گریزگاه من | ندا احمدی :):
Открыть в Telegram
نوشتن گریزگاه من است اینم لینک سایتم https://nedayaahmadi.ir
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
239
Подписчики
+124 часа
+17 дней
+130 день
Архив постов
میز واو
روز واوتر
سلام شهابسنگ
امروز دلبرکم را دیدم. بعد از یکسال دیدمش. یعنی از یکسال، نه روز کمتر. سال پیش هم یکشنبه دیدمش. پانزده مهر. امروز هم یکشنبه بود که دیدمش. شش مهر.
قرارمان تئاتر شهر بود. کمی زودتر رسیدم و رفتم در پارک قدم زدم. بعد رفتم جلوی ایستگاه ایستادم تا بیاید. دیدمش. با دست گچ گرفته و لبخندش از پلهها بالا آمد. دلم برایش کلی تنگ شده بود. محکم و طولانی بغلش کردم. بعد راه افتادیم. از کنار پارک گذشتیم. اصن ندیدم که کنارم پر از بوفههای خوراکی است (در برگشت دیدمشان). تمام حواسم به پگاه قشنگم بود.
رفتیم و رفتیم و وارد کافهای شدیم. اسمش؟ یادم نیست. منو رو نگاه کردیم و من پشمهایم ریخت. قیمتها دوبرابر مشهد. حالا هیچی هم نداشت. گفتم من با این پول اومدم تهران. از آنجا بیرون آمدیم. همینطور رفتیم که چشممان به کیکهای پشت ویترین خورد. با یه توقف دیدیم که بعله اینجا هم کافه است.
کافه اُفست. واردش شدیم. کلی قشنگی داشت. حوض آبی وسطش که آب از سقف، درونش میریخت. سقفی که پر از علفهای آویزان مصنوعی بود. میزهای چوبی کج و کوله که اسمشان حروف الفبا بود. روی میز «واو» کنار حوض نشستیم.
صحبت کردیم. از نوشتن گفتم برایش. از اینکه تنها کاری که دارم میکنم تلاش برای نوشتن است. برایم گفت از اینکه نوشتن کمی سختش شده. صحبت کردیم. شیک بادامزمینیاش فکر کنم فقط پودر بادام زمینی داشت. چای پگاه هم که بدمزه بود. کیکش هم هویج و پنیر بود و به نظرم زیادی شور بود.
ترافلهای دور لیوان پخش میز شده بود. جمعشان کردیم و پگاه توی خودکارش ریخت. فکر کنم همه کلی به ما خندیدند که این دو تا دیوانه را باش چه میکنند. اما مگر مهم است؟ مهم این بود که به ما خوش میگذشت با آن کار. پس انجامش دادیم. کار پگاه که تمام شد خودکار را به من داد. الان خودکار ترافلی دارم. یا همان گیگیلیهای خودم. خدایی گیگیلی قشنگتر نیست؟ یک کتاب هم بهم هدیه داد. با کادویی که خودش مهرش کرده بود. با پروانههای سبز. کتابش. کتاب کودک. «رالف قصه مینویسد.» خاندمش. دوستش داشتم. چقدر خودم را دیدم درون رالف. که وقت نوشتن، جای نوشتن زل میزند به در و دیفال. که هیچ چیزی برای نوشتن پیدا نمیکند. که میترسد از نوشتن.
دوساعتی بیشتر آنجا بودیم. وقت بیرون آمدن چشممان به تابش خورد. رفتیم و کلی تابتاب خوردیم. خوش گذشت. دفعهی قبلی یادمان رفت عکس بگیریم با هم. اینبار اما گرفتیم. بعد هم آمدیم بیرون. پگاه برای دستش باید دکتر میرفت. ایزاک آمده بود دنبالش. ایزاک پگاه را هم دیدم. ذوق کردم از دیدنشان با هم.
