ru
Feedback

Не попадитесь на канал ботавода! Telemetrio находит и помечает такие каналы 👉 Хотите видеть метку — оформите подписку 👈

اسقاط کافه خیارات

اسقاط کافه خیارات

Открыть в Telegram

تکه‌هایی معمولی از یک ذهن و زندگی غیرمعمولی

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
256
Подписчики
Нет данных24 часа
+117 дней
+4630 дней
Архив постов
ولی فارغ‌التحصیلان دانشگاه آزاد تهران شمال هنگام معرفی خود و رشته‌شان مثلا نمی‌گویند "دکتری حقوق خصوصی دانشگاه آزاد تهران‌شمال" بلکه می‌گویند: "دکتری حقوق خصوصی تهران‌شمال" و علوم تحقیقات هم به همین نحو...

همان‌جا ۱۰سال پیش: منبع ویدیو

یک- اواخر فروردین بود که یکی از دوستانم حرفی زد که از ۱۵ سال پیش در ذهنش مانده بود. گفت موقع مرگ پدرت به طرز عجیبی بی‌احساس و بی‌تفاوت بودی؛ انگار نه انگار که پدرت مرده است. برایش عجیب بود که یک بچه چطور می‌تواند در مواجهه با مرگ تا این حد منجمد و خنثی باشد. دو- اواخر اردیبهشت همین امسال چند نفر از دوستان برای خرید آمده بودند و چند ساعتی در خانه‌ی ما ماندند. بردمشان به اتاقی که کارتن‌های کتابم آن‌جا تلنبار شده بود. در میان تورق کتاب‌ها، چشمشان به کتابی از آلبر کامو افتاد؛ رمان بیگانه. دوستی که همراه برادرش آمده بود با تعجب پرسید: «یعنی تو اینو تو اون سن خوندی؟» گفتم نه تنها خوانده‌ام، بلکه چند بار خوانده‌ام. با وجود کتاب‌های دیگر، گیر دادن به سرگذشت مرسو برایش جالب و دور از انتظار بود. سه- حوالی سال‌های ۸۵ الی ۸۷ بود که از کوچه‌ی چمن زیبایی برمی‌گشتم؛ قبلش رفته بودم نمایشگاه کتاب در کتابخانه‌ی عمومی شهرمان و با آن پول ناچیزی که داشتم، دانه دانه‌ی کتاب‌ها را سبک و سنگین می‌کردم؛ معیار انتخابم ارزش ادبی نبود، نسبت حجم کلمات به قیمت پشت جلد بود. هر کتابی که با آن پول ناچیز کلمات بیشتری برای خواندن به من می‌داد همان را می‌خریدم. خیلی از متون کلاسیک را با همین فرمول هم بعدها خریدم و خواندم چرا که آن پول تمام دارایی‌ام بود و از خوراک و همه‌چیز می‌زدم تا کتاب بخرم. آن زمان گهاهی پی می‌امد که در خانه حتی یک تلویزیون هم نداشتیم وهیچ سرگرمی دیگری نداشتم و به همین دلیل یک کتاب را در طول سالیان دو، سه، چهار یا پنج بار می‌خواندم. چهار- سال ۹۰پدرم می‌میرد. همان‌طور که دوستم گفت و بقیه هم همان موقع می‌گفتند، انگار نه انگار که پدرم مرده است. خودم هم آگاه نبودم اما به یک بچه‌ی ابزورد تبدیل شده بودم که تقلا می‌کرد دردهایش را انکار کند؛ با لبخند و شوخی از کنار فاجعه می‌گذشت و با دندان‌های خردشده واقعیت را نادیده می‌گرفت. منِ بچه‌سال بی‌آنکه بدانم، تحت تاثیر خواندن‌ آن رمان به نسخه‌ی کوچکی از مرسو تبدیل شده بودم. نمی‌گویم تمام رمان را آن موقع فهمیدم ولی همان‌قدر برای تاثیر ریشه‌ای روی روانم کافی بوده وگرنه من آن موقع چه میدانستم ابزوردیسم چیست. این حرف‌ها را هم از باب عجزولابه و مرثیه‌سرایی نمی‌گویم؛ با آن مختصات سخت زندگی شاید این حالت و استراتژی بهترین و کارآمدترین مکانیسم بقا بود. ولی سال‌ها بعد، کشف ناگهانی این ارتباط برایم جالب و تکان‌دهنده بود، اصلاً یادم نبود که آن کتاب چطور در ناخودآگاهم رسوب کرده و چنین ساختار دفاعی بی‌رحمی برایم ساخته است؛ ساختاری که اثراتش هنوز هم پابرجاست و اتمسفر سرد و بی‌تفاوت و به ریش دنیا خندیدن یادداشت‌های کانال هم خروجی مستقیم همان طبعِ لاابالی است. * این فیلم هم که ریپلی شده مالِ سال تحصیلی ۸۵-۸۶ است.

