ru
Feedback
گریزگاه‌ من | ندا احمدی :):

گریزگاه‌ من | ندا احمدی :):

Открыть в Telegram

نوشتن گریزگاه من است اینم لینک سایتم https://nedayaahmadi.ir

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
238
Подписчики
Нет данных24 часа
Нет данных7 дней
Нет данных30 день
Архив постов
باید زندگی شخصی نویسنده‌ها رو بدونیم آیا یا نایا؟ #روزگفتار @yaddashtneda

این ویدیو را ظهر درست کردم. از سوالاتم درباره‌ی همین تمرین کتابنقد. چیز خاصی ندارد فقط نوشته‌ است. دوسش داشتم و گفتم در کانالم داشته باشمش. همین‌.

آیا برم آیا نرم؟ دنبال زندگی شخصی نویسنده آیا با کتابی جریان داشته‌اید؟ استاد می‌پرسد و فکر می‌کنم. اولین کتابی که به ذهنم می‌آید شب هول است. کتابی که خاندنش نه الی ده ماه طول کشید. کتابی که با گروه خاندیم. ذره ذره و جرعه جرعه پیش بردیمش. هر هفته بحث مجلس‌مان شب هول بود. از صفحات خانده شده که به زور به ده می‌رسید هر بار می‌گفتیم و هر بار شگفت زده‌تر می‌شدیم از کاری که هرمز کرده. هر چه جلو می‌رفتیم بیشتر جذب این کتاب می‌شدیم. انگار باید این کتاب را همین‌طور جرعه جرعه می‌نوشیدی تا بفهمی چه کرده این شهداد هرمزی. «واااه» گاهی همینقدر تعجب می‌کردم با جملاتش. چنان احساسی به آدم می‌داد که وا می‌ماندم. هرمز با شب‌ هول کاری کرد که شروع کنم به رونویسی با عشق. فکر کنم بیشترین رونویسی‌ام را از شب هول دارم. چه لذتی داشت کلمه به کلمه‌ای که هرمز نوشته بود را باز بنویسی و غرق شوی در کلمات و جملات و نحوه‌ی خاصش. خوب از همه‌ی این‌ها بگذریم. باید به این سوال هم می‌پرداختیم که زندگی شخصی نویسنده آیا تاثیری روی اثرش برای ما داشته یا نه؟ فکر می‌کنم به زندگی شخصی هرمز شهدادی. چرا من هیچ وقت دنبالش نرفتم؟ چرا من هیچ وقت دنبال زندگی شخصی هیچ نویسنده‌ای نرفتم؟ دنبال آثارشان می‌روم اما زندگی، نه. تنها چیزی که از شهدادی می‌دانم این است که کتاب دیگری به اسم «یک قصه قدیمی دارد» و اینکه دایی سروش صحت است و این را هم از استاد شنیده‌‌ام. همین و دیگر هیچ و هیچ و هیچ. نه فقط هرمز بقیه‌ی نویسنده‌ها هم. همیشه فقط آثارشان را جستجو کردم. حتا جی کی رولینگ که با هری پاترش بزرگ شدم و سال‌ها درگیرش بودم را هم دنبالش نرفتم. فقط چیزهای شنیده‌ام از زندگی‌اش آن هم خودم دنبالش نرفتم و جلوی راهم قرار گرفته. اما چرا هیچ‌وقت نرفتم دنبال نویسنده‌ها؟ حتا نرفتم ببینم نویسنده‌ی کتاب زنده است یا نه. واقعن چرا؟ و یک سوال دیگر. چرا باید زندگی نویسنده را بدانیم؟ استاد می‌گوید زندگی شخصی نویسنده و افکارش اثر گذاشته روی اثرش برای شما؟ فکر می‌کنم. من که هیچ‌وقت سمت نویسنده و زندگی‌اش نرفتم که بفهمم اثر می‌گذارد یا نه؟ نکند به خاطر همین بوده؟ با اینکه نمی‌دانستم شاید در ته ته لایه‌های مغزم، این ترس بوده که زندگیِ نویسنده روی اثرش تاثیر بگذارد؟ هم؟ شاید به خاطر این سمتش نمی‌رفتم؟ آره یا ناره؟ اما اگر بروم و بخانم از هرمز، آیا اگر چیزی که باب میلم نیست بفهمم، روی اثرش، روی شب هول تاثیر می‌گذارد؟ شاید. نمی‌دانم تاثیر می‌گذارد یا نه؟ بروم سراغش از این به بعد؟ آیا می‌روم از این به بعد؟ آیا دانستن زندگی نویسنده مهم است؟ یا تغییر می‌دهد نظرم را؟ خوب یا بد. آیا این تاثیر، بعد از دانستن زندگی شخصی نویسنده، همان تاثیری است که قبل از دانستن برایم داشته؟ آیا این حس واقعی است؟ یا برگرفته از احساسات ما نسبت به زندگی نویسنده است؟ و آیا با این احساسات می‌توانیم درست نظر بدهیم درباره‌ی یک اثر؟ آیا واقعن باید برویم نویسنده‌ی اثر محبوبمان را بشناسیم؟ ندا احمدی :): @yaddashtneda