دوباره جلوی متروی تئاتر شهر بغلش کردم. لپهایش را کشیدم. کم بود دیدنش اما شیرین. زیادی شیرین و از همین حالا دلم برایش تنگ شده.
تو هم اینطوری هستی؟ هنوز جدا نشده دلتنگ شوی؟ من اینطوری نبودم. جدیدن اینجوری شدهام. زود دلتنگ بشو. تو هم زود دلتنگ بشو هستی؟
ندا احمدی :):
#نامههایشهابسنگ
#نامه
@yaddashtneda
نیست دستهایی که امید داشتند
تق تق. میکوبد. گوشکوب. روی پسته. پستههای پوک. پوچ. خالی. پوسیده. یکییکی باز میکنم. پوچ. پوچ. پوچ. پوچ. پوچ. گل. پوچ. پوچ. پوچ. گل. از هر دهتا یکی گل. به امیدی که به گل بودن پستهها بود فکر میکنم. به دستهایی که این نهالها را کاشت. چه امیدها داشت. اما همه خالی. همه پوچ. شاید پستهها هم میدانند. که نیست. دستهایی که کاشتشان. نیست. امیدی که به آنها بود. شاید میدانند و پوچ میشوند. میدانند که گل نمیشوند.
ندا احمدی :):
@yaddashtneda
و گزارشی که نوشتمش بلخره
سلام شهابسنگ
واااه خیلی وقت است برایت ننوشتهام نه؟ قرار بود تهران که میآیم مثل دفعهی قبلی شروع کنم به گزارش دادن به تو. اما نشد که بشود. یعنی دلم به گزارش نرفت که نرفت. اما حالا مینویسم.
دیروز بود که رفتم کلاس. بله درست است. کلاس که میگویم خودت میدانی منظورم کدام کلاس است وقتی تهران میآیم. کلاس نویسندگی. ساعت هفت قرار بود آنجا باشم. زودتر رسیدم. ساعت شش. برای خودم در خیابان انقلاب میگشتم تا ساعت هفت شود. به کلاس که رسیدم ده دقیقه مانده بود. اول دم در کلی ماندم. استرس گرفته بودم. تنهایی استرسآور است چرا برایم؟
از آسانسور که بیرون آمدم. هنوز داشتم فکر میکردم که بگذار ساعت هفت شود و بعد بروم داخل کلاس که یکهویی آنا و سحر از در نیمهباز مرا دیدند و صدایم کردند. رفتم داخل و چون هنوز کلاس بود نتوانستم بغلشان کنم.
یک گوشه نشستم تا کلاس تمام شود. تمام که شد. رفتم بغلشان کردم. کلی ذوقیده شدم از دیدنشان. لپهای سحر را هم تا توانستم کشیدم. بهش گفته بودم ببینمت لپهایت را میکشم.
بچهها را دیدم. طبق معمول بعضیها را میشناختم بعضیها را نه. بچهها کمکم میرفتند و ما بودیم. کلی در کلاس برای خودم چرخ زدم.
استاد گفت داستانم را برایش تعریف کنم چون وویسی که فرستاده بودم را گوش نداده بود. منم بعد از کلی فکر شروع کردم به تعریف.
استاد کتاب «او را که دیدم زیبا شدم» نوشتهی شیوا ارسطویی را به من هدیه داد. بعد من با پررویی تمام به استاد گفتم که:«استاد یادتونه قرار بود بهم کتاب بدید. کتاب برای نقاشی. برای نقاشی و نوشتن.» بعله همینقدر پررو. ایح ایح ایح.
یک کتاب دربارهی نقاشی گرفتم از استاد «پس از طوفان: در ستایش عشق». البته هفتهی بعدی قرار است بروم و ادامهی کتابهایم را بگیرم. بعله میدانم پررویم اما کتابهای خودم است دیگر.