یک- اواخر فروردین بود که یکی از دوستانم حرفی زد که از ۱۵ سال پیش در ذهنش مانده بود. گفت موقع مرگ پدرت به طرز عجیبی بی‌احساس و بی‌تفاوت بودی؛ انگار نه انگار که پدرت مرده است. برایش عجیب بود که یک بچه چطور می‌تواند در مواجهه با مرگ تا این حد منجمد و خنثی باشد. دو- اواخر اردیبهشت همین امسال چند نفر از دوستان برای خرید آمده بودند و چند ساعتی در خانه‌ی ما ماندند. بردمشان به اتاقی که کارتن‌های کتابم آن‌جا تلنبار شده بود. در میان تورق کتاب‌ها، چشمشان به کتابی از آلبر کامو افتاد؛ رمان بیگانه. دوستی که همراه برادرش آمده بود با تعجب پرسید: «یعنی تو اینو تو اون سن خوندی؟» گفتم نه تنها خوانده‌ام، بلکه چند بار خوانده‌ام. با وجود کتاب‌های دیگر، گیر دادن به سرگذشت مرسو برایش جالب و دور از انتظار بود. سه- حوالی سال‌های ۸۵ الی ۸۷ بود که از کوچه‌ی چمن زیبایی برمی‌گشتم؛ قبلش رفته بودم نمایشگاه کتاب در کتابخانه‌ی عمومی شهرمان و با آن پول ناچیزی که داشتم، دانه دانه‌ی کتاب‌ها را سبک و سنگین می‌کردم؛ معیار انتخابم ارزش ادبی نبود، نسبت حجم کلمات به قیمت پشت جلد بود. هر کتابی که با آن پول ناچیز کلمات بیشتری برای خواندن به من می‌داد همان را می‌خریدم. خیلی از متون کلاسیک را با همین فرمول هم بعدها خریدم و خواندم چرا که آن پول تمام دارایی‌ام بود و از خوراک و همه‌چیز می‌زدم تا کتاب بخرم. آن زمان گهاهی پی می‌امد که در خانه حتی یک تلویزیون هم نداشتیم وهیچ سرگرمی دیگری نداشتم و به همین دلیل یک کتاب را در طول سالیان دو، سه، چهار یا پنج بار می‌خواندم. چهار- سال ۹۰پدرم می‌میرد. همان‌طور که دوستم گفت و بقیه هم همان موقع می‌گفتند، انگار نه انگار که پدرم مرده است. خودم هم آگاه نبودم اما به یک بچه‌ی ابزورد تبدیل شده بودم که تقلا می‌کرد دردهایش را انکار کند؛ با لبخند و شوخی از کنار فاجعه می‌گذشت و با دندان‌های خردشده واقعیت را نادیده می‌گرفت. منِ بچه‌سال بی‌آنکه بدانم، تحت تاثیر خواندن‌ آن رمان به نسخه‌ی کوچکی از مرسو تبدیل شده بودم. نمی‌گویم تمام رمان را آن موقع فهمیدم ولی همان‌قدر برای تاثیر ریشه‌ای روی روانم کافی بوده وگرنه من آن موقع چه میدانستم ابزوردیسم چیست. این حرف‌ها را هم از باب عجزولابه و مرثیه‌سرایی نمی‌گویم؛ با آن مختصات سخت زندگی شاید این حالت و استراتژی بهترین و کارآمدترین مکانیسم بقا بود. ولی سال‌ها بعد، کشف ناگهانی این ارتباط برایم جالب و تکان‌دهنده بود، اصلاً یادم نبود که آن کتاب چطور در ناخودآگاهم رسوب کرده و چنین ساختار دفاعی بی‌رحمی برایم ساخته است؛ ساختاری که اثراتش هنوز هم پابرجاست و اتمسفر سرد و بی‌تفاوت و به ریش دنیا خندیدن یادداشت‌های کانال هم خروجی مستقیم همان طبعِ لاابالی است. * این فیلم هم که ریپلی مالِ سال تحصیلی ۸۵-۸۶ است.

