ru
Feedback

Не попадитесь на канал ботавода! Telemetrio находит и помечает такие каналы 👉 Хотите видеть метку — оформите подписку

Charlie Brown 🤎

Charlie Brown 🤎

Открыть в Telegram

.. وصالی در جستجوی وصالش 🌱 ... من ، یک دوربین و یک قلم برای کشف جهان درون و بیرونم ⛵️ .... این جا من بلند بلند فکر می کنم و یک دفتر خاطرات می نویسم برای امروزیان و فردایان 🛵 ..... پروا نکن از حرف زدن : http://t.me/HidenChat_Bot?start=7409041430

Больше
226
Подписчики
+124 часа
+37 дней
+1130 дней
Архив постов
چه قشنگ بود

هیچ‌ چیزی شاعرانه تمام نمی‌شود. تنها تمام می‌شود و ما شعرش می‌کنیم...! | کیت روکوفسکی |

خانوم کمیته ای دانشگاه رو دیدم که با صورت ناجالبش داره میاد سمتم اومدم که مقنعه م رو یپوشم دستم رو که آوردم بالا گوشیم رو کوبوندم محکم به آرنج مریم . دیگه زنیکه فهمید با دلهره ای به همه می ده به کناری هامون هم داریم آسیب می زنیم .

+با آرایش و موهایی دارم

وای موهام رو نگاه کنید چه ناناز شدن

Видеосообщение00:10

و منی که فکر می کنم هنوز رئال و بارسا دو تا کشورن که تیم فوتبال دارن .

یعنی فقط اوف به این درس آزمون ها و استاد عزیز با این نحوه تدریسش فقط اوف اوف اوف

امروز صبح بعد کلاس داشتیم از دانشکده خارج می شدیم برگشتم به صبا گفتم : دیدی فلانی خودشیرین رو ؟ فکر کردم صبا نشنید بعد دوباره بلند تر گفتم : دیدی فلانی خودشیرین رو ؟ و همون لحظه دیدم تمام مدت فلانی خودشیرین دوش به دوش ما داشته می اومده .

امروز یک تکلیف داشتیم برای کلاسمون باید سه خط می نوشتیم آزاد صبح توی اسنپ همین جور که داشتم به دیوار های سرسبز بزرگراه نگاه می کردم توی توت گوشیم نوشتم : آفتاب گرمم نمی کرد تو داشتی از سرد ترین نقطه جغرافیا تماشایم می کردی . انگار توی مشت های زندگی داشتیم فراموش می شدیم یکی راست یک چپ . چقدر فاصله ما حتی وقت مردن هم کنار همدیگه خاک نمی شدیم .

و آدم در تنهایی اش به نظرم آدم تر است .

+2

اگر بخوایم یک ذره پز دوستم رو بدم امروز صبا از کتاب فروش پرسید : کتاب مهشید امیر شاهی رو دارید ؟ و کتاب فروش گفت : باورم نمی شه یک نفر ایشون رو بشناسه سروش صحت حتی اومده نمی شناخت شما چطور از کجا می شناسید ؟ صبا گفت : تازه کتابش رو هم خوندم

پایان.mp35.13 MB

نوشته بود : پذیرش اینکه بعضی امیدهایی که داشتی از اول اشتباه بودن، دردناک‌تر از ناامید شدنه...!

وای هیچی خنده دار تر از این نبود نوشته بود : می خوام برای هالووین امسال ننه رحیم بشم .

با مامانم بحثم می شه به نشانه قهر می رم توی اتاقم بعد می بینم با یک ظرف انار دونه شده اومده با اخم و اکراه می گه : بگیر بخور دارن خراب می شن .

قطعه جدیدی که شروع کردم رفته تو پاچه م حس می کنم از بس ساده اس .

مفهومی هست با عنوان 《 قالی قهری 》 به فرشی به هر دلیلی ناتموم مونده باشه ! با خودم فکر کردم قالی قهری ندارم ولی شاید چقدر قصه قهری توی زندگیم ... قصه هایی که شروع کردم و چه خواسته و ناخواسته رهاشون کردم بی هیچ سرانجامی .

اولین بارون پائیز امسال .
+2
اولین بارون پائیز امسال .