ru
Feedback
حوالیِ ساحل؛

حوالیِ ساحل؛

Открыть в Telegram

زمزمه‌ای در اقیانوس🌊؛ . . . . http://t.me/HidenChat_Bot?start=6225045364

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
214
Подписчики
-124 часа
-17 дней
-130 дней
Архив постов
تابش نور میان برگ‌ها؟ نمی‌دانم، شاید منظره ای خیره کننده و آرامش لحظه‌ای است که مرا از افکار سنگین خلاص می‌کند.
تابش نور میان برگ‌ها؟ نمی‌دانم، شاید منظره ای خیره کننده و آرامش لحظه‌ای است که مرا از افکار سنگین خلاص می‌کند.

Soghoot Ehaam.mp33.25 MB

Repost from RegaPlus

photo content

4_5874999443945687093.mp315.10 MB

photo content
+1

Sometimes,..

ماه هر شب از پشت پنجره سرک می‌کشد؛ شاید تلاش می‌کرد نور کسانی باشد که سال‌ها پیش در تاریکی خودشان گمشده‌اند.
+4
ماه هر شب از پشت پنجره سرک می‌کشد؛ شاید تلاش می‌کرد نور کسانی باشد که سال‌ها پیش در تاریکی خودشان گمشده‌اند.

‎⁨هومان – بدون تو موندم تنها.⁩.mp38.47 MB

DIFFERENT Chris Grey.mp32.35 MB

Видеосообщение00:08

Sometimes, silence says everything that words were never able to explain.

+1

Unknown Artist - Age Farda Bi Man Shoroo Shod - 128.mp39.22 MB

photo content
+1

”The sun was setting behind the mountains, painting the sky in shades of orange and pink. A gentle breeze blew through the trees, and for a moment, everything felt peaceful and perfect.”

photo content
+1

ایستگاه قطار، همیشه بویِ هم‌سفرانِ گذری را می‌دهد؛ ترکیبی از عطرِ قهوه، دودِ سیگار و بویِ خاکِ نم‌خورده. او روی نیمکتِ فلزی و سرد نشسته بود و به صفحه بزرگِ نمایشگر خیره شده بود که زمان‌ حرکت را با بی‌رحمی نشان می‌داد. همه در ایستگاه، یا در حالِ رفتن بودند یا در حالِ رسیدن. هیچ‌کس در جایِ “بودن” نبود. مرد مسافری که با گوشی‌اش زمزمه می‌کرد، زنی که با چشمانی خسته به ساعت مچی‌اش نگاه می‌کرد، و آن پسر جوانی که با کوله‌پشتیِ بزرگش، انگار داشت تمامِ آینده‌اش را با خودش حمل می‌کرد. او احساس می‌کرد ایستگاه، مثل یک حفره‌ی بزرگ در زمان است؛ جایی که آدم‌ها برای لحظه‌ای از مسیرِ اصلی زندگی‌شان خارج می‌شوند تا منتظرِ چیزی باشند که قرار است آن‌ها را به جای دیگری ببرد. او نمی‌دانست خودش منتظرِ کدام قطار است؛ قطاری که او را به گذشته برگرداند، یا قطاری که او را به جایی ببرد که هنوز نامی از آن نمی‌دانست. صدای بلندگوی ایستگاه، سکوتِ میانِ انتظار را شکست و اعلام کرد که قطارِ بعدی با تأخیری طولانی خواهد رسید. او آهی کشید، پالتویش را جمع کرد و به جای اینکه عصبی شود، فقط به رد شدنِ لکه‌های نور بر روی زمین نگاه کرد. شاید این تأخیر، فرصتی بود تا فقط، برای چند دقیقه، در میانِ این همه گذری، کمی درجا بزند و نفس بکشد.

Repost from N/a
photo content

Repost from N/a
بوی بارانی را می‌دهد که به‌جای خیابان، دل آدم را خیس می‌کند. https://t.me/inthe_ocean