یک- اواخر فروردین بود که یکی از دوستانم حرفی زد که از ۱۵ سال پیش در ذهنش مانده بود. گفت موقع مرگ پدرت به طرز عجیبی بی‌احساس و بی‌تفاوت بودی؛ انگار نه انگار که پدرت مرده است. برایش عجیب بود که یک بچه چطور می‌تواند در مواجهه با مرگ تا این حد منجمد و خنثی باشد. دو- اواخر اردیبهشت همین امسال چند نفر از دوستان برای خرید آمده بودند و چند ساعتی در خانه‌ی ما ماندند. بردمشان به اتاقی که کارتن‌های کتابم آن‌جا تلنبار شده بود. در میان تورق کتاب‌ها، چشمشان به کتابی از آلبر کامو افتاد؛ رمان بیگانه. دوستی که همراه برادرش آمده بود با تعجب پرسید: «یعنی تو اینو تو اون سن خوندی؟» گفتم نه تنها خوانده‌ام، بلکه چند بار خوانده‌ام. با وجود کتاب‌های دیگر، گیر دادن به سرگذشت مرسو برایش جالب و دور از انتظار بود. سه- حدود سال ۸۶ یا ۸۷ بود که از کوچه‌ی چمن زیبایی برمی‌گشتم؛ قبلش رفته بودم نمایشگاه کتاب در کتابخانه‌ی عمومی شهرمان و با آن پول ناچیزی که داشتم، دانه دانه‌ی کتاب‌ها را سبک و سنگین می‌کردم؛ معیار انتخابم ارزش ادبی نبود، نسبت حجم کلمات به قیمت پشت جلد بود. هر کتابی که با آن پول ناچیز کلمات بیشتری برای خواندن به من می‌داد همان را می‌خریدم. خیلی از متون کلاسیک را با همین فرمول هم بعدها خریدم و خواندم چرا که آن پول تمام دارایی‌ام بود و از خوراک و همه‌چیز می‌زدم تا کتاب بخرم. آن زمان گهاهی پی می‌امد که در خانه حتی یک تلویزیون هم نداشتیم وهیچ سرگرمی دیگری نداشتم و به همین دلیل یک کتاب را در طول سالیان دو، سه، چهار یا پنج بار می‌خواندم. چهار- سال ۹۰پدرم می‌میرد. همان‌طور که دوستم گفت و بقیه هم همان موقع می‌گفتند، انگار نه انگار که پدرم مرده است. خودم هم آگاه نبودم اما به یک بچه‌ی ابزورد تبدیل شده بودم که تقلا می‌کرد دردهایش را انکار کند؛ با لبخند و شوخی از کنار فاجعه می‌گذشت و با دندان‌های خردشده واقعیت را نادیده می‌گرفت. منِ بچه‌سال بی‌آنکه بدانم، تحت تاثیر خواندن‌ آن رمان به نسخه‌ی کوچکی از مرسو تبدیل شده بودم. نمی‌گویم تمام رمان را آن موقع فهمیدم ولی همان‌قدر برای تاثیر ریشه‌ای روی روانم کافی بوده وگرنه من آن موقع چه میدانستم ابزوردیسم چیست. این حرف‌ها را هم از باب عجزولابه و مرثیه‌سرایی نمی‌گویم؛ با آن مختصات سخت زندگی شاید این حالت و استراتژی بهترین و کارآمدترین مکانیسم بقا بود. ولی سال‌ها بعد، کشف ناگهانی این ارتباط برایم جالب و تکان‌دهنده بود، اصلاً یادم نبود که آن کتاب چطور در ناخودآگاهم رسوب کرده و چنین ساختار دفاعی بی‌رحمی برایم ساخته است؛ ساختاری که اثراتش هنوز هم پابرجاست و اتمسفر سرد و بی‌تفاوت و به ریش دنیا خندیدن یادداشت‌های کانال هم خروجی مستقیم همان طبعِ لاابالی است.

