◃◂ خٰاطِرٰاتِ کِتٰابـی ▸▹
Открыть в Telegram
385
Подписчики
+324 часа
+57 дней
+430 дней
Архив постов
اینکه دوستی داشته باشی که بگه تو انتخاب کن برات میخرم، روزت رو میسازه✨
همچنان ۱۸ اردیبهشت
هیچی غمبرانگیزتر از این نیست که با بوی دلمه از خواب بیدار شی، تا حاضر شدن ناهار انتظار بکشی، سر سفره بشینی اولین دلمه رو بذاری توی دهنت، بوی پیه و چربی گوشتش بزنه تا فیها خالدونت و دیگه نتونی بخوریش. مامان. آخه مامان. بعد میشینه به انواع اقسام موجودات و پیامبرا و خدایان قسم میخوره که منننن چیزی نریختمممم تو غذا مشکل توئههههههه. مگههه من خرمممممممممم. گشنمه بچهها. گشنمه. عصبیم.
واقعا همیشه دوست داشتم خانم باشم، مودبانه برخورد کنم، حریم شخصی رو رعایت کنم، آروم باشم، سیاست داشته باشم و از ده فرسخی ادب و احترام ازم بباره؛ اما متاسفانه کافیه یه دعوا ببینم که مثل گراز وحشی بیفتم به جون طرف و اعصاب خودمم به فنا بدم.
۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵:
این کتاب رو از دستدوم فروشی خریدم. چون به قول آقای اخوت:
حاشیهنویسی، مثل عکاسی با خاطرات و یاد گذشتهها همراه است، گذشتهای که دیگر وجود ندارد و یادآوریاش گاهی با غم همراه است.
چی به سر سارا و مریم اومده که تونسته این کتاب رو بفروشه :)
همچنان ۱۲ اردیبهشت
پیشپای شما داشتم فکر میکردم انسان عجیبی هستم. درحالی که ظهر نرگس بهم گفت خوشحالتر به نظر میای، سر شب کارد میزدن خونم در نمیاومد. درحالی که دیروز داشتم میگفتم بعد از فروغ عاشق فریدونم، امروز چندتا شعری که ازش خوندم رو دوست نداشتم. الان که فکرش رو میکنم، نه جدی، عاشق فریدونم. برنامه امروزم رو نوشتم و گفتم تا شب باید انجامش بدم. الان تصمیم گرفتم ولش کنم. دیروز ۶:۳۰ صبح بیدار شدم و گفتم چقدر زندگی وقتی صبح پا میشی قشنگه. امروز ساعت ۱۰:۴۰ بیدار شدم. آنلاین شدم. چندتا پیام دادم. روی تخت نشستم. پتو رو که زیر پام جمع شده بود بغل کردم و چپکی خوابیدم تا ۱۱:۴۰. تا ۱۲ هم روی تخت به سقف نگاه میکردم و معلوم نبود به چی فکر میکردم. خوبم. این چهار روزی که گذشت مصداقِ بارز مرضیهی خوشحالترم. اما نمیدونم چرا وقتی مامان اومد توی اتاق و برام چایی آورد و نیشم باز شد، گفت مگه فقط چایی ببینی که پاچه نگیری. نمیدونم والا. چی بگم.