کجا جا گذاشتمش؟ دنبالش می‌گردم از این کوچه به آن کوچه از این صفحه به آن صفحه کجا گمش کرده‌ام؟ آخرین باز کجا دیدمش؟ کجا جا گذا
کجا جا گذاشتمش؟ دنبالش می‌گردم از این کوچه به آن کوچه از این صفحه به آن صفحه کجا گمش کرده‌ام؟ آخرین باز کجا دیدمش؟ کجا جا گذاشتمش؟ تا کجا با من آمد؟ تا یه جایی با من بود از کجا دیگر نبود؟ برمی‌گردم عقب عقب عقب عقب ورق ورق می‌زنم به عقب ورق می‌زنم کجاست؟ دقیقن کجا جا گذاشتمش؟ چرا هر چه عقب می‌روم نیست نیست که نیست چقدر عقب‌تر جا گذاشتمش؟ چقدر عقب‌تر گمش کردم؟ چقدر باید عقب تر بروم؟ آخرین باری که با من بود کجا بود؟ آخرین بار کی با هم بودیم؟ می‌گردم دنبالش نیست که نیست امروز نشستم نقاشی کشیدم شاید پیدایش کنم اما نبود هر چه تلاش کردم نیامد گم شده در آخرین نقاشی که یادم نمی‌آید کِی کجا گم شده خاستم پیدایش کنم بیدارش کنم بیدار نشد پیدا نشد حتا توی نقاشی هم حتا وقتی سعی کردم به آن زمان برگردم باز هم پیدایش نشد کجا گم شده؟ کجا قایم شده؟ آخرین زمانی که بود کِی بود؟ توی کدام دفتر توی کدام نقاشی جا گذاشتمش کودکی‌ام را؟ ندا احمدی :): #نقاشی‌مقاشی @yaddashtneda

تمرین کتابنقد و اینا 😂 #روزگفتار @yaddashtneda

تصویرها چه دارند می‌گویند؟ درون و بیرون تصویرها داشتم کتاب نقش پرند به‌‌آذین و با پچپچه‌ی پاییز احسان طبری را می‌خاندم تا با هم مقایسه‌شان کنم. نوشته‌های به‌آذین تو را به فکر فرو می‌برد. در نوشته‌هایش فکر و اندیشه دیده می‌شود. متن‌هایش چیزی دارد که از درون گفته می‌شود؛ از درون آدم‌ها. نوشته‌های به‌آذین پر از ترکیب است، مثل: عشق‌های مردابی خفقان ترس شب‌های سربی رگ‌های آسمان نوشته‌های به‌آذین تصویر دارد، اما تصویر خالی نیست. می‌خاهد با تصویر احساسات و درونیات را نشان بدهد. در نوشته‌های به‌آذین تخیل دیده می‌شود. پر از تشبیه و استعاره و جان‌بخشی به اشیا و طبیعت است. رعد دندان می‌ساید. چلچله ساز سفر می‌بست. ابر تهدیدکنان پیش می‌آمد. چنار برخورد لرزید. خواب‌آلود لبخندی زد چهره‌ی شرمسارِ چنار. به‌آذین برای احساسات هم از طبیعت استفاده کرده‌ است. نوشته‌های احسان طبری پر از قافیه و شاعرانگی است: چمن پا کوفته است و زرد زمین باران‌شسته است و سرد چاله‌ها زنگار بسته و پردرد نوشته‌های طبری پر از طبیعت است. در بیشتر قطعه‌هایش حیوانات نقش پررنگی دارند، حیوانات و طبیعت. نوشته‌های طبری ذهنی نیست و تصویری است. نوشته‌هایش پر از کلمات است؛ کلمات پشت کلمات. در نوشته‌هایش زمان و مکان هم جایگاه ویژه‌ای دارد انگاری. طبری از احساسات گفته، اما احساسی‌گری نیست. بیشتر انگار روایتِ احساسات است. از حواس پنجگانه هم استفاده کرده است. نوشته‌های طبری پر است از طبیعت، حیوانات، رنگ، اشیا، اعضای بدن، حواس پنجگانه، احساسات و… نوشته‌های طبری پر از کلمه است، پر از تصاویری که جلوی چشم‌هایت جان می‌گیرد. در آخر اینکه نوشته‌های هر دو تصویری است اما هر کدام دنیای متفاوتی دارند. به‌آذین بیشتر به درون می‌رود. با خیال و استعاره و تشبیه طبیعت را زنده می‌کند تا احساسات را نشان بدهد. طبری اما از بیرون نگاه می‌کند. از طبیعت، حیوانات، رنگ‌ها استفاده می‌کند. تصویرهایش روشن است و بر دیدن و حس کردن تکیه کرده تا تخیل. نقش پرند جهان درون و خیال است و با پچپچه‌ی پاییز جهان بیرون و دیدن. ندا احمدی :): @yaddashtneda