یک- اواخر فروردین بود که یکی از دوستانم حرفی زد که از ۱۵ سال پیش در ذهنش مانده بود. گفت موقع مرگ پدرت به طرز عجیبی بی‌احساس و بی‌تفاوت بودی؛ انگار نه انگار که پدرت مرده است. برایش عجیب بود که یک بچه چطور می‌تواند در مواجهه با مرگ تا این حد منجمد و خنثی باشد. دو- اواخر اردیبهشت همین امسال چند نفر از دوستان برای خرید آمده بودند و چند ساعتی در خانه‌ی ما ماندند. بردمشان به اتاقی که کارتن‌های کتابم آن‌جا تلنبار شده بود. در میان تورق کتاب‌ها، چشمشان به کتابی از آلبر کامو افتاد؛ رمان بیگانه. دوستی که همراه برادرش آمده بود با تعجب پرسید: «یعنی تو اینو تو اون سن خوندی؟» گفتم نه تنها خوانده‌ام، بلکه چند بار خوانده‌ام. با وجود کتاب‌های دیگر، گیر دادن به سرگذشت مرسو برایش جالب و دور از انتظار بود. سه- حدود سال ۸۶ یا ۸۷ بود که از کوچه‌ی چمن زیبایی برمی‌گشتم؛ قبلش رفته بودم نمایشگاه کتاب در کتابخانه‌ی عمومی شهرمان و با آن پول ناچیزی که داشتم، دانه دانه‌ی کتاب‌ها را سبک و سنگین می‌کردم؛ معیار انتخابم ارزش ادبی نبود، نسبت حجم کلمات به قیمت پشت جلد بود. هر کتابی که با آن پول ناچیز کلمات بیشتری برای خواندن به من می‌داد همان را می‌خریدم. خیلی از متون کلاسیک را با همین فرمول هم بعدها خریدم و خواندم چرا که آن پول تمام دارایی‌ام بود و از خوراک و همه‌چیز می‌زدم تا کتاب بخرم. آن زمان گهاهی پی می‌امد که در خانه حتی یک تلویزیون هم نداشتیم وهیچ سرگرمی دیگری نداشتم و به همین دلیل یک کتاب را در طول سالیان دو، سه، چهار یا پنج بار می‌خواندم. چهار-  سال ۹۰پدرم می‌میرد. همان‌طور که دوستم گفت و بقیه هم همان موقع می‌گفتند، انگار نه انگار که پدرم مرده است. خودم هم آگاه نبودم اما به یک بچه‌ی ابزورد تبدیل شده بودم که تقلا می‌کرد دردهایش را انکار کند؛ با لبخند و شوخی از کنار فاجعه می‌گذشت و با دندان‌های خردشده واقعیت را نادیده می‌گرفت. منِ بچه‌سال بی‌آنکه بدانم، تحت تاثیر خواندن‌ آن رمان به نسخه‌ی کوچکی از مرسو تبدیل شده بودم. نمی‌گویم تمام رمان را آن موقع فهمیدم ولی همان‌قدر برای تاثیر ریشه‌ای روی روانم کافی بوده وگرنه من آن موقع چه میدانستم ابزوردیسم چیست.  این حرف‌ها را هم از باب عجزولابه و مرثیه‌سرایی نمی‌گویم؛ با آن مختصات سخت زندگی شاید این حالت و استراتژی بهترین و کارآمدترین مکانیسم بقا بود. ولی سال‌ها بعد، کشف ناگهانی این ارتباط برایم جالب و تکان‌دهنده بود، اصلاً یادم نبود که آن کتاب چطور در ناخودآگاهم رسوب کرده و چنین ساختار دفاعی بی‌رحمی برایم ساخته است؛ ساختاری که اثراتش هنوز هم پابرجاست و اتمسفر سرد و بی‌تفاوت و به ریش دنیا خندیدن یادداشت‌های کانال هم خروجی مستقیم همان طبعِ لاابالی است.

