ru
Feedback
◃◂ خٰاطِرٰاتِ کِتٰابـی ▸▹

◃◂ خٰاطِرٰاتِ کِتٰابـی ▸▹

Открыть в Telegram

• ارتباط: @Marziyehalishahi_bot

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
385
Подписчики
Нет данных24 часа
+17 дней
+130 дней
Архив постов
وای خدای من. منو با این صحنه تنها بذارید که آقای ایرانمهر پیجمو فالو کرد 😭 انقدررررر استاد باباخانی از آقای ایرانمهر به عنوا
وای خدای من. منو با این صحنه تنها بذارید که آقای ایرانمهر پیجمو فالو کرد 😭
انقدررررر استاد باباخانی از آقای ایرانمهر به عنوان موراکامی ایرانی تعریف کرد که ندیده عاشقش شدم😭

چطوری به تراپیستم اثبات کنم اون تستایی که زدم و تا وارد اتاق شدم گفت «وضعیت افتضاحی رو توی شخصیتت می‌بینم» فقط به خاطر گرمای هوا بوده؟

⭕️ گفت‌وگوی خیر ایران با یک نویسنده دهه‌هشتادی؛ مرضیه علیشاهی: 🔹️اکثر رمان‌های عاشقانه‌ای که نوجوانان درگیر خواندن آن‌ها میش
⭕️ گفت‌وگوی خیر ایران با یک نویسنده دهه‌هشتادی؛ مرضیه علیشاهی: 🔹️اکثر رمان‌های عاشقانه‌ای که نوجوانان درگیر خواندن آن‌ها میشوند، رمان‌های سطحی هستند که در آن، عشق‌ها آبکی و زودگذر است. خودم هم در ۱۲ سالگی آن‌ها را می‌خواندم. شاید تفکراتی که الان در بعضی از جوانان بیست‌ساله می‌بینیم، به‌خاطر همان کتاب‌هاست. 🔸️به نوجوانانی که می‌خواهند داستان خوب بخوانند و نویسندگی را هم شروع کنند، توصیه می‌کنم کتاب‌های صادق چوبک، عباس معروفی، بزرگ علوی، صمد بهرنگی، ایرج پزشکزاد، جلال آل‌احمد، سیمین دانشور و هوشنگ مرادی کرمانی را بخوانند. ✅️ به مناسبت ۱۸ تیر، روز ادبیات کودک و نوجوان این گفت‌وگو را اینجا بخوانید👇👇 https://kheiriran.ir/0001YP @kheiriran

1 3 - Olivia Rodrigo - honeybee (320).mp38.71 MB

من هر بار از اتاقم می‌رم بیرون، رو به طوطیم: اسکل بلا کی بوده، خنگول طلا کی بوده، طوطی نانا کی بوده. قیافه‌ش:
+1
من هر بار از اتاقم می‌رم بیرون، رو به طوطیم: اسکل بلا کی بوده، خنگول طلا کی بوده، طوطی نانا کی بوده. قیافه‌ش:

من بازم درس نمی‌خونم. چرا انقدر خنگ و‌ چپرچلاق شدن؟
من بازم درس نمی‌خونم. چرا انقدر خنگ و‌ چپرچلاق شدن؟

Flowers (cover).mp36.77 MB

married life (cover).mp36.44 MB

این دیگه فراتر از باد داخل بسته چیپسه. یعنی چی آخه 😐
این دیگه فراتر از باد داخل بسته چیپسه. یعنی چی آخه 😐

می‌خوام یه راز کوچولو رو بهتون بگم. شما من رو می‌بینید و احتمالاً توی تخیل‌تون می‌گید وای «بوگول» همه چی تمومه. قیافه، هوش، جذابیت، خلاقیت. ولی حقیقت چیه؟ «بوگول» از این چیزا نداره. من همه عمر توی زندگیم این دریاچه رو گز کردم. همیشه می‌دونستم یه چیزی کمه تا بالاخره فهمیدم اون چیه. من تک و تنها بودم، می‌تونم بهتون بگم وقتی مدت زیادی تنها باشی ذهنت به جاهای خیلی تیره و تاریک می‌ره. منظورم اینه که باعث می‌شه واقعا درک کنی که چرا به همدیگه نیاز داریم و ما موجودات زنده باهم کامل می‌شیم.
- از زبون بوگول، انیمیشن جابه‌جا.