#روزگفتار @yaddashtneda

خابِ مرداب در سکوت سردِ مرداب در شبی سراسر مهتاب شروع شد باد و گرداب می‌رقصید در آن شب‌تاب چرخید نوری زیرآب اسکلتی بیرون پرید شاداب سر تا پایش همه گنداب می‌ریخت از صورتش خوناب ماهی‌ها را می‌کرد پرتاب کرد همه را بی‌خاب ندا احمدی :): @yaddashtneda

دارم دوستت نمی‌دارم دارم نمی‌بینمت دارم نمی‌شنومت دارم دلتنگت نمی‌شوم دارم خاطراتت را مرور نمی‌کنم دارم با تو رویا نمی‌بافم دارم از تو نمی‌نویسم دارم به یادت نمی‌افتم دارم به تو فکر نمی‌کنم دارم دارم دارم دوستت نمی‌دارم ندا احمدی :): @yaddashtneda

موجودی منحرف به نام نادر فرزانه‌ این موجود که توی اسکرین‌شات می‌بینید. از زمانی که اومد توی این کانال جز هرزگویی نمی‌کرد. بارها حرف‌ها و تیکه‌های جنسی به من انداخت(ر.ک به پست: خجالت جنسی و ادبیات سکسی مردانه تا ببینید نادرها توی مغزشون چه چیزی می‌گذره که به من تیکه‌ی جنسی می‌ندازن) و من اهمیت ندادم. اما این رو می‌ذارم براتون بمونه. تا بعدا یه مقاله‌ی مفصل راجع به الگوی فکری موجوداتی مثل نادرفرزانه(خدا می‌دونه فامیلیش واقعا چی هست، فرزانه؟ فععععککک نکنمممم) براتون بنویسم. فقط چیزهایی که تا به حال به من گفته بود رو می‌ذارم تا در جریان باشید مقاله‌شو که نوشتم و گذاشتم، از چی حرف می‌زدم. پستی راجع به سانسور گذاشته بودم اوایل کانال که یک‌بار فرآیندی که در دست‌شویی انجام می‌دید رو ببینید و بنویسید. این‌طوری نگاه‌تون به انسان احتمالا از سر نگاه به موجودی شریف هست و نه از سر نگاه به موجودی منحرف. اما خب خر چه داند قیمت نقل و نبات؟ نگاه شریف برای هر کسی نیست. مثل نادر فرزانه که بی‌هیچ شرمی برای من کامنت گذاشت که: ۱- شما خودتو تو دست‌شویی شطرنجی نمی‌بینی و فلانی. (ننه‌فرزانه و بابافرزانه اگه تو دهنش فلفل ریخته‌ بودن که حرف دهن دستش رو می‌فهمید.) چیزی نگفتم. یه بار دیگه که من توی سری تمرینات هجو و هزل و تمرین صراحت و نگاه بدون بارمعنایی نویسندگی رو تمرین می‌کردم نادرک اومد و نوشت: ۲- شما موهاتو پوشوندی ولی خیلی دلت می‌خواد لخت بشی و بدن‌نمایی کنی ولی چون نمی‌تونی تو نوشتن خودتو لخت می‌کنی. باز هم چیزی نگفتم. تا این‌بار که نادرک که اصلا معلوم نیست تا حالا تو کدوم تپه داشت دلِی‌دلِی می‌کرد یکهو راهشو گم کرد و اومد این‌جا و خیلی اتفاقی رفت این پست رو که متعلق به مدت‌ها پیش هست و کلماتی که نادر دوست داره و صبح‌تا‌شب ذهنش بهشون مشغول‌شون هست رو سرچ کرد و رسید به «بگایی» و عنان که از کف داد و عذاب وجدان که گرفت، اومد و ببینید چه تیکه‌های رکیک جنسی بار من کرد: ۳- به ما می گفتید خودمان فشار را به قاعده اعمال می کنیم از هر سو که که شما راحت بودید. (تهدید به تجاوز بی‌ذره‌ای شرم. دوستی تعریف می‌کرد که یک منحرف جنسی وسط خیابون با پیکان جلوشو گرفت و حرف نادر فرزانه رو زد.) ۴- راستی شما که صریح و بی پرده اید .