بعد از آنجا با سحر و آنا رفتیم خانهی آنا. باید بگویم یکی از خاطرهانگیزترین و پرخندهترین شبهای زندگیام بود. در بیرون که کلید در آن شکسته بود و باز نمیشد. به یه نفر هم که گفتیم از دیوار بالا برود گفت زنگ بزنید به پلیس و آتشنشانی. بلخره یکی از همسایهها از بیرون آمد و در را از پارکینگ باز کرد. خوشحال و خندان رفتیم داخل. آنا هنوز میخاست ذوق بکند که در خانه باز نمیشد. با کلی چیز میز در تلاش بودیم در را باز کنیم. هی هم که از خنده غش میکردیم روی زمین. و بلخره یک نفر از سوپر مارکت که سحر به دنبالش رفته بود، به دادمان رسید و در را باز کرد.
کل شب هم با بچههای گروهمان صحبت کردیم. تا ساعت دونیم اینها. گوشیام که خاموش شد. بیخیال رفتیم. باز تا چهار صحبت کردیم.
امروز باز نشستیم و صحبت کردیم. سحر زودتر رفت و من همچنان بودم. نشستم و با آنا صحبت کردم. کلی صحبت کردم. چقدر خوب است صحبت کردن با یه دوست آن هم با یه دوست دوستداشتنی. تازه آنا هم بهم کتاب هدیه داد. «عاقبت عشاق سینهچاک». چه ذوق میکنم وقتی کتاب هدیه میگیرم.
بعدش هم برگشتم خانه. و الان تنها هستم. دخترخالهام چون دایی دامادهایش فوت کرده رفتهاست نامن. خابم میآید. دیشب، نه باید بگویم صبح دو سه ساعت بیشتر نخابیدم. اما روز خوبی را گذراندم. روز خیلی خوبی. خاستم بدانی که خوب بودم این دو روز.
تو بگو این دو روزت چطور گذشته است؟ خوب بودی؟ حالت؟ خودت؟ دلت؟ لبخندت؟
ندا احمدی :):
#نامههایشهابسنگ
#نامه
@yaddashtneda
نیمساعت چهارساعته؟ یا چهارساعت نیمساعته؟
گفته بودند نیمساعت. اما الان چهارساعت است. قرار بود نیمساعت دیگر بیایند. اما چهارساعت گذشته هنوز نیامدهاند. قرار بود نیمساعت مواظبشان باشم. اما چهارساعت گذشته. چهارساعت است که میدوند. دعوا میکنند. همدیگر را میزنند. بالشت پرت میکنند. ذوق میکنند. بالا پایین میپرند. دور خانه میچرخند. جیغ میزنند. سر تلویزیون دعوا میکنند. قرار بود نیمساعت باشد اما چهارساعت شد. نهارشان را دادم. همچنان میپرند. چرا این بچهها نمینشینند؟ چرا خسته نمیشوند. چرا نیمساعت تمام نمیشود؟چهار ساعت است منتظرم نیمساعت بشود. باید پاشم حاضر شوم. چهارساعت نیمساعت است؟ یا نیمساعت چهارساعت؟ هان؟
ندا احمدی :):
@yaddashtneda
دلخور نمیشوم که
اون روزی ک سرت جیغ جیغ کردم دلخور نشدی که؟
باید بگم نه دلخور نمیشوم که. نه اینکه نشوم که. اتفاقن خیلی هم آدم دلخور بشویی هستم که. اما آدم دارد تا آدم که. من از آدمهای مهمم دلخور نمیشوم که. میشوم اما زود فراموشم میشود که. اما قطعن به خاطر این حسودیهای گوگولی دلخور نمیشوم که هیچ ذوقزده هم میشوم که. این حسودیها خوشحالم میکند که. لبخند ول کنم نمیشود که. وقتی کسی به خاطر دوستی تو با کس دیگری حسودی کند دلخوری ندارد که. قربانصدقه رفتن دارد که. پس دلخور نشدم که. و نمیشوم که. از این حسودیها بیشتر کن که. حسود صورتی من که.