روز ۷۷۳۴ - ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵ من همیشه به همهچیز باز هم فرصت میدم. مثل امروز که رو به روی هواپز وایستاده بودم، چراغش رو روشن کرده بودم و به چشم میدیدم که ۱۰ دقیقه زمان باقیمونده از ۳۰ دقیقه با دمای ۱۸۰ داره لایهی رویی کیک باقلوام رو میسوزونه. چراغش خاموش شد. مسیر مستطیلی شکل آشپزخونه رو قدم رو رفتم به سمت اپن که به هال میرسید و مامان اون سمتش داشت سبزی پاک میکرد. گفتم: «این داره میسوزهها» گفت: «خب خاموشش کن» دوباره قدم رو به سمت هواپز رفتم، ایرپاد رو توی گوشم چفت کردم و دوباره چراغش رو روشن کردم. لایهی رویی هنوز جا برای سوختن داشت. انگشت اشارهم رو بالا آوردم و گفتم: «پنج دقیقه دیگه بهت فرصت میدم.» و قدم رو به سمت گاز رفتم که آب و شکر داشتند توی مولکولهاشون قلقل میخوردند. خودم رو روی اپن خم کردم تا بتونم ساعت رو که موازی آشپزخونه روی دیوار نصب شده بود ببینم. از پنج دقیقهای که باید جوش میخوردن، یک دقیقه گذشته بود. همش زدم و وقتی دیدم هنوز شربتی نشده، انگشتم رو بالا آوردم و گفتم ۲ دقیقه دیگه بهت فرصت میدم. توی این فاصله میرفتم و میاومدم و چراغ هواپز رو روشن میکردم تا قیافهی کیک باقلوام رو که انگار مواد مذابِ سفت شده بود ببینم. وقتی زمان به ۵ دقیقه رسید. بازم نگاهش کردم. هنوز جا داشت برای سوختن. انگشتم رو آوردم بالا و گفتم ۳ دقیقه دیگه بهت زمان میدم. وقتی ۲ دقیقه مونده بود، شونههام رو انداختم بالا، مثل میمون از اپن رفتم بالا و زل زدم بهش. گفتم:«این همه موندی ۲ دقیقه دیگه هم دووم بیار و سعی کن نسوزی» وقتی زنگ زد بهم، صدام رو یه جوری کردم انگار دارم گریه میکنم. عکس کیک رو براش فرستاده و نوشته بودم: «بیشتر شبیه استیک شده تا شیرینی» صدام رو که شنید زد زیر خنده. گفت: «خونه رو به آتیش کشیدی یا نه؟» داشتم براش توضیح میدادم که کیک باقلوا رو باید توی فر پخت، ما فر نداشتیم، پس توی هواپز گذاشتم. گفتم باید توی ظرف مکعبی مایعش رو ریخت، ما نداشتیم، مامان کاغذ روغنی مستطیلی شکل رو آورد. گفت توی همین بریز میمونه دیگه. هرچی جیغ زدم که میریزه، من رو به هیچ گرفت. ریختم، دیوارههای کاغذ داشتن به پشت وا میرفتن و مامان هی صافشون میکرد. چشمم آب نمیخورد ولی به مامان فرصت دادم تا این وضعیت رو امتحان کنه. به اعصابم فرصت دادم تا سعی کنه آروم بمونه هرچند وضعی شبیه به کیک باقلوای توی هوا پز داشت. کاملاً کتک خورده. قهقهه زد. گفت:«فکر کنم از شرایط پختن کیک باقلوا فقط انگیزشو داشتی» کیک باقلوام نسوخت. البته وقتی آوردمش بیرون لایه روییش فقط طلایی نبود، طلایی مایل به قهوهای بود. به قول مامان اینم طرحیه به هرحال. مهم اینه که خوشمزه شد.
۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۵:
دوستان! در تلاشهای مستمر اینجانب مبنی بر تغییر رنگ مو با حنا، تلاش اول با دستورالعملهای دختر خالهی محترم شکست خورد و موهام رگههایی از نارنجی پیدا کرد. در تلاش دوم برای تغییر رنگ (قرمز) با رناس و حنا در تلاش هستیم. امید که رنگ بگیرد.
پیامِ پیام: احتمال اینکه ترامپ توو کنگره شیک بزنه از قرمز شدن مرضیه بیشتره
۸ اردیبهشت ۱۴۰۵:
امروز شروع نشده میدونم با چه چیز عجیب و ترسناکی مواجهام.
فقط خدا باید بخیر بگذرونه.
۶ اردیبهشت ۱۴۰۵:
داشتم میاومدم بگم لطفاً یکی منو به سرپرستی بگیره دیگه نمیتونم خونمون بمونم، تا اینکه مامانم برام ساعت ۱۰ شب چای دارچینی دم کرد.
الان راضیم.