و اخیرا لازم‌شده چهره نمایاندید .بیشتر بنمایانید تا جوانان وطن عادت کنند به تن دیگران و سیراب شود چشم شان ... (نادر چیزی به اسم ادبیات، هیچ حالیش نیست و فکر می‌کند همه به وی نظر دارند و برای سیراب‌سازی انحرافات اخلاقی‌اش می‌نویسند.) ۵- شما در رسانه اینجوری هستید بیرون احتمالا دهنتان پر است از ابزار فش و ناسزا ... خدا ببخشد مرا (خدا ببخشدت؟ اولا فحش، دوما من باید بگذرم از تهمت‌هات که خدا بر عذابت بیفزاید. چی ببخشدت؟) ۶- طویله هم مثل خونه شماست ولی بزرگتر و معطم تر ...به مغزت کمی اکسیژن برسان (نادر را به تپه‌اش بازگردانید.) خب پرانتز‌ها که به عنوان چاشنی ماجرا نوشته شده. اما نادرک، بهانه‌ی خوبی هست برای نوشتن یک مقاله‌ی مفصل راجع به ادبیات و الگو‌های فکری که حتما به خدمتش خواهم رسید. الگوهایی که تجاوز رو رقم می‌زنه. نه فورا اما حتما. مقاله‌ای که با شرکت نادر فرزانه قراره بنویسم و از پیش نوشتم و مقدمه‌ی مقاله تکمیل شده. عنوان مقاله هم اینه: «ادبیات یا مودبیات؟ مسئله اینست» امیدست تا جمعه‌ی آینده این مقاله آماده بشه. زد زیاد. پ‌.ن: مورد سه رو بارها بخونید تا بفهمید توی ذهن متجاوزها چه فعل‌وانفعالاتی می‌گذره. اصلا این جمله رو بنویسید بذارید جلوی چشم‌تون تا یادتون بمونه. پ.ن ۲: راستی نادرک در جریان نیست همون مورد سه رو اگر به شکایت رسمی تبدیل کنیم، دادگاه یه حکم زیبا براش می‌بره. تفاوت درک من و نادر در جایگاه استفاده‌ی صحیح از کلمات در اینه.

آبیِ چشم‌دکمه‌ای چشم‌های دکمه‌ای‌ات را به من می‌دهی؟ شاید بتوانم امید را همان‌قدر آبی که تو می‌بینی ببینم ندا احمدی :): برای چشم‌دکمه‌ای نجدی @yaddashtneda

#روزگفتار @yaddashtneda

پیچیده پیچ‌پیچ می‌پیچمت. پیچ‌ در پیچ. پیچ‌پیچ. می‌پیچمت. می‌پیچی. به هم. در هم. پیچ می‌خوری. پیچیده می‌شوی. می‌پیچی. پیچیدگی می‌شوی. می‌پیچمت. پیچ در پیچ‌تر. می‌پیچی پیچ‌ در پیچ‌تر. پیچیده‌تر می‌شوی. پیچیدگی‌تر می‌شوی. پیچ می‌خوری. پیچ در پیچ می‌شوی. می‌پیچی. می‌پیچم. می‌پیچی‌ام. پیچ‌ در پیچ می‌شوم. پیچیده می‌شوم. پیچ می‌خورم. پیچ‌در پیچ می‌شوم. پیچ‌‌پیچ. پیچ می‌خورم. پیچیده می‌شوم. پیچیدگی می‌شوم. در‌هم. بر هم. می‌پیچیم. پیچ می‌خوریم. پیچیده می‌شویم. پیچیدگی می‌شویم. پیچ‌پیچ می‌شویم. ندا احمدی :): #خزعبیون @yaddashtneda