ندا احمدی :):
@yaddashtneda
قطرهقطره خونخون
پنهان کرده بود. خودش را پشت درخت. دستش را پشتش. میبارید باران. خیس بود. لیز بود. سر میخورد پایش. روی خاکِ خیس. پنهان شده بود. ترسیده. زل زده بود. به روبرو. به خونی که باران میشستش. قطره قطره. میریخت. قطرههای باران روی چاقوی توی دستش. میفشرد محکمتر. میلرزید. قطرهقطره خون میریخت از چاقو. روی زمین. قطرههای باران میشست خون را. چاقو را. میپوشاند خاک را. قبر را. قتل را. ترسیده. میخندید.
ندا احمدی :):
@yaddashtneda
با کسی که از ته دل نمیخندد
با کسی که از ته دل نمیخندد مهربان باش.
با کسی که از ته دل نمیخندد حرف بزن.
با کسی که از ته دل نمیخندد صبورانهتر رفتار کن.
با کسی که از ته دل نمیخندد بیشتر وقت بگذران.
با کسی که از ته دل نمیخندد بیشتر بخند.
با کسی که از ته دل نمیخندد یواشتر حرف بزن.
به کسی که از ته دل نمیخندد خندیدن یاد بده.
ندا احمدی :):
@yaddashtneda
این خشم از کجا میایه؟
از کجا میاد؟
چی؟
خشم.
خشم؟ کدوم خشم؟ خشم نسبت به کی؟
خشم نسبت به خودم. این همه خشم و نفرتی که به خودم دارم. این همه خود سرزنشگری. این همه مقصر دونستن خودم. اینکه سر همهچیز به خودم میگم تو نمیتونی. تو بیعرضهای. تو هیچی رو درست انجام نمیدی. تو بتان نیستی. تو فقط بلدی خراب کنی. ته همهی اینا میشه عصبانیت و خشم و نفرت نسبت به خودم. میشه مقصر دونستن خودم نسبت به همهچی و همه اتفاقات.
چرا اینجوری شدی؟
بهش که فکر میکنم. به اینکه این خشم که از کجا اومده؟ میرسم به یک روز. به یک اتفاق که مقصرش من بودم. من بودم؟ من فقط یه بچه بودم و تهش شدم مقصر نابود کردن خودم. مقصر خراب کردن زندگیم. مقصر به وجود اومدن این ندا.
چرا؟
چون همه منو مقصر میدونستن. میگفتن. «خودت کردی. اگه این کارو نمیکردی؟ اگه بچهی خوبی بودی؟ اگه شر نبودی؟ اگه میشستی سرجات؟» اگه... اگه... اگه... و هزاران اگهای که هزاران بار از خودم پرسیدم و هزار بار با خودم تکرارش کردم. اگه خوب بودی؟ اگه بچه نبودی؟ بچهی حرف گوش کنی بودی؟ و همهی این سوالا خشمگینم میکنه. یه خشم بیحد به خودم. خشمی که بقیه با اگههاشون توی من فرو کردن. من پر از خشمم نسبت به خودم. اونقدر که خودمو از خیلی چیزا محروم کردم. میکردم. آره درستش اینه که میکردم. خشمم هنوزم هست. باید کنارش بزارم. میدونم سخته. اما دارم باهاش مقابله میکنم. یا شایدم دارم باهاش کنار میام. فکر کنم برای کم کردنش باید بشینم و هزاران جلسه با ندای کوچولوی ترسیده و خشمگین و خود مقصردون درونم بزارم. شاید کمی این خشم و نفرت و نسبت به خودش و کم کنه. هممم.
اما واقعن چرا چیزایی که توی بچگی میشنویم اینقدر زیاد رومون تاثیر میذاره که میرینه به کل زندگیمون؟ هان؟ چرا؟
ندا احمدی :):
«پرسش از خشم» عنوانی بود که از کارگاه «سوالکافی» الهه آموختم.
