ru
Feedback
روح هزاران زن در یک بدن

روح هزاران زن در یک بدن

Открыть в Telegram

کشیده شده به سمت جزییات و عمق.

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
234
Подписчики
-124 часа
+27 дней
-230 дней
Архив постов
پا به پای سایه ها باید برم همه شب به شهر تاریک جنون

من اسیر سایه های شب شدم شب اسیر تور سرد آسمون

کی میدونه تو دل تاریک شب چی میگذره؟؟

sticker.webp0.34 KB

بهرحال چه بری یا نری کشیده می‌شی. سعدی! چو جورش می‌بری نزدیک او دیگر مرو ای بی بصر! من می‌روم؟ او می‌کشد قلاب را:)

یه شب یه روز یه ماه یه سال یه عمره که میگردم بدحال چو کبوتر بی پرو بال میرم همه جا... یه روز دیدم گم شد جونم دور افتادم از آشیونم بی خونمونم سرگردونم بی او به خدا

ما توی ايران زندگی می‌کنیم و دلمان برای خود ایران تنگ شده. چطور می‌شود این‌ها را به غریبه‌ها توضیح داد؟ این دوری، دوریِ بزرگتری است. فاصله دیگر یک مفهوم فیزیکی درباره‌ی مسافت‌ها نیست؛ فاصله یک کیفیتِ تجربی است. فاصله افتاده بین من و ایران، اگرچه داخل ایرانم و روی خاک ایران ایستاده‌ام. حسِ من دگرگون شده، ایران به شکلی که شبیه ایران نیست خودش را به من نشان می‌دهد. قیافه‌ی امروز ایران را به‌جا نمی‌آورم. وطن تَرَک برداشته، خانه تَرَک برداشته، معنا تَرَک برداشته. ایرانِ واقعا ایران، کجاست و چقدر باید دوید و کدام طرف برویم؟ هیچ‌وقت اميدم را از دست ندادم اما شعله‌هایی هم هست، که با جان کندن زنده نگه‌ داشته‌ام و با خود حمل می‌کنم. وقتی جنگلی در شمال آتش می‌گیرد، یا وقتی شاخه‌ی بلوطی در زاگرس آتش می‌گیرد، من هم آتش می‌گیرم، استعاره‌های عظیمی فعال می‌شوند، می‌گوید: "ببین، ایران در آتش است". این است که آدم را اذیت می‌کند. من برای چیزی دلتنگم که جلوی چشمم است و خودم بخشی از آن هستم. #معین_دهاز @nabayad_m

sticker.webp0.34 KB

چقدر غم داشتی وقتی اینو نوشتی

لای لای ، ای پسر کوچک من دیده بربند ، که شب آمده است دیده بر بند ، که این دیو سیاه خون به کف ، خنده به لب آمده است سر به دامان من خسته گذار گوش کن بانگ قدمهایش را کمر ناروَن پیر شکست تا که بگذاشت بر آن پایش را آه ، بگذار که بر پنجره ها پرده ها را بکشم سراسر با دو صد چشم پر از آتش و خون می کشد دم به دم از پنجره سر از شرار نفسش بود که سوخت مرد چوپان به دل دشت خموش وای ، آرام که این زنگی مست پشت در داده به آوای تو گوش یادم آید که چو طفلی شیطان مادر خستهٔ خود را آزرد دیو شب از دل تاریکی ها بی خبر آمد و طفلک را برد شیشهٔ پنجره ها می لرزد تا که او نعره زنان می آید بانگ سر داده که کو آن کودک گوش کن ، پنجه به در می ساید نه ،برو ، دور شو ای بد سیرت دور شو از رخ تو بیزارم کی توانی برباییش از من تا که من در بر ِاو بیدارم ناگهان خامُشی خانه شکست دیو شب بانگ بر آورد که آه بس کن ای زن که نترسم از تو دامنت رنگ گناهست ، گناه دیوم اما تو زمن دیوتری مادر و دامن ننگ آلوده ! آه بردار سرش از دامن طفلک پاک کجا آسوده ؟ بانگ می میرد و در آتش درد می گدازد دل چون آهن من می کنم ناله که کامی ، کامی وای ، بردار سر از دامن من •فروغ فرخزاد

