ارغوانِ بی ابتهاج
Открыть в Telegram
" ارغوانم را دیدی سر راه؟ مثل من پیر شده بود؟:) 🥀 『 مرا ببخشید اگر نوشتههایم شمارا یاد کسی میاندازد』 ناشناس: @Arghavan_ebtehajbot •چنل متعلق به شخص خاصی نیست و پیامها به فرد خاصی اشاره ندارد
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
377
Подписчики
-824 часа
-277 дней
+2430 дней
Архив постов
در کتابخانهها، سالنهای تئاتر، سینما، محافل شعر و گالریهای نقاشی آدم شادتری هستم.
ما نمیتونیم خانوادهای که توش به دنیا میایم رو انتخاب کنیم.
نمیتونیم همیشه جلوی آسیبهایی که ازشون میبینیم رو بگیریم.
اما میتونیم یکجایی تصمیم بگیریم که این آسیب، از ما به نفر بعدی منتقل نشه.
دلِ من پیشِ تو معنایِ بغل را فهمید
قدرِ این فاصلهی حداقل را فهمید
با دو تا بوسهی شیرین که به لبهای تو زد
مزهی واقعیِ شهد و عسل را فهمید
- دلبرا یک بوسه دادی، اینقدر نازت ز چیست؟
گر پشیمان گشتهای، بگذار در جایش نهم !
گفت:<< تو نمیدونی، یه مادر وقتی بچه اش گریه میکنه دنیا براش جهنم میشه. راضیه همه دردای جگرگوشه اش به تن خودش بیاد ولی اون یک ثانیه گریه نکنه. اصلا میدونی چیه، وقتی صدای گریه اش میاد دلم میخواد دنیا متوقف شه که من همه چیزو فداش کنم تا گونه هاش خیس نشن. مادر که بشی دلت میخواد نخوری، نپوشی و زندگی نکنی ولی عزیزت درد نکشه. مادر که بشی قلبت بیرون از بدنت میتپه. اصلا واسه همینه که اگه بچه ات غصه اش بگیره، دلت میریزه. راستش رو بخوای دل چیزِ کمیه، وجودت یهو تهی از هرچیزی میشه. درست مثل وقتی که پشت تلفن قراره بهت خبر بد بدن و تو منتظری که بعد گفتنِ " نگران نباشیا ولی.. " یه چیزی بشنوی که احتمالا قراره از نگرانی پس بیوفتی. دقیقا همون مکث نیم ثانیه ای بعدِ "ولی" تا شنیدن اصل خبر، جاییه که قلبت برای چند ثانیه دست از تپیدن برمیداره. حالا وقتی بچه ات بیقرار باشه، تا وقتی که نتونی آرومش کنی قلبت تو مکث میمونه و تو مجبوری برای ادامه زندگی تقلا کنی. حالا زندگی چیه؟ همون بچه. اصلا ببین وقتی که مادر بشی دیگه خودت رو فراموش میکنی. اسمت مامانِ بچه میشه. همه چیز زندگیت حول محور وجود اون میچرخه. بقیه میگن مادر خوب اونیه که خودش رو دوست داشته باشه؛ اما من خودم رو بخاطر اینکه مامان اونم دوست دارم. خلاصه که من یه تیکه از وجودم، بدنم، روحم و قلبم رو تو پیکر یه شخص دیگه کاشتم. معلومه که اگه اتفاقی براش بیوفته، من همه چیزم رو از دست میدم.>> منتظر بود که صحبتش رو تأیید کنم اما من حتی یک جمله از حرفاش هم توی ذهنم نبود. مغز من توی مقدمه حرفاش خاموش شد. همین باعث شد که از پذیرش و درک صحبتاش، به گفتنِ: << آره من این چیزارو نمیدونم :) >> اکتفا کنم. برای درک این جملات، نیازه که تو هم یک روزی عزیزِ قلبه یک نفر بوده باشی. من نبودم. نمیدونم.
وقتی خیلی وقته همدیگه رو ندیدیدن و قراره بری پیشش، قبلش مثل مولانا بهش بگو :