و هربار که به احترام آنها خودم را عقب میانداختم دوباره مرا جلو میفرستادند تا اولین نفر وارد ایستگاه شوم، وقتی صندلی دیدیم و بساط صبحانه را پهن کردیم؛ تخم مرغ را رسماً بلعیدم و چنان به به و چه چه میکردم که به قول داداش انگار این بالا کوفت هم بخوری چلو کباب است. حتی افتخار دیگری هم کسب کردم، به عمرم لب به پنیرهای محلی نمیزدم اما با چنان ولعی از پنیر محلی میخوردم که انگار خوشمزهترین چیز عمرم بود. تازه موقع برگشت بود که فهمیدم چرا کوه را باید صبح قبلتر از خروسخوان رفت. دخترها با قیافههایی بالا میآمدند که انگار عروسیست. یکی اسپیکری به اندازهی کوله روی دوشش انداخته بود و با صدای بلند گوش میداد. پسرهای جوان یک پک سیگار میکشیدند، یک نفس عمیق و یک قدم رو به کوه بالا میآمد. دم ورودی هم دختری تا رسید به مسیر گفت: خب استراحت کنیم دیگه؟ من و داداش درحالی که نفسنفس میزدیم و زانوهایمان داشت از جا در میآمد، دختر را از پشت سر چپچپ نگاه کردیم. شبیه به پارک محلی وقت سیزده به در شده بود. به گفتهی داداش باید منیزیم بخورم که عضلاتم کمتر بگیرد. به گفتهی مهرداد تا هفته آینده باید شبیه به پنگوئن راه بروم و درمورد اینکه مجدد کوه خواهم رفت یا نه سوالی ازم نپرسند. در حال حاضر، برای راه رفتن کل بخش تحتانیام تیر میکشد. روی پاهایم بیشتر از دو دقیقه نمیتوانم بایستم و فکر کنم وضعم چیزی فراتر از پنگوئنی راه رفتن است. مثل مامانبزرگ شدم که موقع راه رفتن به جلو خم میشود، دست چپش را روی ماتحتش میگذارد و هر قدم میگوید: اوی کَمَروم. واخ کَمَروم با این حال باز هم فکر میکنم میخواهم در ماتحتدردی بمانم تا ماتحتگشادی.
روز ۷۷۲۵ - ۴ اردیبهشت ۱۴۰۵ نه که از آن آدمهای به قول داداش، ماتحت گشاد باشم، نه. اما چه ضرورتی دارد آدم ۴ صبح بیدار شود برود کوه، درحالی که ۱ شب به هزار و یک بدبختی از شر خیالپردازی راحت شده و خوابیده؟ این من بودم، امروز. وقتی ساعت ۱۲:۳۶ دقیقه بامداد جلوی آینه قدی اتاقم ایستاده و لبخندی به پهنای صورتم زده بودم. چشمهایم ریز و در حدقه گم شده و دور چشمم چروک خنده افتاده بود؛ کم مانده بود کسی دوشنبهخانم صدایم کند. و همهاش برای این بود که ببینم دندانهایم بعد از مسواک سفید شده یا نه. تا ۱۲:۴۷ دقیقه هم مشغول تَپتَپ ضربه زدن به پوستم بودم تا کرم ترمیمکنندهی لعنتی جذب شود. ساعت را کوک کردم برای ۴ صبح و با دیدن پیام «۳ ساعت» یا ابلفضلی گفتم، برق را خاموش کردم و خودم را زیر پتو کشیدم. یک موقع با صدای زنگ گوشی ده متر از جایم پریدم. چند ثانیه گیج و منگ بودم که کدام آدم عاقلی این وقت شب تصمیم گرفته بهم زنگ بزند، با دیدن عکس داداش روی صفحهی گوشی به خودم آمدم و سریع جواب دادم. گفت: من دارم راه میفتم بیام دنبالت. آمادهای؟ پشت دستم را دور دهانم کشیدم. موهایم را خاراندم. پاچهی شلوارم را که تا زانو بالا رفته بود پایین کشیدم، چشمهایم را به سختی باز کردم و در آرامترین حالت ممکن با پچپچ گفتم: آره بابا آمادهام، کاملاً. قطع کرد به هوای اینکه بیست دقیقه دیگر دم در است. خواب مانده بودم. زنگ ساعتم صدایش کم بوده و قیافهی ناکامِ تمدید پنج دقیقه دیگرش بهم دهن کجی میکرد. تقریباً سایر کارها را چنان با سرعت و تقتق انجام دادم که مامان با فکر انفجار و حملات اسرائیل به آشپزخانه حمله کرد و دید در حال آبپز کردن تخم مرغم. ادامهی جمع کردن خوراکیها را به مامان سپردم که در لاکپشتیترین ورژن سرعت خودش گیج و منگ برایم جمع میکرد. گفت: سبد سبز مسافرتی رو بدم ببرین؟ قیافهام درهم رفت. فکر کوهنوردی با سبد بزرگ درحالی که داخلش انواع اقسام خوراکی است کج و ماوجم کرد. فقط توانستم جیغم را کنترل کنم و بگویم: نه مامان نه. کی با سبد میره کوه آخه. داداش رسید. زنگ زد و گفت: بیا پایین. درحالی که روی یک پایم شبیه به مرغ ایستاده بودم و لنگه جورابم را پایم میکردم، گفتم: اومدم، اومدم. با پلکی که میپرید از آینه به کت کوتاه بارانیام و شومیز صورتی زیرش خیره شده بودم. «کدوم ابلهی با این استایل میره کوه آخه؟» لباسهایم را کندم و پیراهن خاکی رنگم را پوشیدم و کاپشنم را از پشت در کندم. در حالی که به داداش گفتم الان میام، هنوز درحال زدن ضد آفتاب به صورتم بودم و در خیال استفاده از فر مژه، مامان میرفت و میآمد و چیزی به وسایلم میافزود. یادم رفت فرمژه بزنم، وقتی درست جلوی آینه آسانسور به قیافه کج و ماوجم نگاه میکردم یادم آمد. داداش گفته بود به مهرداد (دوستش) گفته نهایت ۴:۳۰ دم در توچالیم، این درحالی بود که ۴:۵۰ ما هنوز در خیابان بین ماشینها لایی میکشیدیم. بالاخره رسیدیم. مهرداد از بابا بزرگتر بود و جمعمان شبیه به پدری بود که دختر و پسرش را برداشته آورده کوه و مادر را در خواب خوش رها کرده. رد کردن مسیر دو کیلومتری آسفالت توچال به نظر آب خوردن میآمد. مخصوصاً وقتی که هر دو دقیقه به عقب برمیگشتم تا تصویر تهران را ببینم که پایینتر از من، نصفش زیر نور خورشید روشن شده و ساختمانهایش درخشش صبح را در چشمم میزد و نیم دیگرش در سایه مانده بود. برای اولین بار توانستم شرق و غربم را تشخیص دهم. تا میانه مسیر با مویز و پسته خودم را زنده نگه داشته بودم و هر یک دقیقه به بالای سرم که ایستگاه دو بود نگاه میکردم. اگر پیچ و خمهای کوه اجازه میداد و خاک و خول جلوی قدمها را نمیگرفت، به نظر نزدیک میآمد اما حرکت پنج صبح کجا و رسیدن به ایستگاه دو، ساعت ۷ صبح کجا. راستش چشمم به هر طرف میچرخید پیرمرد میدید. انگار آمده بودم پارک سر کوچه با دوستانم بازی کنم و پیرمردها دور هم جمع شده و میخندیدند. با این تفاوت که پیرمردها با هندزفری در گوش، با تیپ خاص مخصوص کوه، با سرعتی دو برابر من رد میشدند و قبل از اینکه به خودم بیایم و نفسی تازه کنم و گلویی تر، از پیچ جلویم گم میشدند. چقدر هم مهربان بودند و عجب فرهنگ غریبی داشت کوه نوردی، وقتی از کنارمان رد میشدند و خدا قوت میگفتند و من نمیدانستم باید چه بگویم. به طور کلی نوشتن درمورد کوه را به همین جا ختم میکنم که در عمرم وقتی مامان مویز میآورد تا بخورم، امکان نداشت جیغ و غرغرهایم را نشنود اما در مسیر مویز از دهانم جدا نمیشد. اگر میگفتند میخواهی از گلو درد سرماخوردگی بمیری یا تخممرغ آبپز بخوری، ترجیح میدادم گزینه اول را انتخاب کنم اما وقتی به ایستگاه دو رسیدیم، وقتی مهرداد و داداش گفتند: افتخار فتح مسیر برای خانما.