دیشب داشتم بهت فکر می‌کردم و می‌نوشتم، الان یادم اومد که امروز سالروز مرگت بود.. تو معنای واقعی زنِ زندگی هستی، تو پر از زنانگی و زندگی بودی.. وجودت همیشه توی قلبم پر رنگ و پر نوره. همیشه به نور و خورشید فکر می‌کرد و می‌گفت:« من از سلاله درختانم تنفس هوای مانده ملولم می‌کند. به این فکر می‌کنم که چطور با اون اشعار غمگین و عمیقش، توی دنیای بی‌رحم و سرد اطرافش، قلبی پر از درد و دلتنگی داشت. چطور تو سایه اون همه رنج و تنهایی، با وجود روح حساس و نازکش، نمی‌تونست به راحتی از این دنیا دل بکنه... احساسی که به من می‌دی احساس تنش بین زیبایی و رنجه، چقدر خوب اینو می‌فهمیدی، چقدر خوب اینو می‌فهمم. افسوس می‌خورم که قدر روح زیبا و حساس تو، نازک طبعی تو، توی زمان خودت دونسته نشد. ح‌ا

نمی‌دانم در آن سوی زندگی، چه جریان‌هایی در انتظارم است.. آن‌سوی تولد دوباره و زندگی کردن. آخ… اینجا، روی این زمین سرد و بی‌حس، گاهی دلم می‌خواست درخت باشم، مثل تو که سبز بودن و درخت هارو دوست داشتی فروغ جانم، من هم دلم می‌خواست روی این زمین یخ‌زده ریشه دوانده باشم، ریشه‌هایم سر تا سر لبریز از عشق، شعر، آغوش و پذیرش باشد. اگر درخت بودم می‌دانم که می‌توانستم زندگی کنم، اما بیشتر از یک انسان؟! نمی‌دانم، شاید در زندگی دیگری… نمی‌دانم، شاید در زندگی دیگری… نمی‌دانم، شاید در زندگی دیگری… ح‌ا

از اینکه حال وطن مثلِ هوای تیره تهران است/ دلم کمانچه محزونی‌ست که در نوازش کیهان است. •سعید انصاریان

ناگهان زنگ مـی زند تلفن، ناگـــهان وقت رفتنت باشد... مرد هم گریه می کند وقتی سر ِ من روی دامنت باشد بکشی دست روی تنهاییش، بکشد دست از تو و دنیات واقعا عاشق خودش باشــی، واقعـــا عاشق تنت باشد روبرویت گلـولــــه و باتـوم، پشت ســــر خنــــجر رفیقـــــانت توی دنیای دوست داشتنی!! بهترین دوست، دشمنت باشد دل بـــه آبــی آسمان بدهی، به همه عشق را نشان بدهی بعد، در راه دوست جان بدهی... دوستت عاشق زنت باشد! چمدانی نشسته بر دوشت، زخم هایی به قلب مغلوبت پــــــرتگاهـــی بـــــه نام آزادی مقـــصد ِ  راه آهنت باشد عشق، مکثی ست قبل بیداری... انتخابی میان جبر و جبر جام سم تـــوی دست لرزانت، تیــــغ هم روی گردنت باشد خسته از «انقلاب» و «آزادی»، فندکـی درمیاوری... شاید هجده «تیر» بی سرانجامی، توی سیگار «بهمنت» باشد   •مهدی موسوی

عاقبت دل های ما، با غم هم آشنا کرد. البته زندگی به من لطف کرد که با غم تو آشنا شدم عزیزدلم، اما کاش می‌تونستم با این دست های کوچکم کاری کنم.. ببخشید که انقدر دست های من کوچکه.. فقط می‌تونم بگم تو منو یاد اون شعر سعید ابوالخیر می‌ندازی که می‌گه:«لطفی است که می‌کند غمت با دل من ورنه دل تنگ من چه جای غم توست ح‌ا

یکی از کارهای مورد علاقه ام خوندن پشت جلد کتاب‌هاست. انگار یه دنیای دیگه‌ان حتی اگه نوشته ها جزیی از اون چیزی که درون کتاب می
+2
یکی از کارهای مورد علاقه ام خوندن پشت جلد کتاب‌هاست. انگار یه دنیای دیگه‌ان حتی اگه نوشته ها جزیی از اون چیزی که درون کتاب می‌گذره باشه.. انگار جزییات مهمی از کتابخونه‌ان. واقعا نمی‌دونم چجوری بگم

چقدر تکرار این اتفاق رو دوست دارم.