#روزگفتار @yaddashtneda

چشم چشم دو دکمه تو با چشم‌های دکمه‌ای‌ات چه چیزها که ندیدی. پنجره. پنجره. از همان پنجره‌ای که از آسمان آویزان بود و تاب می‌خوردی، از همان پنجره بیرون پرت شدی. چقدر پنجره برایم عجیب است. دوستش ندارم و دوستش دارم. تو هم از پنجره بدت می‌آید، چون تو را پرت کرد بیرون؟ من هم. من هم بدم می‌آید؟ چون تو را... چون من را... تو را پرت کرد وسط خیابان. من را... راستی چرا اسمت را نگفتی چشم‌دکمه‌ای؟ اسم داشتی قبل از پرت شدن از پنجره؟ یا وقتی پرت شدی یادت رفت اسمت را و فقط اسم فاطی را یادت مانده؟ چقدر تنهایی کشیدی چشم‌دکمه‌ای؟ چقدر ترسیدی؟ چقدر گریه کردی؟ چقدر انتظار کشیدی؟ هنوز هم داری انتظار می‌کشی؟ فاطی تو را پیدا کرد؟ چند تا چشم‌دکمه‌ای مثل تو از پنجره پرتاب شدند؟ چند نفر مثل مادر فاطی از پنجره پرتاب شدند؟ چند تا بچه مثل تو منتظر آمدن فاطی بودند؟ چند تا از آنها فاطی‌شان را پیدا کردند؟ پیدا کردند یا هنوز هم دارند انتظار می‌کشند؟ چشم‌دکمه‌ای خاطرات قبل از پرت شدن از پنحره را یادت می‌آید؟ وقتی روی طاقچه بودی؟ من قبل از پنجره را یادم نمی‌آید. یعنی یک چیزهایی یادم نمی‌آید و یک چیزهایی یادم می‌آید. یعنی حسش را یادم نمی‌آید. خودم را یادم نمی‌آید. دنیا را یادم نمی‌آید. رنگ‌ها را، شکل‌ها را. تو یادت می‌آید؟ یا فقط فاطی را یادت می‌آید؟ چشم‌دکمه‌ای بعد از پنجره چندبار چشم‌هایت خیس شد و خشک شد و خیس شد و خشک شد؟ من بارش را یادم نمی‌آید. خیلی بار. بعد از پنجره تو دیگر چشم‌دکمه‌ای که قبلن بودی نبودی. من هم نبودم دیگر. تو تنها شدی. تنهای تنها. من تنها شدم. تنها شدم؟ قبل از اینکه از پنجره پرت شوی بیرون تاریکی می‌آمد و می‌ریخت. بعد از آن هم تاریکی ریخت؟ برای من نصفه‌نیمه می‌ریخت. بعد از پنجره ترسیدی؟ من ترسیدم. زیاد. چشم دکمه‌ای تو هنوز هم منتظری؟ یا دیگر فاطی را از یادت برده‌ای؟ یا فاطی پیدایت کرده؟ ندا احمدی :): چشم‌های دکمه‌ای من...، یوزپلنگانی که با من دویده‌اند، بیژن نجدی #هم‌کاوی سه‌شنبه‌های(استثناعن) چالشیِ تحقیقاتی مطالعاتی با آناهیتا آهنگری: میوه تره‌بار سارا چگنی: نامش فاطی‌ست پرتکرارترین نام دخترانه سحر فرهادی: پشت دود الهه‌ علیزاده: از وطنم دور افتاده‌ام فرشته برگی: عروسک با چشم‌های دکمه‌ای می‌دید شیما صادقی: بوی جنگ و قند سوخته نازلی: امیدِ آبیِ عروسکی @yaddashtneda