روز ۷۷۲۳ - ۲ اردیبهشت ۱۴۰۵ من طرفدارِ پروپاقرص منصور ضابطیانم. تقریباً توی هر جمعی که میشینم و ازم میپرسن کتاب مورد علاقهت چیه، یکی از سفرنامههای منصور بین کتابامه. هربار که بخوام کتاب معرفی کنم، منصور سردمداره. و همیشه دیر متوجه جلسات حضوریش میشم. در اصل هر وقت میفهمم دو سه روز از اون جلسه گذشته و با دو دست توی سرم میزنم و فحش میدم. امروز هم دقیقاً همینطور شد. اگه هستی برام اطلاعیه جلسه رو از فیدیبو نمیفرستاد، احتمالاً یا خبردار نمیشدم یا بعدها که اینترنت میاومد، میفهمیدم. وقتی بقیه کتاب میدادن که منصور براشون امضا کنه، من فقط وایستاده بودم جلوی میز و نگاهش میکردم. با خودم فکر میکردم اون زمانی که -تو- توی صف وایستاده بودی تا برای من امضا بگیری، چهطور بوده؟ وقتی من یک ساعت پشت تلفن غر زدم که چرا جشن امضای کتابش رو توی تهران دیر دیدم، و تو به خاطر امضا گرفتن ازش برای من از تهران رفتی آمل. چه حسی داشت وقتی که میکروفون رو گرفتی توی دستات و رو به روی منصور و دوربین گفتی: من بلاتکلیف نیستم، تکلیف رو خانمم مشخص میکنه. وقتی مجری نگاهت کرد و گفت ازدواج کردی؟ گفتی: نه و گفت: خدا بهت رحم کنه، ازدواج نکرده تکلیف و دادی دستش. اون لحظه منصور چه فکری میکرد؟ داشتم فکر میکردم وقتی مجبورش کردی صفحهی اول سفرنامه «نوشابه زرد» بنویسه -تقدیم به مرضیه گولوگولوی عزیز- چه حسی داشته. ضربان قلب داشتم، به هستی گفتم: از لحاظ روحی نیاز دارم یه منصور یه چیزی بگم. دوست هستی خودش رو کنار کشید و گفت: خب بیا بگو. لبهام رو به هم فشردم و با لبخند عقب کشیدم: ولش کن. دوستای هستی که هیچکدومشون رو نمیشناختم، به منصور گفتن: میشه عکس بگیریم؟ و اون از پشت میز اومد سمت ما به دنبال جایی برای نور مناسب، کنارم وایستاد. بقیه دنبال کسی بودن که عکس بگیره ازمون و اون منتظر نگاهمون میکرد. چیزی از درون بهم سیخونک میزد. صدام از ته گلوم اومد بیرون و چیزی گفتم شبیه به - ببخشید- و انتظار نداشتم که توی شلوغی کتابفروشی بشنوه. نگاهش کردم. میخواستم قبل اینکه بفهمه صدایی اومده خودم رو کنار بکشم. نگاهم کرد. سرش رو به سمتم خم کرد و گفت: جانم؟! لبخندی زدم. هر لحظه ممکن بود بغضم بگیره. آب دهنم رو قورت دادم. چارهای نبود. گوشهی انگشت شستم رو فشار دادم و توی دلم سه بار گفتم: گریه نکن، گریه نکن، گریه نکن! گفتم: راستش اگه بهتون نگم رو دلم میمونه. یادتونه جشن امضای کتاب بلاتکلیف رو رفته بودید آمل؟ وقتی پرسیدید کی اینجا بلاتکلیف نیست یه پسر با هودی سفید دستش رو برد بالا؟ سرش به سمتم خم بود که درست بشنوه، نگاهم کرد و انگار چراغ بالای سرش روشن شد. با ذوق گفت: آره، آره. یادمه. خب؟ گفتم: اون پسر مجبورتون کرد روی کتاب بنویسید برای مرضیه گولوگولو. خندید، خندیدم. گفتم: اون دختر منم. سرش رو عقب کشید. نگاهم کرد و دوباره خندید. و با صدای هیجانزدهی متعلق به خودش گفت: تویی؟ چقدر خوشحال شدم دیدمت. و دوتا ضربه زد روی شونم. گریم نگرفته بود اما بغضی از قلبم لحظه به لحظه بیشتر بالا میاومد. لبخند زدم و گفتم: من خیلی بیشتر خوشحالم که میبینمتون. بالاخره! نشد چیز دیگهای بگم. کسی که میخواست عکس بگیره پیدا شد و همه کنار هم قرار گرفتیم و من با بغض خندیدم. و ته دلم خواست که بهش ویس بدم و بگم امروز بالاخره منصور و دیدم. تونستم بهش بگم که مرضیه گولوگولو منم، و اونم خندید.
