ru
Feedback

Не попадитесь на канал ботавода! Telemetrio находит и помечает такие каналы 👉 Хотите видеть метку — оформите подписку

Panda world 🐼

Panda world 🐼

Открыть в Telegram

به دنیای پاندا خوش اومدی✨ برات از نقاشی ها و داستان هام گذاشتم، دوست داشتی نظرت رو بگو، چه تو کامنتا چه ناشناسم. ناشناسم: http://t.me/BChatPlusBot?start=sc-u0lx29zcHIrD

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
243
Подписчики
+224 часа
+157 дней
+2530 дней
Архив постов
آیینی قلبممم

نورپردازی خوشگلیش

جزئیاتش

سکته کردم

اخ قلبم

شاهکار

زیبا همچون گلبرگ شکوفه های آلو بی رحم همچون تیغی اخته و آزاد شوانگ‌جین، خاکستر سرد سرنوشتی تلخ. ⊹₊┈ㆍ┈ㆍ┈ㆍ✿ㆍ┈ㆍ┈ㆍ┈₊⊹ #ShuangJin
زیبا همچون گلبرگ شکوفه های آلو بی رحم همچون تیغی اخته و آزاد شوانگ‌جین، خاکستر سرد سرنوشتی تلخ. ⊹₊┈ㆍ┈ㆍ┈ㆍ✿ㆍ┈ㆍ┈ㆍ┈₊⊹ #ShuangJin #MyArt

ولی این چشمش ابی نیست

::: چشم ابی قشنگ می‌کشم فکر کنم
::: چشم ابی قشنگ می‌کشم فکر کنم

واوو

Close_up
+2
Close_up

✨I drew my favorite OC, Vahid, for the challenge using these emojis! 🍯☁️☀️ #oc #Vahid #challenge #practice #digitalart #pen
✨I drew my favorite OC, Vahid, for the challenge using these emojis! 🍯☁️☀️ #oc #Vahid #challenge #practice #digitalart #pen

واقعا غیبت کردن خیلی وحشتناکه. خیلی خیلی وحشتناکه. شاید به نظرتون حال بده ولی خب به پارانویا دامن میزنه. اینقدر دامن میزنه که دیگه نمیتونید با هم مثل قبل باشید.

وقتی مردم پیشم راجب بقیه غیبت میکنن ناخودآگاه با خودم تصور می‌کنم همین‌رو راجب من به همون شخص میگه و اینطوری میشه که کم کم وجودم می‌ترسه ازش سرد میشه چطوری جلوش اینقدر مهربونه ولی پشت سرش اینا رو میگه راجبش؟ راجب منم همینو میگه دیگه... و اون" دوستت دارم" دیگه هیچوقت باور نمی‌شه.

Like، back to traditional art?

What if I go back in time

نیاز به ترجمه یا معنی واژه داشتید، بگید

شاه دمی خاموش ماند، آنگاه دست بر شانه پسرش نهاد؛ چون پدری دلسوز و پر غم نگاهش می‌کرد. «از امروز، هیچ‌کس بی‌اجازه من به خلوتگاهت راه نخواهد یافت. چهار سوی کاخ را نیز زیر نظر گرفته‌ام. اگر آن مرد هنوز در این دیوارها نفس بکشد، دیر یا زود به دام خواهد افتاد.» آداد، پاسخی نداد. تنها نگاهش را از پنجره به باغ‌های گسترده کاخ دوخت. سروهای بلند در باد خم می‌شدند و آب جویبار زیر نور خورشید چون سیماب می‌درخشید؛ اما هیچ‌یک دل پر آشوبش را آرام نمی‌کرد. آهی از نهادخسته‌شاه، برخاست. «و هیچ چیز را از من پنهان مکن.» آداد سر برداشت. «آن شب... آیا کسی را ندیدی؟ حتی سایه‌ای؟ بویی؟ صدایی؟ هیچ یک را در یاد خود نداری؟» شاهزاده پلک بر هم گذاشت، سرش تیر می‌کشید، هر بند خاطراتش را که سعی در یادآوری داشت، بند بند وجودش را می‌آزرد. لحظه‌ای، تصویری کوتاه چون برق از برابر دیدگانش گذشت؛ دستی گرم که بر گونه‌اش کشیده می‌شد... بوی کندر آمیخته با چوب سرو... صدای مردی که چیزی زمزمه می‌کرد... صدایی که به یاد نمی‌آورد اما پر از گرمی و نگرانی بود... . اما پیش از آنکه تصویر دقیقی شکل بگیرد، همه‌چیز دوباره در مه فرو رفت. با درماندگی سرش را میان دستانش گرفت. «نه... هرچه می‌کوشم، گویی کسی خاطره‌ام را از ریشه بریده است.» شاه ابرو در هم کشید. «موبدان نیز همین را شگفت می‌دانند. آدمی چگونه ممکن است شبی چنین را از یاد ببرد؟» آداد با تلخی خندید. «کاش تنها همان شب را از یاد برده بودم.» شاه نگران به او نگریست. «چه می‌گویی؟» «از آن روز، گاه نام‌ها را نیز گم می‌کنم. چهره‌ها در نظرم محو می‌شوند. گویی هرچه به آن شب نزدیک باشد، ذهنم از من می‌گریزد.» سکوتی سنگین میانشان نشست، شاه آرام قدمی به پس برداشت. در چهره‌اش دیگر تنها خشم پدر دیده نمی‌شد؛ هراسی پنهان نیز رخ نموده بود. با صدایی آهسته گفت:«چه بر سرت آوردندکه اینگونه اندیشه‌ات از آنروز فرار می‌کند...» آداد جمله را کامل نکرد، هر دو در خاموشی فرو نشستند. آداد نه می‌دانست و نه ته دلش می‌خواست که بداند، می‌ترسید از چیزی که امکان داشت از خودش و فرزند تازه جان گرفته‌اش تنفر داشته باشد. همان هنگام، کوبه در سه بار نواخته شد. «شاه زاد و شاهنشاه...» صدای آزادی از پشت در شنیده شد. «موبدِ موبدان به محضرتان رسیده است... و می‌گوید نشانه‌ای یافته که شاید راز آن شب را کمی آشکار کند.» شاه و آداد هم‌زمان به سوی در نگریستند، هر دو شاید دانستنش را می‌خواستند، اما نمی‌خواستند بدانند. «بگو وارد شود.»

Me core:

آره از همون موقع ازش متنفرم 🎀