش در سبک هایپررئالیسم شهرت داشت، در دهه ۱۳۵۰ در هنرستان هنرهای زیبا و دانشکده هنرهای تزئینی تهران تحصیل کرده بود و نخستین نمایشگاه انفرادی خود را در سال ۱۳۵۳ در گالری سیحون برگزار کرد.
از او نمایشگاههای مختلفی در داخل و خارج ایران برگزار شده و بسیاری از آثارش در حراجیها به فروش رسیده است.
📷 Mah Art gallery
@BBCPersian
360
غربت، جایی در همین وطن،درون مرزها،خانه پدری، تقاطع راهرو، کنار پذیرایی اتاق رو به رو، روی یک تشک صورتی گلدار انسانی بیست و اندی ساله در تاریکی اتاق خیره به رو به رو، جایی که لایههای تاریکی همه را فریب میدهند...
[من را از من بگیر]
