قطرهای از دل🐾
Открыть в Telegram
255
Подписчики
-1024 часа
-507 дней
-47530 дней
Архив постов
تربیت یک دختر به دست پدر با دو روش .
یک: اگه مرد زندگیت از پس مخارج خونه بر نمیومد، اون موقع چیزی که تو باید پیدا کنی کاره نه مرد جدید .
دو: دیر بیا خونه ولی سیر بیا
انتخاب شما ؟
نمی دونم چه بلایی داره سر زندگیم میاد ولی کم کم دارم علاقمو به همه چی از دست میدم.
Repost from 𝐒𝐎𝐍𝐀𝐌𝐈
[چجوری داشته هاتونو با خودنمایی تو چشم بقیه فرو میکنین؟
من مثلا اگه بدونم یکی پدر نداره سعی میکنم جلوش از کلمه بابا یا پدر استفاده نکنم که یه موقعی دلش نشکنه!]
Repost from 𝐒𝐎𝐍𝐀𝐌𝐈
من از لفظای رل و اکس و کراش متنفرم
از این جشن های عجیب طلاق , تعیین جنسیت متنفرم
از اینکه به اسم روشنفکری هر بی بند و باری عادی شده واقعا متنفرم
از اینکه هرچیز بدی قبحش ریخته شده و عادی شده متنفرم
از این تنوع طلبی چرکی که ادما دارن متنفرم
از بی غیرت شدن مرد ها و بی حیا شدن زن ها متنفرم
از اینکه هر سنتی رنگشو باخته هر سنتی زیر پا داره له میشه متنفرم
از اینکه درمورد هر چرت و پرت و بی بندوباری میگیم:
احترام بذارید به زندگی و لایف استایل و عقاید همدیگه...
«ئه وین»
سالروز زنی که در ۹ سالگی ازدواج کرده و مادر شده باید روی مبارزه با کودک همسری میبود تا روز مادر ... (:
Repost from 𝐒𝐎𝐍𝐀𝐌𝐈
کاش برای پدر و مادر شدن هم گواهی صلاحیت لازم بود؛
نه از آن کاغذهای بیجان،
بلکه آزمونی از بلوغ فکری، مسئولیتپذیری و فهم روح یک کودک.
چون معلومه خیلیها فقط تولیدمثل کردن،
نه تربیت!
هرکه افغان است، او از نسل تاجیکان مباد زادهٔ بلخ و هرات و غور و بامیان مباد هرکه منکر میشود از اصل خود، بیهمت است اینچنین دلمردگان شایستهٔ ایمان مباد من نسَب دارم، اصالت دارم از تاریخ خویش تاجیکم، جز این مرا با عهدها پیمان مباد ای که با تحمیل تسلیمی، بمیر و دم مزن ضجههای بزدل مزدورِ مزدوران مباد آریاییزادهام، از نسل خون و آفتاب هیچ پیوندی مرا با این و یا با آن مباد ذات خود انکار کردن در سرشت مرد نیست یارب این بهتان و این بطلان و این هذیان مباد من چرا برگردم از اصل و اساساتِ وجود هرکه تحریف حقیقت میکند انسان مباد چیست در این جعل تاریخی که چسبیدی بر آن؟ سنت زنجیرها و رسم زندانبان مباد ناخلف باشم اگر از نام و ننگم بگذرم داغ این آلودگی بر گوشهٔ دامان مباد فارسی، ای دُرّ دریای گهرپرورد من ارزشِ بسیار داری، قیمتت ارزان مباد سرخمی با فطرت آزادگان بیگانه است تاجیکم من تاجیکم، جز این مرا عنوان مباد! نجیب بارور
Repost from 𝐒𝐎𝐍𝐀𝐌𝐈
خيلى قشنگه كه دوستايى دور خودت جمع كنى كه موضوع صحبتتون تحصیل ، یادگیری ، كار ، پيشرفت و تشویق همدیگه باشه نه صحبت كردن راجب اكس و نکس و کراش و خراب شدن رابطه هاى دوروزه و فلان آدم! و از این دست چرندیات!
Repost from 𝐒𝐎𝐍𝐀𝐌𝐈
ما جهان را نه آن گونه که هست بلکه از پس عینک شرایط خودمان میبینیم درک ما فقط تقریبی از واقعیت است. تصویر ذهنی ما از واقعیت بیش از خود واقعیت نحوه ی عملکرد ما را تعیین میکند. هر یک از ما دنیا را از دریچه ی باورهای خود میبینیم ...
Repost from 𝐒𝐎𝐍𝐀𝐌𝐈
نمیتوانیم وطنمان یا والدینمان را انتخاب کنیم ولی می توانیم نقاب قربانی بودن را از روی صورتمان برداریم این طور نیست که -همیشه- موقعیت مطلوب در زندگی خودش پیش بیاید مشکلاتی که در زندگی با آنها در حال ستیزیم علاوه بر نتیجه ی اعمالمان محصول کارهایی است که انجام نداده ایم! پشیمانی و کاری نکردن درد بیشتری از جنگیدن با ترسها و مشکلات دارد. هر روز یک قدم کوچک بردارید
متوجه خواهید شد که قدم های در ظاهر کوچک و ناچیز چگونه می تواند دستاوردهایی قابل توجه در زندگی داشته باشد.
در سکوتِ شبانه، سکوتِ مطلق شبانه، وقتی که حواسِ انسان آرام گرفته است، روحی جاودان، به زبانی بی نام با انسان از اندیشه هایی سخن می گوید که می فهمی ولی نمی توانی وصف کنی.
من درختی کلاغ بر دوشم ، خبرم درد میکند بدجور
ساقه تا شاخه ام پر از زخم است ، تبرم درد میکند بدجور
من کی ام جز نقابی از ابهام؟ درد بحران هوّیت دارم
یک اشاره بدون انگشتم ، اثرم درد میکند بدجور
جنگجویی نشسته بر خاکم ، در قماری که هر دو میبازیم
پسرم روی دستم افتاده ، سپرم درد میکند بد جور
مثل قابیل بی قبیله شدم ، بوی گندم گرفته دنیا را
بسکه حوا ، هوایی اش کرده ، پدرم درد میکند بدجور
هرچه کوه بزرگ میبینی ، همگی روی دوش من هستند
عاشقی هم که قوز بالا قوز ، کمرم درد میکند بدجور
تو فقط صبر میکنی تجویز ، من فقط صبر میکنم یکریز
بس که دندان گذاشتم رویش ، جگرم درد میکند بدجور
بستری کن مرا در آغوشت ، با دو نخ شعر و این هوا باران
مرغ عشقی بدون همزادم ، که پرم درد میکند بد جور
برسان قرص بوسه ـ اورژانسی ـ قرص یک ور سفید و یک ور سرخ
برسان نشئهای ز لبهایت ، که سرم درد میکند بدجور
"مرتضی خدایگان"