روز ۷۶۵۲ - ۱۷ تیر ۱۴۰۵ یکی از دلایلی که روزنوشت نوشتن بهم می‌چسبه، اینه که یادم می‌ندازه چقدر زود دارم بزرگ و بزرگ‌تر می‌شم و زمان رو از دست می‌دم. امروز که این نقاشی رو به بابا دادم، مامان گفت بچم چه با استعداده. و من فکرم درگیر این بود که چیشد من درگیر این علایق شدم؟ تنها چیزی که توی ذهنم مونده حرف معلم کلاس هشتممه. می‌گفت از سن دو تا پنج سالگی هرکاری برای بچه انجام بدید و درگیرش کنید تبدیل به استعدادش می‌شه. مامان همیشه برام نقاشی می‌کشید، هرچند کج‌وکوله، هنوزم یادمه دعوا می‌کردم که چرا (پو) رو شبیه (پو) در نیاورده؛ اون هم برای بار هزارم پاک می‌کرد و از اول می‌کشید. یه وقتایی هم وسط نقاشی من دو ساعت با خاله صحبت می‌کرد و تا جیغ من در نمی‌اومد، تلفن رو ول نمی‌کرد. آخرش هم رنگ‌آمیزی اون نقاشیا مال من بود و عجب لذتی داشت. یه وقتایی هم فکر می‌کردم شاید علاقه‌م به ادبیات و نوشتن به خاطر اینه که باز هم مامان برام کتاب داستان می‌خرید و تقریباً هرشب با یه داستان جدید من رو می‌خوابوند. هرچند که تمام مدت الکی چشم‌هام رو می‌بستم که مثلاً دارم می‌خوابم. اما تا دو ساعت بعد از خوندن داستان، ذهنم درگیرش می‌موند و خوابم نمی‌برد. من واقعاً پارادوکسیکالم. زندگی کاملاً خاکستریه. یه وقتایی فکر می‌کنم خانواده‌م تربیت درستی انجام دادن و یه وقتایی سرم رو از این تربیت به دیوار می‌کوبم. یه وقتایی بی‌نهایت دوسشون دارم و یه وقتایی دلم نمی‌خواد تا مدت‌ها ببینم‌شون. خانواده چیه واقعاً؟ همش به کنار! کاش امشب آمریکا انتقام آرژانتین رو از ما نگیره.

درحال هرکاری کردم به جز ارشد خوندن: پ.ن: چون که برای جوجو اردکام توسط خانواده حواشی زیاد بود، براشون منظره کشیدم🥲
درحال هرکاری کردم به جز ارشد خوندن:
پ.ن: چون که برای جوجو اردکام توسط خانواده حواشی زیاد بود، براشون منظره کشیدم🥲

اگه بابام بفهمه یه همچین پلنی برای اتاقم دارم…
+3
اگه بابام بفهمه یه همچین پلنی برای اتاقم دارم…

نویسندگی من به روایت تصویر:

مرسی که روزنوشت‌های طولانیم رو می‌خونید. جدی🫂✨

هر ابزاری که می‌خواست استفاده کنه رو قبلش می‌گرفت جلوی چشمم، می‌گفت ببین با این قراره فلان کار رو بکنم و انقدر درد داره، یا درد نداره، یا فقط فشارِ کشیدنش رو حس می‌کنی، قول می‌دم دردت نگیره. و من فقط لبخند بودم و لبخندم هربار باعث می‌شد نخ بخیه‌ای که می‌کشید به کناره‌های خط کشیده‌ی لبم گیر کنه. مامان که طاقت نیاورد روی صندلیای انتظار بشینه، اومد داخل. از صدای دکتر که گفت شما مادرشید فهمیدم. مامان پرسید: حالش خوبه؟ فشارش زود میفته آخه. دستیار دکتر گفت: آره حاج خانم، بیا ببینش داره می‌خنده همش. و درحالی که دندونم همزمان توی سرم صدای شکستن می‌داد صدای خنده‌م یه بار دیگه توی اتاق پیچید. دکتر هر دندونی رو که می‌کشید، می‌آورد جلوی چشمم. می‌گفت: به قد و قیافه‌ت نمی‌خوره یه همچین دندون گنده‌ای داشته باشیا بچه. توروخدا نگاش کن چه گنده‌اس، چه ریشه‌های درازی داره. من نگاهم از بین قرمزی خون، روی دندون و سه تا ریشه‌ای که ازش آویزون بود نشست. دکتر بابایی یه تنه کاری باهام کرد که تمام ترس و تنفرم از دندون پزشکی به خنده تبدیل شد. حتی وقتی از اتاق بیرون اومدم یه جوری خوشحال بودم و همچنان می‌خندیدم که همه‌ی نگاه‌ها روی من بود و مامان که یه جوری حرص می‌خورد و عصبی بود انگار اون جای من عمل کرده بود. هر پنج دقیقه‌ هم تا دهنم رو باز می‌کردم یه چیزی بگم چشم‌غره می‌رفت و دهنم دوباره بسته می‌شد. خاکستری بودن امروز برای دردسرهای رانندگی کردن تا خونه، گرفتن داروها و دعوا با خانمی که قرار بود آمپول دگزا رو توی ماتحتم فرو کنه، بود. مجالی برای نوشتنش نیست جز گفتن یک حرف، بی‌وجدان بودن افرادی که باید سرکارشون از جون مایه بذارن، در رفتارشون انسانیت به خرج بدن اما توی وجودشون متاسفانه از این خبرا نیست.