۲ اردیبهشت ۱۴۰۵:
بعضی مواقع آدمها در کنه وجودشون به چیزی نیاز دارن که بشنونش، حتی اگر مطمئن یا نزدیک به اطمینان باشن. مثل شنیدن دوست دارم.
این پیام همچین حسی داشت برام. منم رنگیرنگی شدم🫂✨
یه روز، اون اوایل که غمش خیلی تازه بود، که فکر میکردم مثل رمانای عاشقانه میاد از دور تماشات میکنه تا دلتنگیش رفع بشه، داشتم از محفل برمیگشتم. یه چیزی ته دلم میخواست ببینمش، و حتی همکلامی دوباره، حتی آغوشی دوباره، شاید هم بوسهای. همون روزها که هنوز جنگ نشده بود. همهی فکر و خیالم این بود، که الان ماشینش از کنارم سر در میاره. برای اولین بار هردوتا ایرپادم رو توی گوشم گذاشته بودم و آهنگی گوش میدادم که یادم نیست چی بود اما قطعاً یا «مرا ببخش» یا یکی دیگه از آهنگای قربانی بود. بارون خیلی شدید بود. هوا سوز داشت. چشمهام میسوخت و استخوان بینیم تا فیها خالدونم تیر میکشید. برای اولین بار زیر بارون چتر داشتم و باد چنان تکونش میداد که کنترلش سخت بود. چراغ یه ماشین از پشت سر مسیرمو روشن کرده بود و من منتظر بودم از کنارم رد شه، دیدم قدم به قدم باهام میاد. با همهی امید و رویاهای توی ذهنم، جرئت نداشتم سرم رو برگردونم و برحسب عادت دویست و شش قرمزی رو ببینم که هزاران خاطره توش داشتم. یک بوق، دو بوق، سرم رو بالا آوردم. یه ماشین شاسی بلند سفید با سه تا خانم میانسال که خیلی پیگیرانه شیشهها رو پایین داده بودن و خیرهخیره نگاهم میکردن. نمیدونم اون لحظه قیافم چه شکلی بود، فقط یادمه خودش و ماشینش و خیال مزخرفم رو به باد فحش گرفتم. یه ایرپادم رو از گوشم در آوردم، خانمی که پشت فرمون بود، پرسید: باغ کتاب کدوم وره؟ آدرس رو دادم، رفتن و من دوباره به راهم ادامه دادم. دوباره قربانی گوش دادم، با چشمهای نیمهباز محض سوزش کمتر باد. چتر رو نگه داشته بودم و انگشتهام تیر میکشید. به قطرات بارون از رد سفید تیر چراغ برق خیره بودم و همچنان بین ماشینهایی که رد میشدن سراغ دویست و شش قرمز رو میگرفتم.
روز ۷۷۲۲ - ۱ اردیبهشت ۱۴۰۵: مهربانی آدمها هرچند کم، در حد حرفی که معلوم نیست به عمل بدل میشود یا نه، به زندگی امیدوارم میکند. امروز آقای قاسمی بعد از تمام شدن محفل با جک سفیدش وقتی توی پیاده رو حواسم به درختها و ابرها و موزیک بیکلامی - احتمالاً از مارتین چنزی- پرت بود، کنار پایم نگه داشت. گفت: اگه مسیرمون یکیه میخوای تا یه جایی برسونمت. سرم را بالا آوردم تا ببینم چه کسی چه میگوید و آیا اصلاً من مورد خطاب واقع شدهام؟ وقتی دیدم آشناست و نگاهش هم از پشت فرمان به سمتم خم شده، لبخندی زدم و گفتم: نه نه! ممنون. تا ته خیابون برم ایستگاه اتوبوسه. لبخندی زد و پایش را روی گاز فشرد. همین کافی بود تا وقتی به ایستگاه اتوبوس رسیدم، روی صندلیهای فلزی نشستم، دستم را روی پایم گذاشتم تا دامنِ بافت سبزم را صاف کنم، به درختها لبخند بزنم.