@yaddashtneda
سقط در گلو
لگد زدهاند
به حسهایم
سقط شده
در گلو
شعری
زاده نمیشود
ندا احمدی :):
@yaddashtneda
ندای فرشتهی الههوار
یکسال گذشت. از اولین باری که گروه شدیم. از اولین باری که تماس گرفتیم و با چنگال جلوی هم آب میخوردیم. چه زود و دیر و سریع گذشت.
انگار همین دیروز بود که جمع شدیم و گفتیم بیایید گروه شویم. چه سریع گذشت. اما نگاه که میکنم چقدر اتفاق افتاده. چقدر تغییر کردیم.
از روزی که دست هم را گرفتیم و شدیم ندای فرشتهی الههوار یکسال گذشته. دستهایمان هنوز هم محکم همدیگر را گرفته. ولش نکردیم. ول کنش نیستیم هنوز.
واقعن یکسال گذشت؟ قدمبهقدم جلو رفتیم. یکی که خسته میشد دستش را میگرفتیم و همراه خود میکشیدیم. همدیگر را هل میدادیم. برای تمرین وادار میکردیم، تشویق میکردیم، زور میکردیم. ماموریت میدادیم و هرطور شده انجامش میدادیم. جمع میشدیم جمعهها و تا میتوانستم حرف میزدیم و میخندیدم و تمامی نداشت که حرفها که خندهها که... یکسال گذشت. بودیم کنار هم.
عاطفانگی در کردن را بلدش نیستم. فقط اینکه خوشحالم از کنار هم بودنمان. گروه بودنمان. ندای فرشتهی الههوار بودنمان. و دلم تنگ است مثل چی برای بغل کردنتان.
یکسال گذشت. غر زدم. شنیدید. چسناله کردم. گوش دادید. کم آوردم. نگذاشتید. خاستم فرار کنم. جلویم را گرفتید. وادارم کردید کارهایی که نمیکردم را بکنم. مرا همراه خودتان کشیدید و رهایم نکردید. سفت چسبیده بودید دستهایم را. نگذاشتید غرق شوم، فرار کنم، کم بیاورم، جا بزنم.
بلدش نیستم که چطور بگویمش و عاطفانگی و عشقولانگی در کنم اما دوستتان دارم. الهه، فرشته تولد عید یکسالگیمون مبارک.
ندا احمدی :):
@yaddashtneda
شنیدن را میشنوم
چه کاری را بهتر از دیگران انجام میدهم؟ چگونه؟
شنیدن. این را بارها شنیدهام. که من شنوندهی خوبیام. شنوندهی خوبیام؟ از وقتی که یادم میآید که نه، فکر کنم از دبیرستانم بود که فهمیدم شنوندهی خوبیام. یا فهمیدند که شنوندهی خوبیام. دوستم تمام آن دو سال را برایم حرف زد و من فقط شنیدم. شاید از همانجا شروع شد. شنوندهی خوبی بودم که برایم حرف زد نه؟ و بعد از آن دوسال هم و پانزده سال بعدش را هم. غیر از دوسه سال آخرش را. شوهر که کرد دیگر من شنوندهی خوبی نبودم شاید.
شنوندهی خوبیام. خوبیام؟ اینطوری میگویند.
چگونهاش را چطور باید بگویم؟
گوش میدهم. گوش میدهم و گوش میدهم و گوش میدهم. فقط گوش میدهم. همین. وقتی کسی صحبت میکند گوش میدهم. کار دیگری نمیکنم.
شنیدن را دوست دارم. لذت زیادی دارد. بنشینم و گوش بدهم و گوش بدهم تا طرف مقابلم خودش را خالی کند. در جمعها هم میشنوم. شنیدن آدمها را دوست دارم.
ندا احمدی :):
یکی از سوالهایی که الهه تو وبیکار «معماری تفکر» مطرح کرده است.
@yaddashtneda