یکی از مهم‌ترین مراحل بلوغ روانی انصراف قطعی از چرخه‌ی فرسایشی اثبات خود به دیگران است. آدم‌ها در بیشتر مواقع سوال نمی‌پرسند که واقعا جواب بشنوند بلکه بحث راه می‌اندازند تا پیش‌فرض‌های زنگ‌زده‌ی خودشان را به تو حقنه کنند. وقتی می‌بینی طرف مقابل با یک ذهن سیمانی روبه‌روی تو نشسته احمقانه‌ترین کار ممکن این است که تقلا کنی با استدلال ساختمان فکری‌اش را تکان بدهی. در برابر فوران حماقت دیگران فقط باید نگاه کرد و بدون هیچ واکنشی گذشت که البته کاری‌است صعب و صبری پولادین می‌طلبد.

شغل من ايجاد تنفر میکند و اگر جلب توجهی هم مینماید، تحمل آن چون قبول صدقه برایم ناگوار است.
قهرمان دوران میخائیل لورمانتف ترجمه‌ی مهری آهی

آخرین بار را که حس بدی به خودم پیدا کرده‌ام یادم نمی‌آید ولی میدانم که برمیگردد به پیش از بلوغ و نوجوانی‌ام.

من به اندازه‌ی بی‌نهایت به آدم‌ها و موقعیت‌هایی که دوست داشته‌ام نرسیده‌ام ولی هیچ‌وقت پس از هیچ‌کدامش نسبت به "خودم" حس بد و این که لابد من چیزی کم دارم پیدا نکردم. چرا؟ چون ارزش خودم را به هیچ کس و چیزی معلق نکرده‌ام و خودم را فراتر از همه‌ی آن‌ها دانسته‌ام. هنوز هم در ورطه‌ی گناه دست و پا می‌زنم اما انبوه گناهانم دلیل نمی‌شود قلبم را متوجه کسی غیر از او کنم. همین ثبات قدم و روح زخمی اما پایدارم را مدیون این استقامت در محبتش علیرغم گناهانم هستم.

Repost from الهدوء
اگر زیاد گوشی دستت است ، حداقل برای خودت ثواب جمع کن . برنامه نختم را نصب و فعال کن . هر وقت گوشی خاموش و روشن شود ، یک آیه از قرآن نمایش داده می‌ شود و می‌ توانی هر چند آیه که بخواهی بخوانی .
تصور کن روزی پنجاه بار گوشی دستت بیاید ؛ هر بار یک آیه بخوانی ، روزی پنجاه آیه می‌ خوانی و پس از مدتی یک ختم هم تمام می‌ کنی ، همینطور خیلی راحت .

