ru
Feedback
روح هزاران زن در یک بدن

روح هزاران زن در یک بدن

Открыть в Telegram

کشیده شده به سمت جزییات و عمق.

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
235
Подписчики
+224 часа
+47 дней
-230 дней
Архив постов
Repost from N/a
photo content

مارا به نیمه ی پرِ لیوان چکار این باقی سمی ست که پیشتر خورده ام ساقی تمام کن قصه را که رو شده است آنان که خراب تو بودند مرده اند از بچه ای که در رَحِمَت زار میزند از گرگ بغض کرده توی پیرهنم از جنگ من برای فراموش کردنت از اشک هایت برای فراموش کردنم بعد از من بشین و به حافظ گریه کن با یاد بوسه ها و لب و بوی گردنم بعد از من آن زخم های در گلو بعد از منو فریاد های مُردنم آلوده کن تمام مردان شهر را آلوده به این ویروس بیرحم کن در حجم رنگی که در ماست بنگرد آنان که دچار تو بودند مرده اند از بچه یتیمی که منم و زار میزنم این عنکبوتِ کلافه که تار میتنم این جانورِ گرفتار در دامِ خویش این آن که به انتها رسیده، این منم

این جانور که برای تو شعر می‌شود در خود فرو ریخته شده، گیج می‌زنم

۴۷ روز است که اینترنت را به دلیل "به خطر انداختن امنیت ملی" قطع کرده‌اند. با "دشمن" آتش‌بس کرده و شام خورده‌اند؛ تمام مقامات اینترنت دارند و به جیره‌خوارانشان هم اینترنت آزاد [سفید] داده‌اند. ظاهرا تنها خطر موجود "مردم عادی‌اند" @SarkarTell

(Nice Dream).mp33.25 MB

پینترستم امروز، زیبا بود، زیباتر شد:)…
پینترستم امروز، زیبا بود، زیباتر شد:)…

Farhad Mehrad - Khasteh.mp310.61 MB

sticker.webp0.29 KB

من تنهایی خوابی که تا صبح، نمی‌بینی ام…

سه‌گانه خاورمیانه؛ جنگ عشق تنهایی

دلم می‌خواهد بدانم این وزنِ سنگینی که از شانه‌های جهان بر سردابِ سردِ سینه‌ام فرو می‌ریزد و در هر نفس، گلوی بودنم را می‌فشارد، آیا از رنجاندنِ من خود نیز اندکی ترک برمی‌دارد؟ می‌فهمد که هر لحظه‌اش بر قلبی که به تپش‌های آرامَش خو کرده چون پتکی خاموش فرود می‌آید؟ گاهی گمان می‌کنم این حساسیتِ کاشته‌شده در من، که در استخوان‌های نم‌دارِ اندوهم ریشه دوانده، هدیه‌ای‌ست از آسمان، هدیه‌ای به وسعتِ درد. شاید برای آن‌که بفهمم دل‌ها چگونه می‌تپند، اشک‌ها چگونه به کنجِ چشم پناه می‌برند و بی‌آن‌که جرأتِ سقوط داشته باشندهمان‌جا، در سکوت، می‌میرند و دنیا چگونه در چشمِ کسانی چون من بزرگ‌تر، تاریک‌تر، و بی‌پناه‌تر می‌شود. اما گاهی به نفرینی بدل می‌شود که زندگی در رگ هایم تزریق کرده تا در دریایی بی قرار از احساسات دست و پا بزنم و هر لحظه هراسِ غرق شدن را مثل سایه ای خیس بر شانه هایم حمل کنم. در همان لحظاتی که دلم می‌خواست زندگی مرا در آغوش بگیرد و نامم را با مهربانی صدا بزند، چیزی درونم آهسته می‌پرسید: این سنگینی از رنج من چیزی می‌داند؟! و پاسخ در گلویم می‌مرد مثل فریادی که از ترسِ شنیده‌شدن هرگز متولد نشد. و من می‌ماندم و حساسیتی که به دوش می‌کشیدم. مهبتی و نفرینی که نه می‌شد دوستش داشت و نه می‌شد بر زمینش گذاشت مثل بارانی سرکش که بی‌اجازه می‌بارد و تا مغزِ استخوان می‌ماند و ریشه هایت را از غم تا سرخوشی کش می‌دهد. و زندگی… دور ایستاده است،با دست‌هایی که هرگز به آغوش تبدیل نشدند. و من… باز هم من که در تاریکی خود ته نشین می‌شوم، مانند نوری که از خستگی دیگر نمی‌تابد. ح‌ا

4_404267172580294664 (1).mp311.54 MB

فکر می‌کردم وقتی بیام اینجا قراره خیلی پرحرفی کنم اما چند روزیه احساساتم پر از خالی شدن… توی سکوت همین کلمات و یک آهنگ کنار من و غم های سبک و سنگینم دراز کشیدن و منتظر موندیم ببینیم چه اتفاقی میوفته! زمزمه می‌کنیم کاش آخر این سوز، بهاری باشد… کاش یک بار هم ما از سمت این دنیا دوست داشته بشیم:)

چقدر دلم برای اینجا تنگ شده بود

ای کاش…
ای کاش…

زهی قصیدهٔ بالابلند آزادی.mp310.49 MB