زیر رنگ‌های آسمان گم شدم؟ آفتاب پرحرفی که کرد آسمان رنگ‌هایش را در حافظه ما تکاند شعر خوب چیزی نیست جز تعاملات فلسفی کودک‌وار* به شعرهایی که خانده‌ام فکر می‌کنم. شعرهایی خانده‌ام که فلسفی و کودک‌وار باشد؟ فکر می‌کنم و فکر می‌کنم. شعرهایی که فرای واقعیت ما باشد. شعرهایی که فقط ذهن کودک قادر به گفتن آن است. شعرهایی که پر از رمز و راز و پر از نگاه کودکانه و کنجکاوانه به دنیا است. بچه‌ها دنیا را جور دیگری می‌بینند. پر از راز ،پر از شگفتی، پر از رنگ، پر از چیزهای عجیب. بچه که بودم دنیا رو چطور می‌دیدم؟ آیا ذهن من هم به ناکجاها پرواز می‌کرد؟ آیا برای هر چیزی دلیل‌های عجیب غریب می‌آوردم؟ یادم نمیایه. الان چی؟ چیزهایی که به عنوان شعر می‌نویسم آیا ذره‌ای نگاه کودکانه درون آنها هست؟ نگاه کودکانه دارم اصلن؟ فکر نکنم. نگاه کودکانه‌ام را گم کرد‌ه‌ام. گم کرد‌ه‌ام جایی در کوچه‌های پس کوچه‌های کودکی. میان خاک و گل‌هایی که از دستانم شسته‌ام شاید. شاید هم لای کتاب و دفتری جا گذاشتم. شاید هم آسمان وقتی رنگ‌هایش را در حافظه‌ی ما می‌تکاند، نگاه کودکانه‌ام گم شد زیر رنگ‌های آسمان. در شعر بالا «شیدا محمدی» نگاه کودکانه‌ای دارد. نوشته: «آفتاب پرحرفی که کرد». مگر آفتاب حرف می‌زند که پرحرفی کند؟ چرا پرحرفی کرده؟ دلش از چی گرفته بوده؟ شاید از عروسی برگشته و شروع کرده به پرحرفی؟ عروسی کی بوده؟ شاید هم... چه می‌دانم هزاران دلیل وجود دارد برای پرحرفی آفتاب. بعد هم آسمان رنگ‌هایش را ریخت توی حافظه‌ی ما، یعنی تکاند‌. برای چی رنگ‌هایش را تکاند در حافظه‌ی ما؟ تا پرحرفی آفتاب را یادمان برود؟ یا می‌خاست آفتاب را ادب کند که دیگر پرحرفی نکند؟ نمی‌دانم دلیلش چه بود. اما آفتاب می‌شود نورت را بیندازی توی حافظه‌مان، روی رنگ‌ها؟ شاید نگاه کودکانه‌ام را بتوانم پیدا کنم با نورت. ندا احمدی :): *مجتبی عبدالله‌نژاد @yaddashtneda

#روزگفتار @yaddashtneda

من + گاز = وحشی من با گاز وحشی می‌شم. کسی منو گاز بگیره قطعن کتک می‌خوره. گاز چیزیه که اصن نمی‌تونم تحمل کنم. کوچیک‌ترین گاز هم درد عمیقی رو بهم می‌ده. فکر کنم برمی‌گرده به بچگیم. نه بچگی خاهر و برادر کوچک‌ترم. البته بچگی اونا بچگی منم می‌شه دیگه. آبجی و داداشم کوچولو که بودن، یعنی همه‌ی بچه کوچولوها دندوناشون تیزه دیگه. اینام دندوناشون تیز بود. تیز تیز. گاز که می‌گرفتن ول نمی‌کردن. مجبور میشدم دماغشون و بگیرم تا نفس کم بیارن و ول کنن. رد گازشون خونی و کبود و پوست‌مال می‌شد. کوچیک‌ترین گازی که ازم می‌گیرن قشنگ زهر درد بچگی دوباره برام زنده می‌شه. قشنگ زهرش رو زیر دندونا و روی پوستم و در اعماق گوشتم حس می‌کنم. یه بار که یکی از دوستام جوگیر شده بود و می‌خاست گازمون بگیره. همه رو گرفت. به من که رسید نذاشتم. با دست سرشو به عقب هل می‌دادم و می‌گفتم: «منو گاز نگیر. در برابر گاز وحشی می‌شم و دست خودم نیست می‌زنمت.» یادم نمیاد آخر گازم گرفت یا نه. ولی تا جایی که تونستم مقاومت کردم. فکر کنم موفق نشد. شد یا نشد؟ بی‌خیال شد یا نشد؟ یادم نمیایه. بزار فکر کنم خودم کسی رو گاز می‌گیرم؟ اینم یادم نمیاد. فکر کنم چون بدم میاد نگیرم. از آخرین باری که کسی رو گاز گرفتم اینقدر دوره که یادم نیست کی بوده و کِی بوده. ولی حس می‌کنم گرفتم. گرفتن که گرفتم. ولی من گاز هم بگیرم آروم می‌گیرم. شما گاز دوست دارید؟ کسی رو گاز می‌گیرید؟ کسی گازتون بگیره وحشی نمی‌شید؟ ندا احمدی :): یاد این تمرین جاذاب نثر وحشی بخیر #من‌به‌علاوه‌بازی @yaddashtneda