من در اوج و منتهای خواستن بیشتر از هروقتی برای دست کشیدن و زدن زیر همه چیز و جاگذاشتن آماده می‌شوم.

Голосовое сообщение00:24

آدم‌ها از استمرار رنج وحشت دارند اما کسی از فاجعه‌ی انقضای درد حرفی نمی‌زند. یک روز چشم باز می‌کنی و می‌بینی آن غمی که سال‌ها مثل یک ستون فقرات نامرئی تو را سر پا نگه داشته بود دیگر وجود ندارد؛ جای خالی آن تیر نمی‌کشد و خشمی که موتور محرک روزمرگی‌ات بود در سکوت کامل تبخیر شده است. این بی‌حسی مطلق هیچ شباهتی به رهایی ندارد؛ بیشتر شبیه قطع شدن ناگهانی جاذبه است. وقتی تنها عنصر ثابت و وفادار زندگی‌ات در تمام این سال‌ها همان رنج مستمر بوده پایان یافتنش تو را در یک تعلیق ترسناک و بی‌وزنی کشنده رها می‌کند و تازه آن لحظه می‌فهمی که بدون حضور آن درد آشنا حتی نمی‌دانی چطور باید قدم از قدم برداری. خیلی وقت ها آدمی که غمش را از دست می‌دهد بی‌هویت‌ترین موجود روی زمین است.

ضمن دعاهایتان برای گشایش امری من را هم یاد کنید❤️

نگاه کردن به مسافرانی که برای مهاجرت همیشگی در ایستگاه منتظرند  همیشه یک اندوه پنهان دارد. آدم‌ها چمدان می‌بندند و فکر می‌کنند با عبور از مرزهای جغرافیایی تکه‌ای از دردشان در مبدأ جا می‌ماند. اما واقعیت این است که ما اندوهمان را مثل یک عضوِ پیوندی با خودمان همه‌جا می‌کشیم.  شهر جدید با تمام خیابان‌های غریبه‌اش فقط چند روزی چشم را فریب می‌دهد و بعد از آن همان دلتنگی کهنه و همان خلأ آشنا دوباره در همان اتاق خواب جدید بیدار می‌شود ونه تنها محو نمی‌شود بلکه رنگ و لعاب و عمق جدیدی نیز پیدا می‌کند. جغرافیا خیلی‌وقت‌ها کسی را نجات نمی‌دهد؛ فقط منظره‌ی رنجش را عوض می‌کند.

اگر نگویم صمیمی‌ترین یکی از صمیمی‌ترین دوستانم که در مورد اعتقاداتم داشت حرف میزد گفت اگر بخواهم تو را به گروهی ملحق کنم تو قطعا سلفی هستی:) حالا این که من خودم را نه الان سلفی دانسته و نه هیچ زمانی می‌دانم بحث درازی است که یک روز ان‌شاءالله در موردش حرف خواهم زد، ولی سر این مطلب خیلی‌ها ما را زیر و رو و و خراب کردند. خیلی نامهربانانه و بی‌رحمانه هم این کار را کردند.

فضای اینجا کمی تاریک و ناخوش شده، ببخشید صبح قاضی اعصابم را به هم ریخت.

طراحی کلان‌شهرها بر مبنای اتصال شکل نگرفته است؛ هدف اصلی معماری مدرن مدیریت انزوا و به حداقل رساندن اصطکاک است. انسان‌ها در کپسول‌های فلزی و متحرک جابه‌جا می‌شوند تا بدون کوچک‌ترین برخورد پیش‌بینی‌نشده‌ای از تقاطع‌ها عبور کنند. این بافت شبکه‌ای تصوری از ارتباط را القا می‌کند در حالی که صرفاً یک سیستم توزیع ترافیک زیستی است. شهرها ماشین‌های عظیمی هستند که بهینه‌ترین مسیر را برای ایزوله ماندن سوژه‌ها در دل ازدحام مهیا می‌کنند.